برهان فطرت: آیا «خداجویی ذاتی» واقعاً خدا را ثابت می‌کند؟

مقدمه: از یک میل درونی تا یک نتیجهٔ متافیزیکی

برهان فطرت از آن دسته استدلال‌هایی است که بیش از آن‌که بر منطق صوری تکیه کند، بر تجربهٔ درونی انسان تکیه می‌زند. صورت ساده‌اش این است: انسان در اعماق خود گرایشی طبیعی به خدا، دعا، معنا، تکیه‌گاه برتر، و پرستش دارد؛ این گرایش تصادفی نیست؛ پس خدا واقعاً وجود دارد. در تقریر اسلامی، این ایده معمولاً با مفهوم فطرت پیوند می‌خورد؛ یعنی این ادعا که انسان از آغاز با نوعی آمادگی، میل، یا شناخت ابتدایی نسبت به خدا آفریده شده است. [1][2]

در الهیات اسلامیِ معاصر، این استدلال اغلب به این صورت عرضه می‌شود که انسان‌ها در اصل، خداشناس‌اند و فقط عوامل بیرونی، فرهنگ، گناه، غفلت، یا محیط، این شناخت را می‌پوشانند. در یک تقریر آکادمیک معاصر از همین سنت، توضیح داده می‌شود که در این نگاه، «فطرت‌الله» به معنای گرایش یا حس غریزی نسبت به خداست؛ به‌طوری که حتی بدون استدلال فلسفی و بدون وحی، انسان خدا یا دست‌کم «قدرتی برتر» را حس می‌کند. [1]

این برهان از نظر روانی جذاب است، چون به تجربه‌هایی مثل ترس، دعا در خطر، حس نیاز به معنا، و تمایل به امر قدسی تکیه می‌کند. اما درست در همین نقطه، باید مرز میان توصیف روان‌شناختی و اثبات متافیزیکی را روشن کرد. حتی اگر انسان واقعاً نوعی گرایش طبیعی به امر ماورایی داشته باشد، هنوز از این واقعیت روانی نتیجه نمی‌شود که موضوع این گرایش واقعاً وجود دارد. گرسنگی وجود غذا را در جهانی که غذا در آن هست توضیح می‌دهد؛ اما هر میل درونی‌ای به‌خودی‌خود تضمین نمی‌کند که موضوع آن در بیرون از ذهن هم موجود است. مسئلهٔ اصلی برهان فطرت همین پرش از «گرایش» به «واقعیت» است.

۱) برهان فطرت دقیقاً چه می‌گوید؟

نسخهٔ رایج این برهان را می‌توان چنین بازسازی کرد:

۱. در انسان گرایشی طبیعی و همگانی به سوی خدا، امر قدسی، یا پرستش وجود دارد.
۲. این گرایش نمی‌تواند صرفاً محصول تصادف، توهم، یا سازوکارهای کور ذهن باشد.
۳. بهترین توضیح برای این گرایش آن است که خدا واقعاً وجود دارد و انسان برای شناخت او آفریده شده است.
۴. پس خدا وجود دارد. [1][2]

در سنت اسلامی، این برهان معمولاً با آیهٔ ۳۰ سوره الروم۳۰ قرآن و نیز حدیث «هر کودکی بر فطرت زاده می‌شود» پشتیبانی می‌شود. پژوهش کمبریج دربارهٔ مفهوم فطرت تصریح می‌کند که این مفهوم یک ایدهٔ اساسی در انسان‌شناسی الهیاتی اسلام است و به‌طور برجسته به قرآن ۳۰:۳۰ و حدیث معروف فطرت تکیه دارد؛ در این چارچوب، فطرت یعنی نوعی ظرفیت یا گرایش درونی به سوی خدای یگانه و دینداری توحیدی. [2]

در بازخوانی‌های جدیدتر، این ایده با زبان روان‌شناسی بیان می‌شود: انسان در لحظات خطر، درماندگی یا حیرت، خودبه‌خود به دعا و تضرع میل می‌کند؛ بسیاری از فرهنگ‌ها اشکالی از باور به نیروهای ماورایی دارند؛ و جست‌وجوی معنا نیز ظاهراً در ساختار روانی ما ریشه دارد. از این داده‌ها نتیجه می‌گیرند که خداجویی باید بخشی از سرشت انسان باشد. [1]

۲) این برهان در الهیات اسلامی چه جایگاهی دارد؟

برهان فطرت در اسلام صرفاً یک امر تازه نیست. این ایده در سنت کلامی و عرفانی ریشه‌دار است و در متفکرانی چون ماتریدی، غزالی، ابن‌تیمیه، و متفکران متأخرتر به اشکال مختلف دیده می‌شود.

یک پژوهش دانشگاهی دربارهٔ «برهان فطرت نزد ماتریدی» توضیح می‌دهد که ماتریدی برای شناخت خدا تنها بر استدلال بیرونی تکیه نمی‌کند، بلکه برای انسان مجموعه‌ای از قوای درونی مانند عقل، حس و عاطفه در نظر می‌گیرد و از نوعی «طبیعت» یا سرشت داده‌شده در آفرینش نیز در جهت شناخت خالق سخن می‌گوید. [3]
در مطالعه‌ای دیگر دربارهٔ ابن‌تیمیه نیز تصریح می‌شود که او فطرت را در مرکز دستگاه معرفتی خود قرار می‌دهد و ادعا می‌کند برخی احساسات، شهودها و رفتارهای انسانی درونی و جهان‌شمول‌اند؛ به همین دلیل هم او یکی از مناسب‌ترین متفکران اسلامی برای مقایسه با یافته‌های جدید «علم شناختی دین» دانسته شده است. [4]

برهان فطرت در سنت اسلامی سابقه دارد. اما سابقه داشتن یک ایده، به معنای درست بودن آن نیست. اهمیت تاریخی این برهان باعث می‌شود نقد آن باید دقیق‌تر باشد، نه این‌که از نقد معاف شود.

۳) چرا این برهان در نگاه اول قانع‌کننده به نظر می‌رسد؟

چون بر خلاف برهان‌های انتزاعی، از تجربه‌ای آشنا حرف می‌زند. بسیاری از انسان‌ها واقعاً در بحران، ترس، تنهایی، یا مواجهه با مرگ، به نوعی نیروی برتر فکر می‌کنند. بسیاری از کودکان نیز پیش از آموزش رسمی فلسفی یا الهیاتی، توضیح‌های غایت‌گرایانه و عامل‌محور برای جهان می‌سازند. این وضعیت، به‌ویژه برای مؤمنان، این احساس را ایجاد می‌کند که «خداشناسی» باید بخشی از ساختمان طبیعی ذهن باشد. [1][5][6]

اما همین‌جا باید دقتی اساسی داشت:
از این‌که یک باور برای ذهن طبیعی باشد، نتیجه نمی‌شود که آن باور درست است.
ذهن انسان برای ساده‌سازی، الگوگیری، تشخیص عامل، معناجویی، و انسان‌انگاری ساخته شده است. همین ویژگی‌ها گاهی مفیدند، اما دقیقاً همین‌ها می‌توانند منبع خطا هم باشند. برهان فطرت معمولاً این تمایز را محو می‌کند و «طبیعی بودن» را به‌جای «صادق بودن» می‌نشاند.

۴) نقد اول: از «گرایش طبیعی» نمی‌توان «وجود واقعی موضوع گرایش» را نتیجه گرفت

این بنیادی‌ترین اشکال برهان فطرت است. حتی اگر بپذیریم که در انسان گرایشی نیرومند و عمومی به امر قدسی وجود دارد، این فقط یک واقعیت روان‌شناختی را توصیف می‌کند، نه یک واقعیت متافیزیکی را اثبات.

انسان‌ها به امنیت، جاودانگی، عدالت نهایی، معنا، و نظارت اخلاقی نیز گرایش دارند. اما از وجود این گرایش‌ها فوراً نتیجه نمی‌شود که جهان واقعاً امن است، مرگ واقعاً پایان نیست، عدالت نهایی حتماً برقرار می‌شود، یا ناظری مطلق بر رفتار ما وجود دارد. میل، نیاز، یا کشش درونی، به‌تنهایی برهان وجودی نیست.

خودِ بازسازی آکادمیکِ استدلال فطرت در متن آکسفورد نیز این را ناخواسته روشن می‌کند: در آن‌جا تصریح می‌شود که این استدلال، از منظر یک مسلمان بازاندیش، دچار پیش‌فرض‌گیری است؛ چون برای توضیح فطرت، از همان آغاز وجود خدا و چارچوب اسلامی را مفروض می‌گیرد. یعنی چیزی را که باید ثابت کند، از پیش در دستگاه تفسیر خود وارد کرده است. [1] این اشکال دقیقاً همان «دور» یا دست‌کم سؤال‌پیش‌کشیدن است:
چرا این حس درونی را باید به خدا تفسیر کرد؟
پاسخ برهان: چون خدا ما را با این حس آفریده.
اما این همان چیزی است که محل نزاع بود.

۵) نقد دوم: حتی اگر «فطرت» را بپذیریم، این فطرت به نفع کدام خداست؟

فرض کنیم واقعاً در انسان نوعی گرایش طبیعی به امر ماورایی وجود دارد. بسیار خوب. از این فرض، دقیقاً چه چیزی نتیجه می‌شود؟

  • خدای توحیدی اسلام؟
  • خدای شخصی مسیحیت؟
  • چندخدایی؟
  • ارواح نیاکان؟
  • نیروهای طبیعت؟
  • نوعی معنویت مبهم و بی‌نام؟
  • صرفاً میل به معنا و تکیه‌گاه؟

این‌جا مشکل بزرگی پدیدار می‌شود: دادهٔ خام مورد استناد برهان، اگر وجود داشته باشد، حداکثر به سود نوعی تمایل به امر فراطبیعی یا میل به معنا و عامل برتر است؛ نه به سود خدای خاص یک دین. خود پژوهش‌های علم شناختی دین نیز معمولاً از «باور به عامل‌های فراطبیعی» سخن می‌گویند، نه از این‌که ذهن انسان به‌طور طبیعی مستقیماً به «اللهِ قرآن» می‌رسد. SEP در مدخل «رویکردهای تکاملی به دین» می‌گوید که در علم شناختی دین، یکی از تزهای محوری این است که منابع شناختی عادی انسان در محیط‌های عادی، به نوعی باور به عاملیت فراطبیعی و ایده‌های دینی می‌انجامند؛ نه این‌که یک دین معین را اثبات کنند. [5]

این نکته برای نقد برهان فطرت تعیین‌کننده است. چون حتی اگر بخش توصیفی آن را بپذیریم، بخش استنتاجی آن همچنان فرو می‌ریزد.
«تمایل به امر فراطبیعی» ≠ «اثبات خدای خاص».

 

۶) نقد سوم: علم شناختی دین، «خداجویی» را می‌تواند بدون خدا توضیح دهد

یکی از مهم‌ترین ضربه‌ها به برهان فطرت از سوی علم شناختی دین آمده است. این حوزه نمی‌گوید دین حتماً باطل است؛ اما نشان می‌دهد که چرا ذهن انسان می‌تواند به‌طور طبیعی به سوی باورهای دینی و فوق‌طبیعی متمایل شود، بی‌آن‌که این تمایل خودبه‌خود گواه حقیقت آن باورها باشد.

SEP در شرح این رویکرد می‌گوید بسیاری از پژوهشگران علم شناختی دین از «تز طبیعی‌بودن دین» دفاع می‌کنند: منابع شناختی عادی انسان، بدون نیاز به آموزش پیچیده، غالباً به سوی نوعی باور به عامل‌های فراطبیعی میل می‌کنند. همان مدخل به‌طور مشخص به گرایش ما به تشخیص عامل اشاره می‌کند: انسان‌ها به‌طور طبیعی جهان را بر حسب عاملیت می‌فهمند، چهره در ابرها می‌بینند، و در طبیعت نوعی انسان‌انگاری و عامل‌مندی تشخیص می‌دهند. [5]

اگر چنین باشد، آن‌چه مؤمن نام «فطرت خداجو» بر آن می‌گذارد، می‌تواند از زاویه‌ای دیگر صرفاً محصول ساختار معمول ذهن انسانی باشد: ذهنی که برای بقا، بهتر است عامل را بیش از حد تشخیص دهد تا کمتر از حد. چون برای موجود زنده، اشتباه گرفتن باد با شکارچی هزینه‌ای کمتر از اشتباه گرفتن شکارچی با باد دارد. این توضیح، برای پدید آمدن گرایش به «کسی آن‌جاست» یا «قدرتی پنهان در کار است» کاملاً کافی است. و وقتی یک توضیح طبیعی قابل‌فهم حاضر است، پرش به سوی خدا دیگر الزامی نیست.

۷) نقد چهارم: گرایش به غایت‌مندی و هدف‌دیدن در طبیعت، شاهد صدق دین نیست

بخش مهمی از برهان فطرت به این اتکا می‌کند که انسان‌ها دنیا را غایتمند می‌بینند: از خود می‌پرسند «برای چه؟»، «هدف این چیست؟»، و «پشت این ماجرا چه قصدی هست؟». مؤمن این تمایل را شاهدی بر خداجویی می‌گیرد. اما پژوهش‌های روان‌شناسی شناختی چیز دیگری نشان می‌دهند.

مطالعه‌ای منتشرشده در PMC دربارهٔ سوگیری غایت‌انگارانه در کودکان چینی نشان می‌دهد که کودکان تمایل دارند برای پدیده‌های طبیعی نیز توضیح‌های غایتمدار و کارکردی بدهند، حتی وقتی این توضیح‌ها از نظر علمی ناموجه‌اند؛ مثال کلاسیک آن این است که کودک می‌گوید «کوه برای بالا رفتن ساخته شده است». [6] این یافته مهم است، چون نشان می‌دهد ذهن انسان، دست‌کم در مراحل اولیهٔ رشد، به‌طور خودکار از «چرا» و «برای چه» استفاده می‌کند و برای اشیای طبیعی نیز هدف می‌تراشد.

این دقیقاً همان چیزی است که برهان فطرت به سود خود مصادره می‌کند. اما اگر غایت‌دیدن، خودش یک سوگیری شناختی باشد، دیگر نمی‌توان آن را به‌سادگی به عنوان پنجره‌ای به حقیقت متافیزیکی جهان عرضه کرد. به بیان روشن‌تر:
این‌که ذهن ما جهان را هدف‌دار می‌بیند، ممکن است بیشتر دربارهٔ ساختار ذهن ما بگوید تا دربارهٔ ساختار جهان.

 

۸) نقد پنجم: تصویر انسان از خدا غالباً انسان‌وار است، نه وحیانی

یک مشکل دیگر برای برهان فطرت این است که چیزی که انسان‌ها «خدا» می‌نامند، اغلب شباهت زیادی به خود ذهن انسانی دارد. پژوهش‌های رشد و شناخت دینی نشان داده‌اند که تصور انسان از خدا غالباً انسان‌انگارانه است: خدا را مثل یک ذهن بزرگ‌تر، شبیه‌تر به انسان، و دارای صفات آشنای روان‌شناختی می‌فهمیم.

مطالعهٔ منتشرشده در PMC دربارهٔ بازنمایی ذهن خدا در کودکان و بزرگسالان نشان می‌دهد که کودکان درک خدا را ابتدا با الگوهای شناختیِ مربوط به ذهن انسان می‌سازند، و بزرگسالان نیز در سطح ضمنی هنوز به‌طور چشمگیری خدا را انسان‌وار می‌اندیشند؛ نویسندگان تصریح می‌کنند که کودکان و حتی بزرگسالان در سطح شهودی، ذهن خدا را بسیار شبیه ذهن انسان بازنمایی می‌کنند. [7]

این یافته برای برهان فطرت بسیار مهم است. چون اگر شناخت طبیعی ما از خدا، به‌جای آن‌که به موجودی متعالی، نامتناهی و فرا انسانی برسد، در عمل از الگوهای شناختی مربوط به خودمان تغذیه می‌کند، آن‌گاه «فطرت» بیشتر شبیه سازوکار فرافکنی شناختی می‌شود تا شهود معتبر متافیزیکی.

یعنی شاید آنچه ما طبیعی می‌پنداریم، در واقع این باشد که ذهن انسان به هنگام مواجهه با نادانسته‌ها، از آشناترین الگوی خود استفاده می‌کند: ذهن انسانی.
این توضیح، به‌مراتب ساده‌تر از این ادعاست که ما از طریق فطرت، مستقیماً به حقیقت خدا دسترسی داریم.

۹) نقد ششم: اگر خداجویی واقعاً همگانی و درونی سرکوب‌ناپذیر بود، این همه ناباوری گسترده چه می‌شود؟

مدافعان برهان فطرت معمولاً می‌گویند بی‌خدایی یا بی‌دینی فقط حاصل سرکوب، غفلت، فساد، یا محیط ناسالم است. اما داده‌های اجتماعی معاصر تصویر پیچیده‌تری نشان می‌دهند. بر اساس گزارش تازهٔ Pew، جمعیت افراد بدون وابستگی دینی در جهان از ۱.۶ میلیارد نفر در ۲۰۱۰ به ۱.۹ میلیارد نفر در ۲۰۲۰ رسیده و سهم آنان از جمعیت جهان از ۲۳٪ به ۲۴٪ افزایش یافته است. [8] افزون بر این، داده‌های دیگر Pew نشان می‌دهد که در میان «بی‌دینان» نیز وضعیت بسیار متنوع است: در برخی کشورها بسیاری از آنان هنوز نوعی باور معنوی یا خداباوری دارند، اما در برخی کشورهای اروپایی و استرالیا تنها درصدهای بسیار کمی از «بی‌دینان» می‌گویند به خدا باور دارند؛ برای مثال، در سوئد ۱۰٪ و در مجارستان ۹٪ از آنها مؤمن‌اند. [9]

این داده‌ها برای نقد برهان فطرت مهم‌اند، نه چون ثابت می‌کنند خدا وجود ندارد، بلکه چون ادعای ساده‌لوحانهٔ «همه در درون خود خدا را می‌شناسند و فقط انکار می‌کنند» را سست می‌کنند. اگر فطرت آن‌قدر بدیهی و جهان‌شمول و ناگزیر بود، این تنوع عظیم در بی‌دینی، بی‌اعتقادی، و معنویت‌های غیرتوحیدی را چگونه توضیح می‌دهیم؟

مدافع برهان معمولاً می‌گوید: «فطرت دفن شده.»
اما این پاسخ، از نظر استدلالی بسیار ضعیف است. چون هر دادهٔ مخالفی را می‌توان با همین جمله خنثی کرد. آن‌گاه برهان از ابطال‌پذیری خارج می‌شود:
اگر کسی مؤمن باشد، می‌گویند فطرتش بیدار است؛
اگر کسی مؤمن نباشد، می‌گویند فطرتش دفن شده.
در چنین حالتی، برهان دیگر آزمون‌پذیر نیست؛ فقط دستگاهی تفسیری برای حفظ نتیجهٔ دلخواه است.

۱۰) نقد هفتم: خود سنت اسلامی هم «فطرت» را یکسان و ساده نفهمیده است

نکتهٔ دیگری که باید جدی گرفت این است که «فطرت» در سنت اسلامی یک مفهوم کاملاً یکدست و شفاف نیست. همان پژوهش کمبریج دربارهٔ فطرت در اندیشهٔ ولی‌الله نشان می‌دهد که خود مسئلهٔ ثبات یا تغییرپذیری فطرت موضوع بحث بوده است. [2] یعنی حتی درون الهیات اسلامی نیز این پرسش مطرح بوده که فطرت دقیقاً چیست، چه نسبتی با تربیت و جامعه دارد، و تا چه حد دگرگون‌پذیر است.

همچنین مطالعهٔ آکسفورد دربارهٔ «ایمان اسلامی و شناخت خدا» نشان می‌دهد که دفاع‌های معاصر از این ایده که «ایمان نوعی معرفت است» و «فطرت خدا را به ما می‌شناساند» برای یک مسلمان بازاندیش، قابل ردّ معقول‌اند. نویسنده صریحاً می‌گوید این دفاع‌ها معمولاً بیش از حد به پیش‌فرض‌های درون‌دینی متکی‌اند و از منظر دوم‌شخص یا بیرونی، قانع‌کننده نیستند. [1]

این نکته مهم است، چون نشان می‌دهد نقد برهان فطرت فقط کار یک منتقد بیرونی یا ملحد نیست؛ حتی از درون سنت اسلامی هم می‌توان گفت این برهان، بیش از آن‌چه نشان می‌دهد، پیش‌فرض می‌گیرد.

 

۱۱) پاسخ به چند دفاع رایج

دفاع اول: «هر انسانی در خطر به خدا پناه می‌برد»

نه لزوماً. و حتی اگر بسیاری چنین کنند، این رفتار بیشتر نشان‌دهندهٔ نیاز انسان به تکیه‌گاه در وضعیت اضطراری است تا اثبات واقعیت آن تکیه‌گاه. انسان درمانده ممکن است به خدا، شانس، سرنوشت، انرژی کیهانی، یا هر چیز دیگری پناه ذهنی ببرد. از واکنش روانی اضطرار، نتیجهٔ متافیزیکی درنمی‌آید. [1]

دفاع دوم: «این همه دین و عبادت در تاریخ بشر بی‌دلیل نیست»

درست است؛ بی‌دلیل نیست. اما «بی‌دلیل نبودن» مساوی «خدا بودن دلیل» نیست. علم شناختی دین، روان‌شناسی رشد، جامعه‌شناسی دین، و نظریه‌های تکاملی همگی می‌توانند توضیح دهند که چرا باور دینی در تاریخ بشر چنین فراگیر بوده است، بدون آن‌که از این توضیح‌ها، صدق محتوای این باورها نتیجه شود. [5][6]

دفاع سوم: «فطرت نه فقط میل، بلکه معرفت پیشینی به خداست»

این ادعا از همه قوی‌تر، اما از همه آسیب‌پذیرتر است. چون اگر بگوییم انسان‌ها واقعاً خدا را می‌شناسند، باید توضیح دهیم چرا این «معرفت» چنین مبهم، متنوع، متعارض، و به‌شدت وابسته به فرهنگ و تربیت است. معرفتی که هم به توحید اسلامی می‌انجامد، هم به تثلیث، هم به چندخدایی، هم به روح‌باوری، و هم به ناباوری، دیگر به سختی می‌تواند معرفت روشن به یک موضوع واحد نامیده شود.

دفاع چهارم: «علم شناختی دین فقط نشان می‌دهد خدا ما را برای شناخت خود آماده کرده»

این پاسخ ممکن است، اما برهانی نیست. یعنی یک بازخوانی الهیاتی سازگار از داده‌هاست، نه استنتاجی اجباری از آن‌ها. همان داده‌ها را می‌توان به‌صورت طبیعی‌گرایانه هم فهمید. پس این‌جا باز با همان بن‌بست روبه‌روییم: داده‌ها به‌تنهایی خدا را ثابت نمی‌کنند؛ فقط مؤمن می‌تواند آن‌ها را در چارچوب ایمان خود به خدا تفسیر کند.

۱۲) جمع‌بندی نهایی

برهان فطرت، در قوی‌ترین صورت خود، می‌خواهد از یک واقعیت روان‌شناختی و انسان‌شناختی به یک نتیجهٔ متافیزیکی برسد:
از این‌که انسان‌ها گرایش‌هایی دینی، غایتمدار، دعاگر، یا خداجو دارند، نتیجه بگیرد که خدا واقعاً وجود دارد.

اما این برهان در چند نقطهٔ اصلی فرو می‌ریزد:

نخست، از گرایش طبیعی به وجود واقعی موضوع گرایش می‌پرد، بی‌آن‌که این پرش را توجیه کند.
دوم، حتی اگر گرایش به امر فراطبیعی را بپذیریم، این داده در بهترین حالت به سود نوعی تمایل به عاملیت فراطبیعی است، نه به سود خدای خاص یک دین. [5]
سوم، علم شناختی دین، روان‌شناسی رشد، و پژوهش‌های مربوط به تشخیص عامل، غایت‌دیدن، و انسان‌انگاری، برای این گرایش‌ها توضیح‌های طبیعی و نیرومند عرضه می‌کنند. [5][6][7]
چهارم، تنوع عظیم دینی و غیردینی در جهان معاصر، ادعای سادهٔ «همه در باطن خدا را می‌شناسند» را بسیار دشوار می‌کند. [8][9]

پس نتیجهٔ دقیق این مقاله چنین است:
حتی اگر چیزی به نام «فطرت دینی» وجود داشته باشد، این به‌خودی‌خود خدا را ثابت نمی‌کند.
این برهان، بیش از آن‌که برهان وجود خدا باشد، تفسیر الهیاتی یک‌سویه‌ای از بعضی ویژگی‌های ذهن و روان انسان است. و وقتی برای همان ویژگی‌ها تبیین‌های طبیعیِ قوی در دسترس است، آن تفسیر دیگر الزام منطقی ندارد.

منابع

[1] Oxford Academic, Islamic Faith and Knowledge of God, فصل «Fitrat Allah (Natural Disposition towards God)».

[2] Cambridge Core, “Is the fiṭra mutable? A reformist conception of human perfection in Shāh Walī Allāh’s Ḥujjat Allāh al-Bāligha.”

[3] Marmara University Open Access, “The Argument of al-Fitrah to Prove The Existence of God According to al-Maturidi.”

[4] MDPI, “Ibn Taymiyya on Human Nature and Belief in God: Using the Cognitive Science of Religion to Study the Fiṭra.

[5] Stanford Encyclopedia of Philosophy, “Evolutionary Approaches to Religion.

[6] PMC, “Is the bias for function-based explanations culturally universal? Children from China endorse teleological explanations of natural phenomena.

[7] PMC, “How children and adults represent God’s mind.

[8] Pew Research Center, “Religiously unaffiliated population change, 2010–2020.

[9] Pew Research Center, “Many Adults Without a Religion Hold Spiritual Beliefs Globally.

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *