چرا هیچ دینی حق مصونیت ندارد؟

مقدسات زیر تیغ نقد؛ 

هر بار که سخن از نقد اسلام، قرآن، پیامبر، شریعت یا نهاد روحانیت به میان می‌آید، جمله‌ای تکراری مثل یک دیوار جلوِ بحث سبز می‌شود: «به عقاید مردم توهین نکنید.» این جمله در ظاهر دعوتی به ادب، احترام و همزیستی است؛ اما در عمل، بارها و بارها به ابزاری برای خاموش کردن نقد تبدیل شده است. گویی دین حق دارد دربارهٔ همه‌چیز حکم صادر کند، اما هیچ‌کس حق ندارد دربارهٔ خود دین حکم عقلانی بدهد. گویی دین می‌تواند بدن انسان، روابط خانوادگی، جنسیت، قانون، سیاست، آموزش، هنر، مرگ و زندگی را مدیریت کند، اما همین که انسانی بخواهد دین را زیر سؤال ببرد، ناگهان پای «احترام به عقاید» وسط کشیده می‌شود.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که باید ایستاد و پرسید: احترام به چه چیزی؟ احترام به انسان یا احترام به عقیده؟ این دو یکی نیستند. انسان‌ها محترمند؛ چون زنده‌اند، رنج می‌کشند، حق دارند آزاد باشند، حق دارند امنیت داشته باشند، حق دارند تحقیر و آزار نبینند. اما عقیده، کتاب، پیامبر، سنت، شریعت، فتوا و نهاد دینی موجود زنده نیستند. عقیده نه درد می‌کشد، نه حق طبیعی دارد، نه کرامت انسانی. عقیده یک ادعاست؛ و هر ادعایی که وارد جهان عمومی می‌شود، باید آمادهٔ نقد باشد.

اگر کسی به یک مسلمان به‌خاطر مسلمان بودنش حمله کند، او را از حقوق اجتماعی محروم کند، او را تحقیر شخصی کند یا امنیتش را تهدید کند، این رفتار نادرست و غیرقابل دفاع است. اما اگر کسی اسلام را نقد کند، قرآن را بررسی تاریخی کند، پیامبر اسلام را مانند یک شخصیت تاریخی تحلیل کند، احکام فقهی را غیراخلاقی بداند، یا مفهوم خدا را ساختهٔ ذهن و تاریخ بشر بداند، این دیگر حمله به انسان نیست؛ این حق نقد است. و بدون این حق، آزادی اندیشه فقط یک شعار تزئینی است.

قداست؛ دیواری که قدرت دور خودش می‌کشد

قداست معمولاً طوری معرفی می‌شود که انگار حقیقتی آسمانی و مستقل از انسان است؛ چیزی که گویا از بالا نازل شده و ما فقط باید در برابرش سر خم کنیم. اما از نگاه اجتماعی، قداست یک پدیدهٔ انسانی است. گروهی از انسان‌ها چیزی را مقدس اعلام می‌کنند، برای آن آداب و حرمت می‌سازند، سپس از دیگران انتظار دارند همان حرمت را بپذیرند. این سازوکار، بیش از آن‌که آسمانی باشد، زمینی است؛ بیش از آن‌که الهی باشد، اجتماعی و سیاسی است.

وقتی چیزی مقدس نامیده می‌شود، معمولاً معنایش این است که نباید آن را مثل چیزهای دیگر بررسی کرد. نباید درباره‌اش زیاد پرسید. نباید به ریشه‌های تاریخی‌اش دست زد. نباید تناقض‌هایش را آشکار کرد. نباید با ابزار طنز، هنر، فلسفه، علم یا تاریخ آن را به چالش کشید. قداست، در بسیاری از موارد، نه نشانهٔ قدرت حقیقت، بلکه نشانهٔ ترس از حقیقت است.

حقیقت نیاز به دیوار امنیتی ندارد. قانون جاذبه مقدس نیست، اما کسی با نقد آن نابودش نکرده است. نظریه‌های علمی مقدس نیستند، اما دقیقاً به همین دلیل رشد می‌کنند؛ چون نقد می‌شوند، اصلاح می‌شوند، رد می‌شوند، دوباره ساخته می‌شوند. اما دین، به‌ویژه دین نهادی‌شده، معمولاً مسیر دیگری می‌رود: به‌جای پاسخ‌گویی، خود را مقدس می‌کند؛ به‌جای استدلال، حرمت می‌طلبد؛ به‌جای گفت‌وگو، مرز ممنوعه می‌سازد.

در این‌جا باید بی‌پرده گفت: هرجا یک عقیده برای خود مصونیت ویژه می‌خواهد، باید به آن مشکوک شد. عقیده‌ای که می‌گوید «من را نقد نکن چون مقدسم»، در واقع می‌گوید «شاید در برابر نقد دوام نیاورم.» و این اعتراف کوچکی نیست.

دین وقتی خصوصی نیست، نقدش هم خصوصی نمی‌ماند

بعضی‌ها می‌گویند دین مسئله‌ای شخصی است و باید به آن کاری نداشت. این سخن فقط زمانی قابل قبول است که دین واقعاً در حد یک تجربهٔ شخصی باقی بماند؛ یعنی کسی در خانه یا عبادتگاه خود دعا کند، مناسک انجام دهد، به خدایی باور داشته باشد، و این باور را به قانون و زندگی دیگران تحمیل نکند. در چنین وضعی، نقد دین همچنان حق ماست، اما ضرورت اجتماعی آن کمتر می‌شود.

اما اسلام تاریخی و فقهی فقط یک تجربهٔ درونی نیست. اسلام دربارهٔ قانون حرف می‌زند. دربارهٔ زن و مرد حکم می‌دهد. دربارهٔ ارث، طلاق، ازدواج، پوشش، رابطهٔ جنسی، مجازات، جنگ، کافر، مرتد، برده، کودک، بدن، هنر و حکومت موضع دارد. دینی که چنین گسترده وارد زندگی عمومی می‌شود، دیگر نمی‌تواند پشت دیوار «این عقیدهٔ شخصی من است» پنهان شود.

اگر یک دین می‌گوید زن باید چنین بپوشد، مرد چنین حقی دارد، کافر چنین جایگاهی دارد، مرتد چنین مجازاتی دارد، همجنس‌گرا چنین حکمی دارد، و جامعه باید بر اساس فرمان خدا اداره شود، آن دین رسماً وارد میدان قدرت شده است. و هر چیزی که وارد میدان قدرت شود، باید نقد شود؛ آن هم نه نقد نرم و تشریفاتی، بلکه نقد دقیق، بی‌پروا و گاه گزنده.

نقد دین در چنین شرایطی یک سرگرمی روشنفکرانه نیست؛ دفاع از جامعه است. دفاع از زنانی است که بدنشان زیر حکم شرعی تعریف می‌شود. دفاع از کودکانی است که در نظام‌های دینی با ترس، گناه و اطاعت بزرگ می‌شوند. دفاع از دگراندیشانی است که به جرم فکر کردن، شک کردن یا ترک دین تهدید می‌شوند. دفاع از شهروندی است که نمی‌خواهد قانون زندگی‌اش از متن‌های مقدس هزار سال پیش استخراج شود.

«احترام به عقاید» یا احترام به زنجیر؟

عبارت «احترام به عقاید» یکی از مبهم‌ترین و خطرناک‌ترین عبارت‌هایی است که در بحث دین استفاده می‌شود. چون معلوم نیست منظور از احترام چیست. اگر منظور این است که انسان دیندار نباید به‌خاطر باورش مورد خشونت قرار گیرد، این سخن درست است. اگر منظور این است که هیچ‌کس نباید مسلمان، مسیحی، یهودی یا بی‌دین را از حقوق انسانی محروم کند، باز هم درست است. اما اگر منظور این است که خود عقیده نباید نقد، رد، تمسخر یا افشا شود، این دیگر احترام نیست؛ سانسور است.

همهٔ عقاید شایستهٔ احترام نیستند. برخی عقاید زیبا، انسانی و بی‌ضررند. برخی ساده‌لوحانه‌اند. برخی خرافی‌اند. برخی نیز خطرناک‌اند. عقیده‌ای که انسان را به مؤمن و کافر تقسیم می‌کند، عقیده‌ای که زن را در جایگاه فرودست می‌نشاند، عقیده‌ای که آزادی بدن و اندیشه را تهدید می‌کند، عقیده‌ای که برای خروج از دین مجازات می‌طلبد، عقیده‌ای که خشونت را در قالب حکم مقدس زیبا می‌کند، چنین عقیده‌ای احترام نمی‌خواهد؛ نقد می‌خواهد.

احترام به انسان یعنی دفاع از حق او برای باور داشتن. اما احترام به آزادی اندیشه یعنی دفاع از حق دیگران برای نقد همان باور. این دو باید هم‌زمان وجود داشته باشند. دیندار حق دارد دین داشته باشد؛ منتقد نیز حق دارد بگوید این دین خطا، زیان‌بار، متناقض، تبعیض‌آمیز یا ساختهٔ تاریخ است. اگر فقط حق ایمان وجود داشته باشد و حق نقد وجود نداشته باشد، ما با آزادی روبه‌رو نیستیم؛ با سلطهٔ ایمان روبه‌رو هستیم.

اسلام به‌عنوان موضوع نقد عمومی

اسلام، مانند هر دین تاریخی دیگر، باید موضوع نقد عمومی باشد. نه به این دلیل که مسلمانان به‌عنوان انسان باید تحقیر شوند، بلکه به این دلیل که اسلام یک نظام فکری عظیم و اثرگذار است. اسلام فقط مجموعه‌ای از دعاها و مناسک نیست؛ یک جهان‌بینی است. این جهان‌بینی دربارهٔ انسان، خدا، زن، مرد، اخلاق، سیاست، حقیقت، تاریخ و جامعه ادعا دارد. پس باید بتوان دربارهٔ همهٔ این ادعاها پرسید.

آیا قرآن واقعاً کلام خداست یا متنی تاریخی است که در بستر جامعهٔ عربی قرن هفتم شکل گرفته؟
آیا پیامبر اسلام را باید الگوی جاودانهٔ اخلاق دانست یا شخصیتی تاریخی با محدودیت‌های زمانهٔ خودش؟
آیا شریعت اسلامی با حقوق بشر سازگار است؟
آیا مفهوم کافر در قرآن با کرامت برابر انسان‌ها هماهنگ است؟
آیا احکام مربوط به زن، ارث، شهادت، ازدواج و طلاق را می‌توان عادلانه دانست؟
آیا جامعهٔ امروز باید از متنی پیروی کند که در جهان قبیله‌ای، مردسالار و پیشامدرن شکل گرفته است؟

این پرسش‌ها نه تنها مجازند، بلکه ضروری‌اند. جامعه‌ای که این پرسش‌ها را ممنوع کند، در واقع عقل عمومی را تعطیل کرده است. اگر نتوانیم دربارهٔ دینی که می‌خواهد بر قانون و اخلاق و بدن انسان اثر بگذارد بحث کنیم، پس دربارهٔ چه چیزی می‌توانیم بحث کنیم؟

ترفند خطرناک: تبدیل نقد به توهین

یکی از روش‌های قدیمی نهاد دین برای فرار از پاسخ‌گویی، تبدیل نقد به توهین است. کافی است کسی بگوید «این حکم ناعادلانه است»، فوراً گفته می‌شود: «شما به مقدسات توهین کردید.» کسی بگوید «این روایت تاریخی قابل دفاع نیست»، پاسخ می‌آید: «شما حرمت پیامبر را شکستید.» کسی بگوید «این آیه با اخلاق امروز ناسازگار است»، می‌گویند: «شما به قرآن اهانت کردید.»

این بازی زبانی بسیار مهم است. وقتی نقد به توهین تبدیل شود، دیگر لازم نیست پاسخ بدهند. دیگر لازم نیست وارد بحث تاریخی، اخلاقی یا منطقی شوند. کافی است احساسات مذهبی را به میدان بیاورند و منتقد را در جایگاه مجرم بنشانند. در این حالت، دین از موضع پاسخ‌گو خارج می‌شود و در جایگاه قربانی می‌نشیند؛ درحالی‌که در بسیاری از جوامع، همین دین قرن‌ها در جایگاه قدرت بوده است.

ابهام واژهٔ توهین عمدی است. چون اگر دقیق تعریف شود، قدرتش کم می‌شود. اما وقتی مبهم بماند، می‌توان هر نقدی را زیر آن جا داد. طنز می‌شود توهین. پرسش می‌شود توهین. تاریخ‌نگاری می‌شود توهین. نقد اخلاقی می‌شود توهین. حتی سکوت نکردن هم می‌شود توهین. این‌گونه، مفهوم توهین به مقدسات تبدیل می‌شود به ابزاری برای کنترل زبان و فکر.

در برابر این ترفند باید صریح بود: نقد تند توهین نیست. نقد گزنده توهین نیست. نقد طنزآمیز هم لزوماً توهین نیست. حتی اگر یک دیندار از شنیدن نقد ناراحت شود، ناراحتی او به‌تنهایی دلیل ممنوعیت نقد نیست. آزادی بیان دقیقاً برای سخنان بی‌خطر و مورد توافق ساخته نشده است؛ آزادی بیان زمانی معنا دارد که سخن آزارنده، ناخوشایند، تند و خلاف باور اکثریت باشد.

طنز و تمسخر؛ شکستن ابهت پوشالی

در کنار نقد آکادمیک و استدلالی، طنز و تمسخر نیز نقش مهمی در تقدس‌زدایی دارند. البته تمسخر انسان‌ها به‌خاطر هویت فردی‌شان قابل دفاع نیست. اما تمسخر قدرت، تمسخر خرافه، تمسخر تناقض و تمسخر ادعاهای متورم دینی، بخشی از آزادی فکری است. دینی که قرن‌ها با ترس، عذاب، گناه و تهدید بر ذهن انسان حکومت کرده، طبیعی است که از خنده بترسد. چون خنده، ابهت را می‌شکند.

قدرت‌های مقدس‌شده همیشه می‌خواهند جدی گرفته شوند. دیکتاتور دوست دارد تصویرش با شکوه باشد. روحانیت دوست دارد لباس و زبان و جایگاهش دست‌نخورده بماند. متن مقدس دوست دارد در ارتفاعی قرار گیرد که دست نقد به آن نرسد. طنز، این ارتفاع مصنوعی را خراب می‌کند. طنز می‌گوید: این چیزهایی که قرن‌ها با ترس به شما آموخته‌اند، قابل خندیدن هم هستند. و همین خندیدن، گاهی آغاز آزادی است.

بسیاری از انسان‌ها نخستین بار نه با یک کتاب فلسفی، بلکه با یک پرسش ساده، یک کاریکاتور، یک جملهٔ طنز یا یک تناقض آشکار از خواب دینی بیدار می‌شوند. تقدس‌زدایی همیشه با مقاله‌های دانشگاهی اتفاق نمی‌افتد. گاهی انسان زمانی آزاد می‌شود که می‌بیند می‌توان دربارهٔ چیزی که از کودکی از آن ترسانده شده، خندید؛ و جهان فرو نمی‌ریزد.

البته طنز باید آگاهانه باشد، نه صرفاً فحاشی بی‌هدف. نقد گزنده زمانی اثرگذار است که پشت آن فهم، دقت و هدف وجود داشته باشد. اگر فقط به توهین خام تبدیل شود، ممکن است بهانه به دست مخالفان بدهد و بحث را از مسیر اصلی خارج کند. اما این خطر نباید ما را به سانسور طنز و نقد تند بکشاند. راه درست، حذف تندی نیست؛ هوشمند کردن آن است.

دین و استاندارد دوگانه

ادیان، به‌ویژه ادیان بزرگ تاریخی، خودشان همیشه دیگران را نقد کرده‌اند. اسلام از همان آغاز، دربارهٔ مشرکان، یهودیان، مسیحیان، منافقان و کافران داوری کرده است. قرآن فقط کتاب عبادت نیست؛ کتاب قضاوت دربارهٔ دیگران هم هست. اسلام خود را حق دانسته و بسیاری از باورهای دیگر را باطل، گمراهانه یا فاسد معرفی کرده است. پس چگونه می‌توان پذیرفت که دینی چنین داورانه دربارهٔ دیگران سخن بگوید، اما خود از داوری دیگران معاف باشد؟

اگر دین حق دارد بگوید این راه حق است و آن راه باطل، منتقد نیز حق دارد بگوید خود این دین باطل است. اگر دین حق دارد بی‌دین را گمراه بداند، بی‌دین نیز حق دارد دین را ساختهٔ ترس، قدرت، جهل یا تاریخ بداند. اگر دین حق دارد دربارهٔ اخلاق انسان حکم بدهد، انسان نیز حق دارد اخلاق دین را محاکمه کند.

این رابطه نباید یک‌طرفه باشد. هیچ نظام فکری نباید هم مدعی حقیقت مطلق باشد، هم از نقد فرار کند. اگر اسلام دربارهٔ همهٔ جهان حرف دارد، جهان هم حق دارد دربارهٔ اسلام حرف بزند. اگر قرآن دربارهٔ انسان بی‌دین قضاوت می‌کند، انسان بی‌دین هم حق دارد قرآن را قضاوت کند. اگر پیامبر در تاریخ اثر گذاشته، تاریخ‌نگار حق دارد پیامبر را بررسی کند.

نقد دین دفاع از انسان است، نه جنگ با انسان

در این بحث باید یک مرز روشن حفظ شود: نقد دین نباید تبدیل به نفرت علیه دینداران عادی شود. بسیاری از دینداران، انسان‌هایی معمولی‌اند که دین را از خانواده، جامعه، مدرسه، سنت و ترس به ارث برده‌اند. بسیاری از آن‌ها حتی از بخش‌های خشن و تاریک سنت دینی خود آگاه نیستند. برخی با خوانشی نرم‌تر، انسانی‌تر و شخصی‌تر زندگی می‌کنند. هدف نقد، نابود کردن انسان دیندار نیست؛ هدف، شکستن قدرت عقیدهٔ نقدناپذیر است.

اما همین نکته نباید بهانه‌ای شود برای خلع سلاح منتقد. این‌که ما به انسان دیندار حملهٔ شخصی نمی‌کنیم، به این معنا نیست که با خود دین تعارف داریم. برعکس، هرچه بیشتر به کرامت انسان پایبند باشیم، باید با ایده‌هایی که کرامت انسان را زیر سؤال می‌برند جدی‌تر برخورد کنیم. دفاع از انسان گاهی یعنی نقد بی‌رحمانهٔ عقیده‌ای که انسان را کوچک می‌کند.

ما می‌توانیم بگوییم مسلمان به‌عنوان شهروند باید حقوق برابر داشته باشد، اما اسلام سیاسی نباید بر قانون حاکم شود. می‌توانیم بگوییم هیچ‌کس نباید به‌خاطر حجاب یا بی‌حجابی مورد خشونت قرار گیرد، اما حجاب اجباری یک سازوکار کنترل بدن زن است. می‌توانیم بگوییم دیندار حق عبادت دارد، اما شریعت حق ندارد آزادی دیگران را ببلعد. این تمایز، ستون اصلی یک نقد اخلاقی و متمدنانه است.

جامعهٔ آزاد بدون نقد مقدسات ممکن نیست

جامعهٔ آزاد فقط جامعه‌ای نیست که مردم در آن بتوانند دین داشته باشند. جامعهٔ آزاد جامعه‌ای است که مردم در آن بتوانند دین را ترک کنند، دین را نقد کنند، علیه دین مقاله بنویسند، دربارهٔ پیامبران تحقیق تاریخی کنند، احکام مقدس را غیراخلاقی بدانند، و حتی با طنز و هنر، ابهت دین را به چالش بکشند. اگر فقط ایمان آزاد باشد و نقد ایمان خطرناک باشد، آن جامعه آزاد نیست؛ فقط زندانی است که در آن دینداران اجازهٔ عبادت دارند و منتقدان اجازهٔ نفس کشیدن ندارند.

آزادی اندیشه بدون حق بی‌احترامی به ایده‌های قدرتمند ناقص است. البته بی‌احترامی به ایده با آزار انسان فرق دارد. اما اگر قرار باشد هر ایده‌ای که گروهی آن را عزیز می‌دانند از نقد تند مصون شود، دیگر هیچ نقد جدی ممکن نخواهد بود. ملی‌گرایان می‌گویند به پرچم توهین نکنید. مذهبی‌ها می‌گویند به پیامبر توهین نکنید. ایدئولوگ‌ها می‌گویند به رهبر توهین نکنید. سنت‌گرایان می‌گویند به فرهنگ توهین نکنید. نتیجه چیست؟ سکوت عمومی.

تمدن انسانی دقیقاً زمانی رشد کرده که این سکوت شکسته شده است. زمانی که پادشاه دیگر سایهٔ خدا نبود. زمانی که کلیسا دیگر مالک حقیقت نبود. زمانی که برده‌داری دیگر سنت مقدس شمرده نشد. زمانی که زن دیگر ملک مرد دانسته نشد. زمانی که کودک دیگر ابزار اطاعت مذهبی نبود. همهٔ این تغییرات با نقد چیزهایی آغاز شد که زمانی مقدس یا طبیعی دانسته می‌شدند.

چرا لحن گزنده لازم است؟

نقد همیشه نباید آرام، خنثی و دانشگاهی باشد. برخی موضوعات چنان با رنج انسان گره خورده‌اند که زبان بیش از حد نرم، خود نوعی بی‌عدالتی می‌شود. وقتی از سنگسار، شلاق، اعدام مرتد، تحقیر زن، کودک‌همسری، تبعیض علیه دگراندیش، یا کنترل بدن انسان سخن می‌گوییم، لحن سرد و بی‌خطر همیشه کافی نیست. گاهی باید زبان زخم را نشان دهد. گاهی باید کلمات، شدت خشونتی را که زیر لباس قداست پنهان شده، برهنه کنند.

اما گزندگی باید متوجه ساختار باشد، نه انسان عادی. باید به شریعت حمله کند، نه به کرامت فرد مؤمن. باید نهاد روحانیت را نقد کند، نه اینکه همهٔ دینداران را یک‌دست و یک‌چهره نشان دهد. باید قرآن، فقه، تاریخ و قدرت دینی را زیر فشار بگذارد، نه اینکه به مردم عادی به‌عنوان گروهی انسانی نفرت بورزد. نقد خوب، حتی وقتی تند است، هدفمند است. به جای پخش نفرت، تمرکز می‌کند بر ریشه‌های قدرت، خشونت و فریب.

از این نظر، ما به زبانی نیاز داریم که نه ترسو باشد و نه بی‌مسئولیت. نه آن‌قدر محتاط که نقد را عقیم کند، نه آن‌قدر خام که به فحاشی بی‌اثر سقوط کند. زبانی که بتواند بگوید: دین حق ندارد با نام خدا بر انسان حکومت کند. شریعت حق ندارد بدن زن را میدان فرمان خود بداند. هیچ پیامبری حق ندارد از نقد تاریخی معاف شود. هیچ کتابی، حتی اگر میلیاردها نفر آن را مقدس بدانند، بالاتر از پرسش نیست.

حق نقد، حق خروج از بندگی فکری است

در نهایت، بحث بر سر اسلام یا یک دین خاص به‌تنهایی نیست. بحث بر سر این است که آیا انسان حق دارد در برابر هر قدرت مقدس‌شده بایستد یا نه. دین یکی از قدیمی‌ترین شکل‌های قدرت مقدس‌شده است. گاهی با پادشاه متحد شده، گاهی با دولت، گاهی با قبیله، گاهی با پدرسالاری، گاهی با بازار ترس و امید. دین در بسیاری از دوره‌ها فقط پاسخ به معنای زندگی نبوده؛ ابزار فرمان‌بردار کردن انسان هم بوده است.

حق نقد مقدسات یعنی حق بیرون آمدن از کودکی فکری. یعنی انسان دیگر نپذیرد که چون چیزی از نیاکان آمده، درست است. چون در کتابی مقدس نوشته شده، اخلاقی است. چون روحانی گفته، حقیقت است. چون اکثریت باور دارند، غیرقابل نقد است. چون نام خدا روی آن گذاشته شده، باید ساکت ماند.

ما حق داریم بپرسیم. حق داریم شک کنیم. حق داریم رد کنیم. حق داریم بخندیم. حق داریم بگوییم این حکم، این روایت، این کتاب، این سنت و این تصویر از خدا با عقل و کرامت انسان سازگار نیست. این حق را نه دولت به ما بخشیده، نه روحانیت، نه سنت، نه اکثریت. این حق از خود انسان بودن می‌آید.

نتیجه؛ انسان بالاتر از مقدسات است

ما به انسان احترام می‌گذاریم، اما به هیچ عقیده‌ای چک سفید امضا نمی‌دهیم. ما از حق مسلمان برای زیستن، عبادت کردن و داشتن امنیت دفاع می‌کنیم، اما از اسلام به‌عنوان یک ایدئولوژی، یک نظام فقهی و یک قدرت تاریخی نمی‌ترسیم. ما میان فرد دیندار و دستگاه دین فرق می‌گذاریم؛ اما این تفاوت‌گذاری نباید باعث شود که دستگاه دین از نقد فرار کند.

هیچ کتابی بالاتر از عقل نیست.
هیچ پیامبری بالاتر از داوری تاریخی نیست.
هیچ شریعتی بالاتر از کرامت انسان نیست.
هیچ خدایی، اگر برای اثبات خود به سانسور و ترس نیاز داشته باشد، شایستهٔ حکومت بر ذهن انسان نیست.

اگر نقد اسلام، نقد قرآن، نقد پیامبر، نقد روحانیت، نقد شریعت و نقد مقدسات «توهین» نامیده می‌شود، پس مشکل از نقد نیست؛ مشکل از تعریفی است که دین از توهین ساخته تا خود را از پاسخ‌گویی نجات دهد. ما وظیفه نداریم این تعریف را بپذیریم. ما وظیفه نداریم در برابر چیزی که آزادی انسان را محدود می‌کند، مؤدبانه زانو بزنیم. ما وظیفه نداریم به زنجیر احترام بگذاریم فقط چون کسی آن را مقدس نامیده است.

حق نقد دین، حق دفاع از انسان است.
حق نقد مقدسات، حق دفاع از آزادی اندیشه است.
و جامعه‌ای که این حق را از دست بدهد، دیر یا زود دوباره زیر سایهٔ همان قدرت‌هایی می‌رود که قرن‌ها با نام خدا، انسان را کوچک، ترسان و فرمان‌بردار می‌خواستند.

ما از انسان دفاع می‌کنیم؛ حتی در برابر خدایانی که انسان ساخته و سپس از ترسشان به زانو افتاده است.

 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *