رستاخیز بدن و بقای روح: موشی که در شکم تمساح هنوز فکر می‌کند

یک نمایش عروسکی. موش کوچکی در جنگل قدم می‌زند، تمساحی از پشت بوته‌ها بیرون می‌آید و او را می‌بلعد. پژوهشگر به کودکانی که نمایش را دیده‌اند می‌گوید: موش دیگر زنده نیست. بعد می‌پرسد: آیا مغز موش هنوز کار می‌کند؟ بیشتر کودکان می‌گویند نه. آیا هنوز گرسنه می‌شود؟ نه. آیا هنوز به تمساح فکر می‌کند؟ و اینجا بسیاری می‌گویند: آری. یکی توضیح داد که چون موش در شکم تمساح است.

این آزمایش را جسی برینگ و دیوید بیورکلند در سال ۲۰۰۴ با حدود دویست کودک سه تا دوازده‌ساله انجام دادند. [۱] یافته اصلی این بود که کودکان خیلی زود می‌فهمند مرگ بدن را متوقف می‌کند، اما در همان حال ذهن را متوقف‌شده نمی‌بینند: خواستن، دانستن و احساس‌کردن را به موش مرده نسبت می‌دادند، در حالی که گرسنگی و دیدن و کار مغز را نه. و این گرایش در کوچک‌ترها قوی‌تر بود، نه در بزرگ‌ترها. یعنی آموزش دینی آن را نساخته بود؛ با آموزش، کودکان کمی از آن فاصله می‌گرفتند. همین آزمایش در اسپانیا با کودکان مدرسه کاتولیک و مدرسه دولتی غیردینی تکرار شد و الگوی کلی همان بود. [۲]

این مقاله از همین جا شروع می‌کند، چون دو نکته در آن نمایش عروسکی هست. اول اینکه ذهن انسان به‌طور طبیعی نمی‌تواند نبودن خودش یا دیگری را تصور کند؛ پس جای تعجب نیست که تقریبا همه فرهنگ‌ها نوعی ادامه پس از مرگ را باور داشته‌اند. این فراگیری درباره ذهن ما خبر می‌دهد، نه درباره جهان پس از مرگ. دوم اینکه موش در شکم تمساح است. و این دقیقا قدیمی‌ترین و سمج‌ترین اعتراضی است که در برابر رستاخیز بدن مطرح شده.

کسی که خورده شد

در قرن دوم میلادی، آتناگوراس آتنی، از نخستین مدافعان فلسفی مسیحیت، رساله‌ای درباره رستاخیز مردگان نوشت و فصل چهارمش را به اعتراضی داد که منتقدان با آن مسیحیان را آزار می‌دادند: بدن غرق‌شدگان خوراک ماهی‌ها می‌شود و ماهی‌ها خوراک انسان‌ها. بدن کشته‌شدگان بی‌گور را جانوران می‌خورند و آن جانوران را انسان‌ها. پس ذرات یک انسان جزء بدن انسانی دیگر می‌شود. در رستاخیز این ذرات به کدام بدن برمی‌گردد؟ منتقدان برای تلخ‌ترکردن استدلال، از قحطی‌ها و مادرانی که فرزندانشان را خوردند یاد می‌کردند. [۳]

متکلمان مسلمان همین اعتراض را «شبهه آکل و مأکول» نامیدند. ملاهادی سبزواری، فیلسوف قرن سیزدهم هجری، آن را چنان دشوار می‌دانست که در شعر فلسفی‌اش گفت فقط «فحول»، یعنی بزرگان علم، از پس دفعش برمی‌آیند. [۴]

پاسخ‌ها خودشان خواندنی‌اند. آتناگوراس گفت گوشت انسان خوراک طبیعی انسان نیست و خدا آن را طوری ساخته که جزء بدن خورنده نشود و فقط از آن بگذرد. [۳] یعنی برای نجات رستاخیز، یک ادعای زیست‌شناختی ساخت که هیچ‌کس آزمایشش نکرده بود و امروز می‌دانیم نادرست است: پروتئین، پروتئین است.

پاسخی که در سایت رسمی معارف آیت‌الله مکارم شیرازی آمده، راه دیگری می‌رود. ذراتی که هنگام مرگ در بدن هر انسان است به همان بدن برمی‌گردد. اگر بدن خورنده بخشی از ذراتش را به صاحب اصلی پس بدهد، کوچک‌تر می‌شود؛ مثلا انسانی شصت‌کیلویی ممکن است چهل کیلو از دست بدهد و به اندازه کودکی برسد، و این مشکلی نیست، چون در رستاخیز مانند کودکی رشد می‌کند و به صورت انسانی کامل محشور می‌شود. [۵]

این پاسخ را جدی بگیرید، چون صادقانه است. مدافع معاد جسمانی مادی دقیقا باید به همین‌جا برسد: حسابداری ذرات. و وقتی به آن می‌رسد، معلوم می‌شود مشکل کوچک نیست. امروز می‌دانیم که هر اتم کربن بدن ما پیش‌تر در میلیون‌ها موجود دیگر، از جمله انسان‌های دیگر، بوده است. زنجیره خوردن و پوسیدن و روییدن، زنجیره‌ای است که هر ذره در آن بارها دست به دست شده. ماجرا فقط آدم‌خواران و قحطی‌زدگان نیست؛ همه ما، به معنای شیمیایی کلمه، از مردگان ساخته شده‌ایم.

ملاصدرا راه فلسفی‌تری رفت و همین راه در حوزه‌های شیعی مسلط شد: هویت هر چیز به «صورت» آن است، نه به ماده‌اش. ماده عوض می‌شود و شخص می‌ماند. پس لازم نیست همان ذرات برگردند. آنچه لازم است، به تعبیری که به او نسبت داده می‌شود، این است که بدن برانگیخته چنان باشد که اگر کسی آن را ببیند بگوید این همان فلانی است. [۶]

این پاسخ شبهه آکل و مأکول را حل می‌کند، اما به قیمتی گزاف. معیاری که پیشنهاد می‌دهد، شناخته‌شدن است: اینکه دیگری بگوید این همان است. اما شباهت کامل، همانی نیست. نسخه‌ای بی‌نقص از شما هم این آزمون را با موفقیت می‌گذراند. پس پاسخ صدرایی، مسئله ماده را با مسئله نسخه عوض کرده است. به این مسئله برمی‌گردیم.

تاریخ و شواهد

سه پاسخ به مرگ

پیش از ادامه، بهتر است ادعاها را از هم جدا کنیم، چون زیر عنوان «زندگی پس از مرگ» دست‌کم سه ادعای متفاوت پنهان است:

تصور ادعا پرسش حل‌نشده
بقای روح بخشی از شخص پس از مرگ بدن باقی می‌ماند این بخش چیست و چرا با آسیب مغز آسیب می‌بیند؟
رستاخیز بدن مرده در پایان جهان با بدن برمی‌گردد بدن برگشته همان است یا نسخه‌ای از آن؟
تولد دوباره شخص در بدنی دیگر ادامه می‌یابد چه چیزی میان دو زندگی ادامه دارد، وقتی خاطره‌ای نمی‌ماند؟

این سه، سه جواب به یک ترس‌اند و در بسیاری از سنت‌ها با هم ترکیب شده‌اند: روح در فاصله مرگ تا قیامت باقی است و در قیامت به بدن برمی‌گردد. بهاگاوادگیتا (۲:۲۲) مرگ را به کنارگذاشتن جامه کهنه و پوشیدن جامه نو تشبیه می‌کند؛ اینجا بدن لباس است. [۷] اما در سنت‌های ابراهیمی، به‌ویژه در قرآن، بدن لباس نیست. بدن خود شخص است، و همین است که کار را سخت می‌کند.

امید شکست‌خوردگان

در بیشتر کتاب مقدس عبری، مرگ پایان است. مردگان به شئول می‌روند و آنجا نه ستایشی هست و نه بازگشتی. رستاخیز بدن دیر وارد این سنت شد و از دری مشخص: از در آزار.

دانیال ۱۲:۲، کهن‌ترین جمله صریح کتاب مقدس عبری درباره برخاستن مردگان، در بحران آنتیوخوس چهارم نوشته شد، حدود ۱۶۵ پیش از میلاد، وقتی یهودیان وفادار به شریعتشان کشته می‌شدند. [۸] کتاب دوم مکابیان همین زمینه را به صحنه می‌آورد: هفت برادر زیر شکنجه، و یکی از آنها، وقتی زبان و دستش را می‌خواهند ببرند، می‌گوید این‌ها را از آسمان گرفته و امید دارد دوباره از او بازپس گیرد. [۹]

این ترتیب مهم است. رستاخیز بدن در اصل پاسخ به یک پرسش متافیزیکی نبود؛ پاسخ به یک پرسش سیاسی و اخلاقی بود: اگر خدا عادل است، چرا وفادارترین‌ها زیر دست پادشاه ستمگر تکه‌تکه می‌شوند؟ پاسخ این بود که داستان تمام نشده است. بدنی که پادشاه نابود کرد، برمی‌گردد. این یک امید قابل فهم است. اما نیاز به جبران، دلیل رخ‌دادن جبران نیست. هر چه ستم بزرگ‌تر، نیاز به چنین وعده‌ای شدیدتر است؛ و هر چه نیاز شدیدتر، باید به خود وعده بیشتر شک کرد.

و این امید همگانی هم نشد. در زمان عیسی، به گزارش انجیل مرقس (۱۲:۱۸) و کتاب اعمال رسولان (۲۳:۸)، صدوقیان، یعنی طبقه کاهنان معبد، رستاخیز را اصلا قبول نداشتند. [۱۰] وقتی پولس در آتن از برخاستن مردگان گفت، به روایت همان کتاب (۱۷:۳۲)، برخی از شنوندگان فیلسوفش او را مسخره کردند. [۱۰] قرآن هم بارها از قریشیانی می‌گوید که همین را مسخره می‌کردند. رستاخیز بدن در هر سه محیط، برای بخش مهمی از مخاطبان تحصیل‌کرده‌اش، ادعایی عجیب بود.

استخوانی که نمی‌سوزد

منکران قرآن یک پرسش ساده داشتند و قرآن آن را نقل کرده است:

«وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِيَ خَلْقَهُ ۖ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ ۝ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ»
«و برای ما مثلی آورد و آفرینش خود را فراموش کرد. گفت: چه کسی این استخوانها را که چنین پوسیده است زندگی می‌بخشد؟ بگو: همان کسی که نخستین بار آن را پدید آورد و اوست که به هر [گونه] آفرینشی داناست.» (یس ۷۸ و ۷۹، ترجمه فولادوند) [۱۱]

و کمی پیش‌تر در همان سوره، استدلال دوم:

«وَآيَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَاهَا وَأَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ»
«و زمین مرده برهانی است برای ایشان که آن را زنده گردانیدیم و دانه از آن برآوردیم که از آن می‌خورند.» (یس ۳۳، ترجمه فولادوند) [۱۱]

این دو استدلال، تمام پاسخ قرآن به منکران رستاخیزند، و هر دو از یک جنس‌اند: قیاس. کسی که بار اول ساخت، بار دوم هم می‌تواند. زمینی که هر سال «می‌میرد» و با باران زنده می‌شود، نشان می‌دهد مردگان هم زنده می‌شوند. استدلال اول در بهترین حالت امکان را نشان می‌دهد، نه وقوع را؛ از «می‌تواند» به «خواهد کرد» پلی نمی‌زند. استدلال دوم حتی امکان را هم نشان نمی‌دهد، چون زمین زمستانی نمرده است. دانه زیر خاک زنده است و بذر اساسا یعنی زندگی در حال انتظار. استدلال باران، مرگ را با خواب زمستانی یکی گرفته است.

و اینجا حدیث وارد می‌شود تا خلأ را پر کند. در صحیح بخاری و صحیح مسلم، از ابوهریره، پیامبر می‌گوید میان دو دمیدن صور چهل فاصله است؛ آنگاه خدا از آسمان آبی می‌فرستد و مردگان می‌رویند همان‌گونه که سبزی می‌روید. و از انسان همه چیز می‌پوسد جز یک استخوان: «عَجْبُ الذَّنَبِ»، دنبالچه، که آفرینش در روز قیامت از آن ترکیب می‌شود. در روایت دیگری در مسلم: خاک همه آدمیزاد را می‌خورد جز دنبالچه؛ از آن آفریده شد و در آن ترکیب می‌شود. [۱۲]

به این تصویر دقت کنید: دانه و باران. دنبالچه بذر است، باران آخرالزمانی آبیاری است، و انسان سبزی. استدلال یس ۳۳ که برای اثبات کافی نبود، حالا یک سازوکار پیدا کرده است. شکاف منطقی قیاس با یک ادعای کالبدشناختی پر شده.

اما این ادعا مال اسلام نیست. در مدراش یهودی، در بریشیت ربا (۲۸:۳) و ویقرا ربا (۱۸:۱)، مجموعه‌هایی که پیش از اسلام شکل گرفتند، امپراتور هادریان از ربی یهوشوع بن حننیا می‌پرسد که خدا انسان را در آینده از چه می‌رویاند. پاسخ: از «لوز» ستون مهره‌ها، استخوان کوچکی که بسیاری از شارحان یهودی آن را همان دنبالچه دانسته‌اند. هادریان دلیل می‌خواهد. ربی استخوان را می‌آورد: در آب می‌گذارد، حل نمی‌شود؛ در آتش، نمی‌سوزد؛ در آسیاب، خرد نمی‌شود؛ روی سندان می‌گذارد و با پتک می‌کوبد، سندان می‌شکند و پتک ترک برمی‌دارد، اما لوز سالم می‌ماند. [۱۳] واژه «لوز» در عبری یعنی بادام. یعنی باز هم بذر.

پس سه سنت، یک استعاره. پولس در نامه اول به قرنتیان (۱۵:۳۶ و ۳۷) همین را می‌گوید: آنچه می‌کاری تا نمیرد زنده نمی‌شود، و آنچه می‌کاری بدنی نیست که خواهد شد، بلکه دانه‌ای برهنه است. [۱۴] مدراش بذر را بادام می‌نامد، و قرآن زمین مرده و باران را شاهد می‌آورد. تصور رستاخیز در خاورمیانه باستان تصوری کشاورزانه بود. انسان مثل گیاه کاشته می‌شود و مثل گیاه می‌روید. این تصویر برای مردمی که زندگی‌شان به فصل‌ها و باران بسته بود، بدیهی می‌نمود. اما تصویر، استدلال نیست؛ و دنبالچه، بذر نیست.

دنبالچه استخوانی مانند بقیه است. در سوزاندن جسد، مثل همه استخوان‌ها خاکستر می‌شود و در خاک، مثل همه استخوان‌ها می‌پوسد. آزمون هادریان را امروز هر آزمایشگاه پزشکی قانونی می‌تواند تکرار کند، و نتیجه‌اش را می‌دانیم. با این حال، این باور هنوز پیامد دارد. در سنت یهودی، بخشی از بحث‌های حقوقی درباره اهدای عضو و سوزاندن جسد با همین تصور درآمیخته است. [۱۵] و در سنت اسلامی، استادان دانشکده‌های پزشکی، از جمله استاد جنین‌شناسی در دانشگاه طیبه مدینه، مقاله‌های «اعجاز علمی» درباره دنبالچه نوشته‌اند که آن را منشأ جنین و پوسیده‌نشدنی معرفی می‌کند. [۱۶] ادعایی که در مدراش قرن پنجم برای بستن دهان یک امپراتور گفته شد، در قرن بیست‌ویکم لباس علم پوشیده است.

بدن یا روح؟

اگر رستاخیز بدن این همه دردسر دارد، چرا دینداران به بقای روح پناه نمی‌برند؟ بسیاری برده‌اند. افلاطون در «فایدون» مرگ را جدایی روح از بدن تعریف کرد و سقراط را در روز اعدامش آرام نشان داد، چون روح نامیرا از زندان تن آزاد می‌شود. [۱۷]

اما قوی‌ترین اعتراض به این تصور را خود افلاطون در همان گفت‌وگو، از زبان سیمیاس، آورده است: شاید روح مثل هماهنگی و کوک یک ساز باشد. کوک نادیدنی، لطیف و به‌نوعی «الهی» است، اما وقتی ساز بشکند، کوک هم نمی‌ماند. [۱۷] سقراط به این اعتراض پاسخ داد، اما بیست‌وچهار قرن بعد، اعتراض سیمیاس قوی‌تر از پاسخ سقراط شده است. ما امروز می‌دانیم که با آسیب بخش‌های مشخصی از مغز، بخش‌های مشخصی از شخصیت، حافظه، زبان و حتی توان داوری اخلاقی از میان می‌رود. بیهوشی عمومی آگاهی را خاموش می‌کند. آلزایمر، آهسته و قدم به قدم، کسی را که می‌شناختیم پاک می‌کند، در حالی که بدنش هنوز زنده است. اگر روحی مستقل از مغز حامل «من» است، چرا با مغز بیمار می‌شود؟

و اگر روح پس از مرگ باقی بماند، کدام نسخه باقی می‌ماند؟ مادربزرگی که در سال‌های آخر فرزندانش را نمی‌شناخت، یا زنی که بیست سال پیش بود؟ اگر دومی، پس روح نسخه‌ای را حفظ کرده که مدت‌ها پیش از مرگ از میان رفته بود. اگر اولی، بهشت پر از کسانی است که نمی‌دانند کجایند. (در مقاله «بدن، لذت و جاودانگی» دیدیم که حدیث پاسخ خودش را دارد: همه سی‌وسه‌ساله برانگیخته می‌شوند. اما آن پاسخ مسئله را حل نمی‌کند؛ یک قالب استاندارد جای شخص را می‌گیرد.)

قرآن در این میان موضع دوگانه‌ای دارد. از یک سو، بدن را جدی می‌گیرد: استخوان‌ها، و در سوره قیامت (۳ و ۴) حتی سرانگشتان، دوباره سامان می‌یابند. [۱۸] از سوی دیگر، در زمر ۴۲ از خدایی می‌گوید که «انفس» را هنگام مرگ و در خواب می‌گیرد، و در مؤمنون ۹۹ و ۱۰۰ از «برزخ»ی میان مرگ و برانگیخته‌شدن. [۱۸] واژه آیه زمر «نفس» است نه «روح»؛ و این آیات نظریه‌ای درباره اینکه نفس چیست و در برزخ چگونه وجود دارد ارائه نمی‌کنند. متکلمان و فیلسوفان بعدی این خلأ را پر کردند، و پر کردنش آن‌قدر خطرناک شد که غزالی، چنان‌که در مقاله پیشین دیدیم، انکار معاد جسمانی را یکی از سه موردی شمرد که فیلسوفان را به خاطرش تکفیر کرد. [۱۹] درباره اینکه بدن اخروی چیست، اختلاف فکری بود؛ اما پیامدش اتهام کفر بود.

یک نکته دیگر درباره سرانگشتان. برخی مبلغان امروزی «بنان» در قیامت ۴ را به خطوط اثر انگشت و یکتایی آن ربط داده‌اند. آیه از توان بازسازی سرانگشت سخن می‌گوید؛ هیچ اشاره‌ای به الگوی خطوط پوست یا یکتایی آن ندارد. این هم نمونه دیگری است از همان الگوی دنبالچه: تصویری کهن که پس از کشف علمی، به‌عنوان پیشگویی آن کشف بازخوانی می‌شود.

مسئله اصل و نسخه در رستاخیز بدن

اصل یا نسخه؟

حالا به مسئله‌ای برگردیم که پاسخ ملاصدرا پیش کشید. آزمایشی ذهنی: فرض کنید در آینده موجودی ساخته شود با بدن، چهره، خاطرات و منش شما. او صادقانه باور دارد شماست. آیا شما زنده شده‌اید، یا کسی ساخته شده که شبیه شماست؟

حالا فرض کنید دو موجود این‌گونه ساخته شوند. هر دو صادقانه باور دارند شمایند. هر دو نمی‌توانند شما باشند، چون دو نفرند و شما یک نفرید. پس دست‌کم یکی نسخه است. و اگر یکی نسخه است، چیزی در ساختن آن دیگری نیست که آن را اصل کند. شباهت، هر قدر هم کامل، هویت نمی‌سازد.

این مسئله برای دین فقط کنجکاوی فلسفی نیست. کسی که در قیامت پاداش می‌گیرد یا در آتش می‌سوزد، باید همان کسی باشد که عمل کرد. اگر نسخه‌ای از قاتل را بسوزانند، نسخه‌ای بی‌گناه را برای گناهی سوزانده‌اند که مرتکب نشده. حسابرسی آخرت، که موضوع مقاله بعدی است، بدون هویت، معنا ندارد.

فیلسوفان مسیحی این مشکل را جدی گرفته‌اند. پیتر ون اینواگن، یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان دین در قرن بیستم و خودش مسیحی مؤمن، در مقاله‌ای مشهور در سال ۱۹۷۸ نتیجه گرفت که اگر خدا ذرات پراکنده یک انسان مرده را دوباره گرد آورد، نتیجه همان شخص نیست، بلکه نسخه‌ای از اوست. برای اینکه رستاخیز ممکن بماند، راهی پیشنهاد کرد: شاید در لحظه مرگ هر انسان، خدا جسد او را برمی‌دارد و به جایش بدلی می‌گذارد، و آنچه دفن می‌شود یا می‌سوزد، آن بدل است. [۲۰]

این پیشنهاد را منتقدان «ربودن جسد» نامیده‌اند، و اعتراض اصلی‌شان این بوده که چنین خدایی فریبکار است: جهانی ساخته که در آن هر مراسم خاکسپاری، دفن یک جسد جعلی است. [۲۰] اما نکته مهم‌تر این است که یک فیلسوف جدی، برای نجات منطقی رستاخیز، به اینجا رسید. این نشان می‌دهد مسئله چقدر عمیق است.

پس سه راه پیش روی مدافع رستاخیز است، و هر سه بسته‌اند. اگر همان ذرات برمی‌گردند، شبهه آکل و مأکول و حسابداری کربن. اگر روحی مستقل هویت را حمل می‌کند، باید توضیح داد این روح چیست و چرا با مغز آسیب می‌بیند. اگر صورت یا شباهت کافی است، مسئله نسخه. و پاسخ نهایی همه این راه‌ها یک جمله است: خدا می‌داند و تضمین می‌کند. یعنی ضامن هویت شما در آخرت، همان کسی است که وجودش و وعده‌اش باید اثبات شود.

بازگشت به موش

موش عروسکی برینگ در شکم تمساح است و کودک سه‌ساله باور دارد که هنوز به تمساح فکر می‌کند. کودک دوازده‌ساله کمتر چنین باوری دارد. [۱]

آنچه در تاریخ رستاخیز بدن و بقای روح می‌بینیم، به نظر مرتدین (Mortadin) از همین جنس است: شهودی کودکانه و جهانی، که نبودن را نمی‌تواند تصور کند، در طول قرن‌ها با ابزارهای پیچیده‌تر حمایت شده است. قیاس باران، استخوان نسوز، صورت نوعیه صدرایی، جسد ربوده‌شده ون اینواگن. هر بار که یک دفاع شکست، دفاعی زیرکانه‌تر جایش نشست. این زیرکی را نباید دست کم گرفت؛ اما زیرکی دفاع، دلیل درستی مدعا نیست.

امید به دیدار دوباره کسانی که از دست داده‌ایم، انسانی‌ترین امید است و نقد آن به معنای تحقیر سوگواران نیست. نقد از جایی شروع می‌شود که این امید به دانش تبدیل شود، و آن دانش ادعایی به فرمان: اینکه چه بخوری، با که ازدواج کنی، چه بپرسی و چه نپرسی، تا در آن زندگی دیگر به کیفر نرسی. هیچ وعده‌ای درباره زندگی پس از مرگ، به صاحبش حق نمی‌دهد در زندگی پیش از مرگ دیگران فرمان براند.

منابع و ادامه مطالعه

منابع

۱. Jesse M. Bering و David F. Bjorklund، «The Natural Emergence of Reasoning About the Afterlife as a Developmental Regularity»، Developmental Psychology ۴۰/۲ (۲۰۰۴)، ۲۱۷ تا ۲۳۳. Queen’s University Belfast؛ گزارش خود برینگ: Scientific American، «Never Say Die».

۲. Jesse M. Bering و همکاران، «The Development of ‘Afterlife’ Beliefs in Religiously and Secularly Schooled Children»، British Journal of Developmental Psychology (۲۰۰۵). Wiley.

۳. آتناگوراس آتنی، درباره رستاخیز مردگان، فصل‌های ۴ و ۸. New Advent.

۴. «شبهه آکل و مأکول»، ویکی‌شیعه، با گزارش پاسخ ملاصدرا و سبزواری. ویکی‌شیعه؛ بیت سبزواری: «معاد جسمانی از دیدگاه ملاصدرا»، حدانا.

۵. «شبهه آکل و مأکول»، پایگاه معارف دفتر آیت‌الله مکارم شیرازی. maaref.makarem.ir.

۶. پاسخ ملاصدرا و معیار شناخته‌شدن بدن برانگیخته، به نقل «معاد جسمانی از دیدگاه ملاصدرا»، حدانا (همان پیوند منبع ۴)؛ و پرسمان، «شبهه آکل و مأکول».

۷. بهاگاوادگیتا ۲:۲۲. Gita Supersite، IIT Kanpur.

۸. دانیال ۱۲:۱ تا ۳ (BibleHub)؛ تاریخ‌گذاری: Christine Hayes، درس ۲۳، Open Yale Courses.

۹. دوم مکابیان ۷:۹ تا ۱۴، ترجمه NRSVUE. Bible.com.

۱۰. انجیل مرقس ۱۲:۱۸؛ اعمال رسولان ۱۷:۳۲ و ۲۳:۸.

۱۱. قرآن، یس ۳۳ و ۷۸ و ۷۹، ترجمه فولادوند. پارس‌قرآن، سوره یس.

۱۲. صحیح بخاری، حدیث ۴۹۳۵؛ صحیح مسلم، حدیث ۲۹۵۵. متن و تخریج؛ طرح التثریب، باب بلاء المیت إلا عجب الذنب، اسلام‌وب.

۱۳. بریشیت ربا ۲۸:۳؛ ویقرا ربا ۱۸:۱؛ کوهلت ربا ۱۲:۵. بررسی تاریخی: Edward Reichman و Fred Rosner، «The Bone Called Luz»، Journal of the History of Medicine and Allied Sciences (۱۹۹۶). متن در مخزن دانشگاه یشیوا.

۱۴. اول قرنتیان ۱۵:۳۶ تا ۴۴. BibleHub.

۱۵. «Jews & Muslims Agree: When Resurrection Comes, You Better Have Your Tailbone»، Jewish Telegraphic Agency (۲۰۱۵). JTA؛ و مدخل «Luz (bone)»، ویکی‌پدیا.

۱۶. نمونه مقاله اعجازی: «عجب الذنب اكتشافات جديدة»، منسوب به مصطفی عبدالمنعم، استاد جنین‌شناسی و کالبدشناسی دانشگاه طیبه، بازنشر در منتدیات حراس العقیدة.

۱۷. افلاطون، فایدون، ترجمه Benjamin Jowett، بحث جدایی روح و بدن و اعتراض سیمیاس. Internet Classics Archive.

۱۸. قرآن، قیامت ۳ و ۴؛ زمر ۴۲؛ مؤمنون ۹۹ و ۱۰۰. Quran.com، قیامت ۳ و ۴؛ مؤمنون ۹۹ و ۱۰۰؛ زمر ۴۲.

۱۹. Frank Griffel، «al-Ghazali»، Stanford Encyclopedia of Philosophy، بخش تهافت الفلاسفه. SEP.

۲۰. Peter van Inwagen، «The Possibility of Resurrection»، International Journal for Philosophy of Religion ۹ (۱۹۷۸)، ۱۱۴ تا ۱۲۱. Semantic Scholar؛ نقدها: David Hershenov، «Van Inwagen, Zimmerman, and the Materialist Conception of Resurrection».

مطالعه بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *