یأجوج و مأجوج: جغرافیای دشمن و تخیل پایان جهان

حدود سال ۲۲۸ هجری، الواثق بالله، خلیفه عباسی، در سامرا خوابی دید: سدی که ذوالقرنین میان جهان اسلام و یأجوج و مأجوج ساخته بود، شکافته شده است. خلیفه آن‌قدر نگران شد که مردی را پیدا کرد که بنابر گزارش‌ها به سی زبان سخن می‌گفت، سلام ترجمان، پنجاه جوان نیرومند همراهش کرد و پنج هزار دینار به او داد تا برود و سد را از نزدیک ببیند. این گزارش را ابن‌خرداذبه، جغرافی‌دان دربار عباسی، در «المسالک و الممالک» از زبان خود سلام نقل کرده است. کاروان بیش از دو سال در راه بود. بیشتر همراهان در رفت‌وبرگشت مردند. سلام بازگشت و خبر داد که سد را دیده است: کوهی بریده، دروازه‌ای عظیم از آهن، قفلی بزرگ، و نگهبانانی که هر روز با پتک بر آن می‌کوبند تا کسانی که پشت آن‌اند بدانند نگهبان بیدار است.

پژوهشگران تا امروز بر سر اینکه سلام کجا رفت، یا اصلا جایی رفت، اختلاف دارند. کراچکوفسکی، مورخ روس ادبیات جغرافیایی عربی، گمان می‌کرد او دیوار دربند در قفقاز را دیده است؛ دخویه، شرق‌شناس هلندی، به دیوار چین فکر می‌کرد. اسلام‌کیوای، سایت فتوای سلفی، هم این خبر را نمی‌پذیرد، با این استدلال که سندش صحیح نیست و ابن‌خرداذبه، که پدربزرگش زرتشتی بود، توثیق نشده است.

اما مهم‌ترین نکته این ماجرا جای سد نیست. نکته این است که یک خلیفه، دویست سال پس از پیامبر، سد یأجوج و مأجوج را سازه‌ای فیزیکی می‌دانست که می‌شود با کاروان به دیدنش رفت. این مقاله از مجموعه «تاریخ باورهای دینی» در مرتدین (Mortadin) دنبال همین نام‌هاست: دو نام که از کتاب حزقیال راه افتادند، از یونان و سوریه و قرآن گذشتند، هر بار دشمن تازه‌ای را در خود جا دادند و هنوز، در هر بحران تازه‌ای، دنبال کشوری می‌گردند که بر آن بنشینند.

گذرنامه یک نام

پیش از تحلیل، مسیر را ببینیم. یأجوج و مأجوج در هر ایستگاه، کسی متفاوت‌اند:

متن تاریخ تقریبی گوگ و ماگوگ چه کسانی‌اند؟ کجا؟
حزقیال ۳۸ و ۳۹ سده ششم پیش از میلاد گوگ فرمانروا، ماگوگ سرزمین او «دورترین شمال»
یوسفوس، آثار باستانی یهود حدود ۹۳ میلادی نیای سکاها شمال دریای سیاه و استپ
مکاشفه یوحنا ۲۰ پایان سده اول میلادی ملت‌های چهار گوشه زمین همه‌جا
افسانه سریانی اسکندر سده ششم یا هفتم میلادی اقوام وحشی پشت دروازه، از جمله هون‌ها پشت کوه‌های قفقاز
قرآن، کهف ۹۴ تا ۹۹، انبیا ۹۶ سده هفتم مفسدانی پشت سد ذوالقرنین نامعین، میان دو کوه
احادیث بخاری و مسلم سده‌های دوم و سوم هجری (تدوین) انبوهی که آب دریاچه طبریه را می‌نوشند و دوزخ را پر می‌کنند پشت سدی که هر روز سوراخ می‌شود
مفسران مسیحی آمریکایی سده بیستم اتحاد جماهیر شوروی مسکو

چیزی که در این جدول ثابت نمی‌ماند، هویت دشمن است. چیزی که ثابت می‌ماند، جهت نگاه است: دشمن همیشه از جایی می‌آید که راوی نمی‌شناسد، و همیشه آن‌قدر زیاد است که تنها خدا از پسش برمی‌آید.

تاریخ و شواهد

حزقیال: فرمانروایی که خدا خودش به جنگ می‌آورد

در حزقیال ۳۸، گوگ و ماگوگ هنوز دو قوم هم‌ردیف نیستند. گوگ یک فرمانرواست، «از سرزمین ماگوگ»، که ائتلافی از ملت‌ها را از دورترین نقاط شمال به جنگ اسرائیل می‌آورد. عجیب‌ترین جزء قطعه این است که خود خدا می‌گوید قلاب در چانه او می‌گذارد و او را به جنگ می‌کشاند تا ملت‌ها بدانند او کیست. سپس زلزله، طاعون، خون، تگرگ، آتش و گوگرد بر سپاه فرود می‌آید.

فصل ۳۹ پیامد را با جزئیاتی تکان‌دهنده شرح می‌دهد. اسرائیلیان هفت سال با سلاح‌های به‌جامانده آتش روشن می‌کنند و هفت ماه طول می‌کشد تا اجساد را دفن کنند. و خدا به پرندگان و جانوران وحشی فرمان می‌دهد که بیایند و در ضیافتی که برایشان آماده کرده، گوشت جنگاوران بخورند و خون شاهزادگان زمین را بنوشند.

این متن را نباید با عبارت نرمی مانند «پیروزی خیر بر شر» خلاصه کرد. ساختارش روشن است: خدایی که دشمن را خودش به حمله وادار می‌کند، سپس او را نابود می‌کند، و هدف اعلام‌شده کل ماجرا شناخته‌شدن عظمت خودش است. هزاران انسان کشته‌شده در این روایت، ابزار یک نمایش‌اند. این الگو، یعنی دشمنی که برای نابودشدن آفریده شده، در همه ایستگاه‌های بعدی این نام حاضر خواهد بود.

یک جزء کوچک در همین فصل، دو هزار و پانصد سال بعد، پیامد بزرگی داشت. در حزقیال ۳۸:۲، واژه عبری «روش» که در بیشتر ترجمه‌ها «رئیس» یا «سرکرده» معنا می‌شود، در ترجمه یونانی سبعینیه به‌صورت یک نام خاص، «روس»، آمده است. قرن‌ها بعد، مفسرانی همین «روس» را «روسیه» خواندند.

یوسفوس، مکاشفه و افسانه اسکندر: نام در حرکت

یوسفوس، مورخ یهودی سده اول میلادی، در «آثار باستانی یهود» ماگوگ را نیای مردمی می‌داند که یونانیان سکا می‌نامیدند. این نخستین بار است که نام کتاب مقدسی به یک جمعیت واقعی بر نقشه جهان شناخته‌شده چسبانده می‌شود. کارش نسب‌شناسی بود، نه مردم‌شناسی؛ اما از اینجا به بعد، هر کس بخواهد یأجوج و مأجوج را پیدا کند، روی نقشه دنبالشان می‌گردد.

مکاشفه یوحنا مسیر مخالف را رفت. در فصل ۲۰، پس از هزار سال، شیطان از زندان آزاد می‌شود و «ملت‌های چهار گوشه زمین، گوگ و ماگوگ» را گرد می‌آورد؛ شمارشان مانند ریگ دریاست؛ اردوگاه مقدسان را محاصره می‌کنند و آتش از آسمان آنان را می‌بلعد. اینجا گوگ و ماگوگ دیگر یک فرمانروا و یک سرزمین نیستند؛ اسم رمز همه دشمنان‌اند.

ایستگاه تعیین‌کننده، افسانه‌ای سریانی است که ادوارد والیس باج در ۱۸۸۹ با عنوان «افسانه‌ای مسیحی درباره اسکندر» ترجمه کرد و در پژوهش امروز به «نِشانا» یا «افسانه سریانی اسکندر» مشهور است. در این متن، اسکندر به انتهای غرب می‌رسد، جایی که خورشید فرو می‌رود؛ سپس به شمال می‌رود؛ مردمانی به او از اقوامی وحشی در آن سوی کوه‌ها خبر می‌دهند که گوشت خام و خون می‌خورند و گوگ و ماگوگ از پادشاهانشان‌اند؛ و اسکندر با آهن و مس دروازه‌ای عظیم میان دو کوه می‌سازد. بر دروازه پیشگویی نوشته می‌شود که در زمانی مقرر گشوده خواهد شد.

درباره تاریخ این متن دو دیدگاه اصلی هست. کوین ون‌بلادل در ۲۰۰۸ استدلال کرد که افسانه حدود ۶۲۹ و ۶۳۰ میلادی، پس از پیروزی هراکلیوس، امپراتور روم، بر ایرانیان، به‌عنوان تبلیغات امپراتوری نوشته شد، و بخش ذوالقرنین در سوره کهف چنان به آن نزدیک است که احتمالا از این روایت، یا نسخه شفاهی آن، اثر گرفته است. توماسو تسئی در کتابی که آکسفورد در ۲۰۲۳ منتشر کرد، لایه‌ای کهن‌تر در این افسانه تشخیص می‌دهد که به مناقشه روم و ساسانیان در عصر ژوستینین و خسرو انوشیروان بر سر گذرگاه‌های قفقاز برمی‌گردد. بر سر تاریخ دقیق اختلاف هست؛ بر سر اینکه این افسانه پیش یا هم‌زمان با قرآن در منطقه گردش داشت، اختلاف جدی نیست.

کهف: سدی که از فروش خدمات امنیتی آغاز شد

حالا سوره کهف را کنار این افسانه بگذارید. ذوالقرنین، «صاحب دو شاخ»، به محل غروب خورشید می‌رسد و آن را می‌یابد که «در چشمه‌ای گل‌آلود و سیاه» فرو می‌رود: «وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ» (کهف ۸۶). سپس به میان دو کوه می‌رسد، جایی که مردمانی زندگی می‌کنند که زبانی را به‌سختی می‌فهمند. آنان می‌گویند:

«قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَىٰ أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا»

«گفتند: ای ذوالقرنین، یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد می‌کنند؛ آیا [ممکن است] مالی در اختیار تو قرار دهیم تا میان ما و آنان سدی قرار دهی؟» (کهف ۹۴)

ذوالقرنین پول نمی‌گیرد، اما نیروی کار می‌خواهد. پاره‌های آهن می‌آورند، میان دو کوه را پر می‌کنند، در آن می‌دمند تا گداخته شود و مس ذوب‌شده رویش می‌ریزند (کهف ۹۶). نتیجه: «فَمَا اسْطَاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا»، نه توانستند از آن بالا روند و نه توانستند سوراخش کنند (کهف ۹۷). و ذوالقرنین می‌گوید: «هَٰذَا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي ۖ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ»، این رحمتی از پروردگار من است؛ و چون وعده پروردگارم فرا رسد، آن را هموار خواهد کرد (کهف ۹۸). در سوره انبیا، همان وعده تحقق می‌یابد: «حَتَّىٰ إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ»، تا آنگاه که یأجوج و مأجوج گشوده شوند و از هر بلندی بشتابند (انبیا ۹۶).

شباهت‌ها را بشمارید: فرمانروای جهان‌گرد؛ رسیدن به جای غروب خورشید در آبی تیره یا بدبو؛ رفتن به شمال یا شرق؛ مردمانی هراسان؛ اقوامی ویرانگر پشت کوه؛ سازه‌ای از آهن و مس میان دو کوه؛ و پیشگویی گشوده‌شدنش در آخرالزمان. یکی دو شباهت می‌تواند تصادفی باشد. هفت شباهت به همین ترتیب، در متنی که در همان منطقه و همان قرن گردش داشت، معمولا در هر پژوهش ادبی دیگری نشانه وابستگی شمرده می‌شود. تفاوت‌ها هم واقعی‌اند: قرآن نام اسکندر را نمی‌آورد، روایت را بسیار فشرده می‌کند، ستایش امپراتوری روم را کنار می‌گذارد و ذوالقرنین را به بنده‌ای موحد تبدیل می‌کند. اما این تفاوت‌ها همان چیزی است که از بازپردازی یک داستان مشهور برای مخاطبی تازه انتظار می‌رود.

مفسران نخستین مسلمان مشکلی با این پیوند نداشتند؛ بسیاری از آنان ذوالقرنین را همان اسکندر می‌دانستند. مشکل از زمانی شروع شد که روشن شد اسکندر تاریخی، شاگرد ارسطو و پرستنده خدایان یونانی، با تصویر یک پیامبرگونه موحد جور درنمی‌آید. در قرن بیستم، ابوالکلام آزاد، متفکر مسلمان هندی، پیشنهاد کرد که ذوالقرنین کوروش هخامنشی است؛ پیشنهادی که در ایران محبوبیت زیادی یافت. تغییر هویت قهرمان، نه به‌خاطر کشف سندی تازه، که به‌خاطر ناخوشایندی هویت قبلی رخ داد. این پرونده خود موضوع مقاله‌ای جداگانه در این سایت است.

دیواری که در دست یک زرتشتی بود

یک طنز تاریخی را نباید نادیده گرفت. دیوار واقعی‌ای که جغرافی‌دانان مسلمان بیش از همه آن را با سد ذوالقرنین یکی گرفتند، دیوار دربند در کرانه غربی دریای خزر بود؛ جایی که عرب‌ها «باب‌الابواب» می‌نامیدند. این استحکامات عظیم را نه اسکندر ساخت و نه یک پیامبر؛ به‌طور عمده در سده ششم میلادی در دوره ساسانیان و به‌ویژه خسرو انوشیروان ساخته شد تا جلوی هجوم قبایل استپ به ایران و قفقاز را بگیرد.

در گزارشی منسوب به تاریخ طبری آمده که وقتی سپاه مسلمانان در دوران عمر به این دروازه رسید، شهربراز، مرزبان ایرانی آنجا، به فرمانده عرب گفت مردی را دو سال پیش به سوی سد فرستاده بود تا خبرش را بیاورد. در این گزارش، پیش از خلیفه عباسی، یک مرزبان ایرانی از همان دیواری سخن می‌گفت که مسلمانان بعدها سد ذوالقرنین موحد خواندند. سدی که قرآن «رحمت پروردگار» نامید، در واقعیت تاریخی، پروژه نظامی پادشاهی‌ای بود که دینش در قرآن فقط یک بار، با نام «مجوس»، در فهرست گروه‌هایی آمده که خدا در قیامت میانشان داوری خواهد کرد (حج ۱۷).

حدیث: سد یأجوج و مأجوج هر روز سوراخ می‌شود

قرآن گفته بود یأجوج و مأجوج نتوانستند سد را سوراخ کنند. حدیث داستان دیگری دارد.

زینب بنت جحش، همسر پیامبر، نقل می‌کند که پیامبر روزی هراسان از خواب بیدار شد و گفت: «وَيْلٌ لِلْعَرَبِ مِنْ شَرٍّ قَدِ اقْتَرَبَ، فُتِحَ الْيَوْمَ مِنْ رَدْمِ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مِثْلُ هَٰذِهِ»، وای بر عرب از شری که نزدیک شده؛ امروز از سد یأجوج و مأجوج به اندازه این گشوده شد؛ و انگشت شست و اشاره‌اش را حلقه کرد. زینب پرسید: آیا هلاک می‌شویم در حالی که نیکوکاران در میان ما هستند؟ گفت: آری، وقتی پلیدی زیاد شود (بخاری ۷۱۳۵، مسلم ۲۸۸۰).

این حدیث از معتبرترین روایت‌های سنت است. و دو ادعای مشخص دارد: سد، سازه‌ای واقعی است که سوراخ‌شدنش را می‌توان اندازه گرفت؛ و این سوراخ «امروز»، یعنی چهارده قرن پیش، پدید آمد و خطرش برای عرب «نزدیک» بود.

حدیث دیگری، از ابوهریره در سنن ترمذی (۳۱۵۳) و ابن‌ماجه (۴۰۸۰)، جزئیات بیشتری می‌دهد: یأجوج و مأجوج هر روز سد را می‌کنند تا جایی که نزدیک است نور خورشید را ببینند؛ فرمانده‌شان می‌گوید برگردید، فردا کار را تمام می‌کنیم؛ و فردا سد مثل روز اول سالم است. این چرخه ادامه دارد تا روزی که فرمانده بگوید «فردا، ان‌شاءالله»؛ و آن روز سد را باز می‌کنند. ابن‌کثیر، مفسر برجسته، در تفسیرش گفت سند این روایت خوب است اما منسوب‌کردنش به پیامبر «نکارت» دارد، چون با صریح آیه ۹۷ که می‌گوید نتوانستند سوراخش کنند، ناسازگار است؛ و حدس زد ابوهریره آن را از کعب‌الاحبار، یهودی مسلمان‌شده‌ای که داستان‌های اسرائیلی نقل می‌کرد، شنیده و بعضی راویان به اشتباه آن را به پیامبر نسبت داده‌اند.

به این لحظه دقت کنید. یک مفسر راست‌کیش، برای نجات قرآن از تناقض با یک حدیث، ناچار است بگوید روایتی با سند خوب احتمالا از منبعی یهودی به دهان پیامبر راه یافته است. این همان سازوکار نشت داستان‌ها از سنت‌های همسایه به سنت اسلامی است که منتقدان همیشه از آن سخن گفته‌اند؛ این بار با اعتراف یکی از خودی‌ها.

یأجوج و مأجوج؛ جمعیتی برای پرکردن دوزخ

یک حدیث دیگر نقش یأجوج و مأجوج را در الهیات اسلامی بی‌پرده نشان می‌دهد. بنابر صحیح بخاری (۳۳۴۸)، خدا در روز قیامت به آدم می‌گوید گروه آتش را بیرون بفرست: از هر هزار نفر، نهصد و نود و نه نفر. صحابه هراسان می‌شوند و می‌پرسند: کدام‌یک از ما آن یک نفر است؟ پیامبر پاسخ می‌دهد: «أَبْشِرُوا، فَإِنَّ مِنْكُمْ رَجُلًا وَمِنْ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ أَلْفًا»، مژده باد؛ از شما یک نفر و از یأجوج و مأجوج هزار نفر.

در این حدیث، یأجوج و مأجوج نه دشمنی نظامی‌اند و نه نماد شر. کارکردشان آماری است: جمعیتی بی‌نام و بی‌صورت که سهمیه دوزخ را پر می‌کنند تا شانس مؤمنان خوب به نظر برسد. صحابه ترسیده‌اند؛ پاسخ، ترسشان را با این خبر آرام می‌کند که میلیون‌ها نفر دیگر، کسانی که هرگز پیامی دریافت نکرده‌اند، جای آنان را در آتش خواهند گرفت. تسلی مؤمن از عذاب دیگری ساخته شده است.

صحیح مسلم (۲۹۳۷)، در روایت بلند نواس بن سمعان، پایانشان را هم شرح می‌دهد: پس از آنکه عیسی دجال را کشت، یأجوج و مأجوج سرازیر می‌شوند، آب دریاچه طبریه را تا ته می‌نوشند، عیسی و یارانش در کوه طور محاصره می‌شوند، و خدا کرم‌هایی در گردن آنان می‌فرستد و همه‌شان «مانند مرگ یک تن» یکجا می‌میرند. زمین از بوی اجسادشان پر می‌شود، پرندگانی عظیم آنها را می‌برند و بارانی زمین را می‌شوید. همان ضیافت پرندگان حزقیال، این بار با امضای حدیث صحیح.

نقشه تاریخی و مرزهای جابه‌جا‌شونده در روایت یأجوج و مأجوج

نقشه‌ای که با خبرها جابه‌جا می‌شود

هر ایستگاه این نام، دشمن زمانه خود را در آن نشاند. در احادیث، ترکان با صورت‌هایی توصیف می‌شوند که در آستانه قیامت با مسلمانان می‌جنگند: چشم‌های ریز، صورت‌های سرخ، بینی‌های پهن، چهره‌هایی مانند سپرهای چکش‌خورده (بخاری ۲۹۲۸). این توصیف نژادی، که ترکان را در همسایگی تخیلی یأجوج و مأجوج قرار می‌داد، بعدها مایه دردسر شد، چون همان ترکان به ستون نظامی خلافت و سپس به صاحبان امپراتوری عثمانی تبدیل شدند.

در سده بیستم، سنت مسیحی بنیادگرای آمریکایی کار یوسفوس را به نسخه جنگ سرد رساند. «روش» حزقیال شد «روسیه»، «مشک» شد «مسکو»، و گوگ شد اتحاد جماهیر شوروی. کتاب «سیاره بزرگ فقید زمین» هال لیندسی در ۱۹۷۰ با همین تطبیق‌ها میلیون‌ها نسخه فروخت. پس از فروپاشی شوروی، نقشه عوض نشد؛ فقط مصداق‌ها جابه‌جا شدند. واعظان مسلمان معاصر نیز یأجوج و مأجوج را گاه با روسیه، گاه با چین، و گاه با غرب و صهیونیسم یکی گرفته‌اند.

مشکل این تطبیق‌ها فقط این نیست که هیچ‌کدام با شاهد تاریخی اثبات نمی‌شوند. مشکل عمیق‌تر این است که همه‌شان از یک منطق پیروی می‌کنند: اول دشمن انتخاب می‌شود، بعد متن برایش پیدا می‌شود. شباهت آوایی «روش» و «روس» جای ریشه‌شناسی را گرفت؛ جمعیت زیاد چین جای «از هر هزار نفر، نهصد و نود و نه» را. و وقتی کشوری با دشمن نهایی خدا یکی گرفته شد، هر رفتارش تأییدی بر پیشگویی است: اگر جنگ کند، پیشگویی محقق شده؛ اگر صلح کند، این آرامش پیش از طوفان است.

آنچه پشت سد مانده است

یأجوج و مأجوج هرگز یک قوم نبودند. نامی بودند در شعر پیامبرانه حزقیال، که یک مورخ یهودی به سکاها چسباند، یک مکاشفه‌نویس مسیحی به همه دشمنان تعمیم داد، یک افسانه امپراتوری پشت دروازه‌ای آهنین زندانی کرد، قرآن با همان آهن و مس و همان دو کوه بازگو کرد، و حدیث آنها را هم به تهدیدی «امروزی» برای عرب تبدیل کرد و هم به سیاهی‌لشکر دوزخ.

خلیفه عباسی برای یافتن سد کاروان فرستاد. امروز ماهواره‌ها هر متر مربع زمین را عکس گرفته‌اند و هیچ دیوار آهن و مسی میان دو کوه پیدا نشده که ملتی عظیم پشت آن زندانی باشد. پاسخ‌های مدافعان از همان راه‌هایی می‌گذرد که در مقاله آخرالزمان این مجموعه دیدیم: سد نامرئی است، یا زیر خاک رفته، یا یأجوج و مأجوج قبلا بیرون آمده‌اند و همان مغولان یا غربیان‌اند، یا کل ماجرا نمادین است. هر پاسخ، ادعای اولیه را کوچک‌تر می‌کند تا از شکست نجات یابد.

آنچه از این پرونده باقی می‌ماند، نه یک قوم پشت دیوار، که یک ابزار است: قالبی آماده برای اینکه انبوهی از انسان‌های ناشناخته را بی‌چهره، بی‌شمار، ویرانگر و محکوم به نابودی تصور کنیم. این قالب از حزقیال تا هال لیندسی کار کرده است. دیواری که باید نقدش کرد، دیوار ذوالقرنین نیست؛ دیواری است که این روایت میان «ما» و آن هزار نفری می‌کشد که آفریده شده‌اند تا جای ما در آتش بسوزند.

برای ادامه بحث: دین و کنترل اجتماعی؛ خدا چگونه نگهبان نظم می‌شود؟ و خدای فلسفه و الله قرآن؛ چرا اثبات خدا کافی نیست؟.

منابع و ادامه مطالعه

منابع

۱. ابن‌خرداذبه، المسالک و الممالک، ص ۱۶۲ و ۱۶۳ (گزارش سلام ترجمان)؛ متن آغاز گزارش و ارزیابی سلفی سند در اسلام‌کیوای، پرسش ۴۲۶۸۲۵؛ دیدگاه‌های کراچکوفسکی و دخویه درباره مقصد سفر به نقل ویژه‌نامه گردشگری العربی الجدید.

۲. کتاب حزقیال، فصل ۳۸ و فصل ۳۹.

۳. Flavius Josephus، Antiquities of the Jews، کتاب اول، فصل ششم، بند اول، ترجمه William Whiston.

۴. مکاشفه یوحنا، ۲۰:۷ تا ۱۰.

۵. E. A. Wallis Budge، The History of Alexander the Great, Being the Syriac Version of the Pseudo-Callisthenes، ۱۸۸۹، بخش «A Christian Legend Concerning Alexander»، ص ۱۴۴ تا ۱۵۸؛ متن ترجمه. میزبان این متن سایتی جدلی است؛ فقط ترجمه تاریخی باج مبنای استناد است.

۶. Kevin van Bladel، «The Alexander Legend in the Qur’an 18:83–102»، در Gabriel Said Reynolds (ویراستار)، The Qur’an in Its Historical Context، Routledge، ۲۰۰۸.

۷. Tommaso Tesei، The Syriac Legend of Alexander’s Gate: Apocalypticism at the Crossroads of Byzantium and Iran، Oxford University Press، ۲۰۲۳؛ چکیده فصل چهارم.

۸. قرآن، کهف ۸۶ و ۹۴ تا ۹۹؛ انبیا ۹۶ و ۹۷؛ ترجمه فولادوند. Quran.com، کهف ۹۴ تا ۹۷.

۹. ابن‌کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ذیل کهف ۹۷، درباره حدیث کندن سد و نکارت رفع آن؛ حدیث زینب بنت جحش: بخاری ۷۱۳۵ و ۳۳۴۶، مسلم ۲۸۸۰؛ حدیث ابوهریره: ترمذی ۳۱۵۳، ابن‌ماجه ۴۰۸۰.

۱۰. صحیح بخاری، حدیث ۳۳۴۸، هزار نفر از یأجوج و مأجوج در برابر یک نفر؛ صحیح بخاری، حدیث ۲۹۲۸، توصیف ترکان.

۱۱. صحیح مسلم، حدیث ۲۹۳۷a، روایت نواس بن سمعان.

۱۲. طبری، تاریخ الرسل و الملوک، گزارش فتح باب‌الابواب و سخن شهربراز، به نقل الحمیری در الروض المعطار؛ بازنشر گزارش در الألوکة.

۱۳. Hal Lindsey، The Late Great Planet Earth، Zondervan، ۱۹۷۰.

مطالعه بیشتر

مطالب مرتبط

2 دیدگاه‌

  1. 0

    […] یأجوج و مأجوج: جغرافیای دشمن و تخیل پایان جهان […]

  2. 0

    […] می‌کند و عدد را نمی‌گوید. پرونده ذوالقرنین را در «یأجوج و مأجوج: جغرافیای دشمن و تخیل پایان جهان» جداگانه باز […]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *