مهدی و منجی موعود: تاریخ انتظار نجات و بازتفسیر وعدهها
در حیاط مسجد جمکران، در حاشیه قم، چاهی هست که مردم در آن نامه میاندازند. نامهها را «عریضه» مینامند و خطابشان به مردی است که بنابر باور شیعه دوازدهامامی حدود سال ۲۵۵ قمری به دنیا آمده و اگر زنده باشد، امسال حدود هزار و صد و نود سال قمری دارد. بیمارانی که شفا میخواهند، دانشجویانی که قبولی میخواهند، زنانی که فرزند میخواهند، همه روی کاغذ مینویسند و کاغذ را در تاریکی چاه رها میکنند. برای این نامهها پاسخ قابل وارسیای ثبت نشده است.
خود مسجد هم بر پایه یک دیدار ساخته شده است. بنابر حکایتی که میرزا حسین نوری، محدث شیعه قرن سیزدهم و چهاردهم قمری، در «نجم الثاقب» آورده، مردی به نام حسن بن مثله جمکرانی در شب هفدهم رمضان سال ۳۹۳ (یا ۳۷۳) امام غایب را در همین محل دید. امام به او دستور داد به حسن بن مسلم، کشاورزی که آن زمین را به ملک خود افزوده بود، بگوید دیگر در آن کشت نکند و درآمد چند سالهاش را برای ساختن مسجد بدهد. یعنی یک اختلاف ملکی، با یک رؤیا حل شد. نوری این حکایت را به کتابی به نام «مونس الحزین» از شیخ صدوق نسبت داد؛ کتابی که هیچیک از فهرستهای رجالی شیعه نامی از آن نبردهاند. در نسخه موجود «تاریخ قم» هم، که حکایت ظاهرا از آن نقل شده، اثری از این ماجرا نیست. ویکیشیعه، که دانشنامهای شیعی است، خود این تردیدها را ثبت کرده است.
یک نکته دیگر این حکایت را از درون سنت شیعه زیر سؤال میبرد، و به آن بازخواهیم گشت: آخرین نامه منسوب به امام غایب، در سال ۳۲۹، هر کس را که پیش از ظهور مدعی دیدار شود «دروغگو و افتراگر» خوانده بود.
این مقاله از مجموعه «تاریخ باورهای دینی» در مرتدین (Mortadin) درباره همین باور است: مهدی موعود، منجیای که قرار است بیاید. پرسشش این نیست که آیا انسانها حق دارند منتظر عدالت باشند؛ حق دارند. پرسش این است که این انتظار چگونه به یک شخص معین، با یک نام معین، یک شجره معین و یک غیبت هزارساله گره خورد، و چه کسانی در این میان وکیل او شدند.
- مهدی موعود؛ واژهای که در قرآن نیست
- نام پدر: پیشگوییای که اندازه یک خلیفه دوخته شد
- نخستین غایب: پسری از علی که از خاندان فاطمه نبود
- واقفه: وقتی غیبت حساب مالی داشت
- سال ۲۶۰: امامی بیفرزند و «دوران حیرت»
- چهار نایب: پول، نامه و روغن
- هزار سال بعد: کسی که آمد و تیرباران شد
- مهدیهای سنی: از جبال اطلس تا مسجدالحرام
- نایب نایب: وقتی غیبت قانون اساسی شد
- عدالت برای چه کسی؟
- مهدی موعود، منجیای که هرگز نمیآید
- منابع
مهدی موعود؛ واژهای که در قرآن نیست
نخستین واقعیت ساده است و مدافعان کمتر به آن اشاره میکنند: واژه «مهدی» در قرآن نیامده است، چه رسد به «مهدی موعود». ریشه «هدی» صدها بار در قرآن هست، اما هیچ آیهای از شخصی آخرالزمانی به این نام یا با نقش مهدی موعود سخن نمیگوید. سعید امیرارجمند در دانشنامه ایرانیکا این را نقطه شروع تاریخ مفهوم میداند.
آیهای که بیش از همه برای مهدویت به آن استناد میشود، قصص ۵ است: «وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ»، و خواستیم بر کسانی که در آن سرزمین فرودست شده بودند منت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم] گردانیم و ایشان را وارث [زمین] کنیم. اما کافی است آیه پیش و پس از آن خوانده شود: آیه ۴ درباره فرعون است که بنیاسرائیل را خوار میکرد، و آیه ۶ درباره فرعون و هامان و سپاهیانشان. آیه ۵ وعدهای به بنیاسرائیل در مصر است، نه پیشگویی درباره نواده حسن عسکری.
آیه دیگر، انبیا ۱۰۵، میگوید در «زبور» نوشتهایم که زمین را بندگان شایستهام به ارث خواهند برد. خود قرآن منبعش را نام میبرد، و در مزمور ۳۷ همین جمله هست: صالحان وارث زمین خواهند شد. وعدهای که مفسران شیعه برای دولت مهدی به آن استناد میکنند، نقل یک مزمور عبری درباره پارسایان است.
وضعیت حدیث سنی هم شبیه همین است. صحیح بخاری و صحیح مسلم، دو معتبرترین کتاب حدیث سنی، هیچ حدیثی ندارند که نام «مهدی» را صریحا بیاورد. احادیث مهدی در سنن ابوداود، ترمذی و ابنماجه آمدهاند. ابنخلدون، مورخ مسلمان سده هشتم هجری، در «مقدمه» بابی کامل به این احادیث اختصاص داد، اسنادشان را یکییکی بررسی کرد و نتیجه گرفت که جز شمار اندکی، تقریبا هیچکدام از نقد سالم بیرون نمیآیند. یک مورخ مسلمان، ششصد سال پیش، همان تردیدی را داشت که امروز «شبهه» نامیده میشود.
تاریخ و شواهد
نام پدر: پیشگوییای که اندازه یک خلیفه دوخته شد
یکی از احادیث مهدی در سنن ابوداود (۴۲۸۲) و ترمذی، که آلبانی آن را صحیح شمرده، مشخصهای دقیق دارد: اگر از دنیا جز یک روز نمانده باشد، خدا آن روز را طولانی میکند تا مردی از خاندان من برانگیزد «يُوَاطِئُ اسْمُهُ اسْمِي، وَاسْمُ أَبِيهِ اسْمَ أَبِي»، که نامش با نام من و نام پدرش با نام پدر من یکی است.
نام پیامبر محمد بن عبدالله بود. پس مهدی موعود باید «محمد بن عبدالله» باشد.
اکنون تاریخ را ببینید. در سال ۱۴۵ هجری، محمد بن عبدالله بن حسن، از نوادگان امام حسن، که پیروانش او را «نفس زکیه» میخواندند، در مدینه بر عباسیان شورید و بسیاری او را همان مهدی موعود میدانستند. نامش و نام پدرش دقیقا با حدیث میخواند. او کشته شد. چند سال بعد، ابوجعفر منصور، خلیفه عباسی که همین شورش را سرکوب کرده بود، پسر و ولیعهد خود را «المهدی» لقب داد. نام آن پسر؟ محمد بن عبدالله. ابنعساکر در شرح حال این خلیفه، حدیث «نام پدرش نام پدر من است» را آورده، همراه با روایت دیگری از عثمان که «مهدی از فرزندان عباس، عموی من است» و سخنی منسوب به ابنعباس که «از ماست منصور، و سفاح، و مهدی».
یعنی در یک نسل، دو محمد بن عبدالله برای یک عنوان رقابت میکردند، و یکی با شمشیر و دیگری با لقب، حدیث را به نام خود زدند. این دقیقا همان چیزی است که از یک پیشگویی ساختهشده در میانه نزاع سیاسی انتظار میرود: جزئیاتش به اندازه مدعیان زمانه دوخته شده است.
اما مشکل اصلی برای کسی است که امروز منتظر است. مهدی موعود شیعه دوازدهامامی «محمد بن الحسن» است، نه محمد بن عبدالله. عالمان شیعه برای این مشکل راهحلهای مختلفی آوردهاند. یکی از آنها، که اربلی در «کشف الغمة» نقل کرده، این است که کنیه امام حسین «ابوعبدالله» بود و مهدی از نسل اوست؛ پس پیامبر کنیه جد را «اسم» و جد را «پدر» نامیده است. به زبان ساده: «اسم پدرش» یعنی کنیه جد پنجمش. وقتی یک پیشگویی چنین مصداقی پیدا نکند، مصداق نیست که عوض میشود؛ معنای کلمات است.
نخستین غایب: پسری از علی که از خاندان فاطمه نبود
ایده امامی که نمرده و پنهان شده و روزی بهعنوان مهدی موعود بازمیگردد، با امام دوازدهم آغاز نشد. نخستین نمونه مشهورش، به گزارش امیرارجمند، محمد بن حنفیه است: پسر علی بن ابیطالب، اما نه از فاطمه، که از زنی از قبیله بنیحنیفه. در جنبش مختار ثقفی در کوفه، او را «مهدی» خواندند. وقتی در سال ۸۱ هجری درگذشت، گروهی از پیروانش، که بعدها کیسانیه نامیده شدند، مرگش را نپذیرفتند و گفتند در کوه رضوی، نزدیک مدینه، زنده و پنهان است و روزی بازمیگردد. شاعرشان، کثیر عزه، سرود که او در آنجا غایب است و نزدش عسل و آب هست.
شیعه دوازدهامامی کیسانیه را فرقهای منحرف میداند، چون امامت را به فرزندی غیرفاطمی نسبت داده بودند. اما ساختار باورشان، یعنی امامی که نمرده، پنهان است، از چشم مردم دور است و بازمیگردد، همان ساختاری است که دو قرن بعد درباره امام دوازدهم به کار رفت. امیرمعزی در ایرانیکا یادآوری میکند که بخشی از آثار نخستین درباره غیبت، که به جریانهای شیعی دیگر تعلق داشتند، در خدمت آموزه دوازدهامامی بازنویسی و به کار گرفته شدند. قالب از قبل آماده بود؛ فقط نام عوض شد.
واقفه: وقتی غیبت حساب مالی داشت
نمونه دوم از منابع خود شیعه آمده و از هر استدلال بیرونی گویاتر است.
موسی کاظم، امام هفتم، سالها در زندان عباسیان بود و در سال ۱۸۳ هجری در زندان درگذشت. در سالهای زندانش، وجوه شرعی شیعیان نزد نمایندگان مالی او جمع میشد. بنابر گزارشی که کشی، رجالنویس شیعه، آورده و ویکیشیعه نیز منعکس کرده، پس از مرگ امام، شماری از همین نمایندگان، از جمله علی بن ابیحمزه بطائنی، مرگ او را انکار کردند و گفتند او امام آخر است که غایب شده و بازمیگردد. نتیجه عملی این ادعا روشن بود: اگر امام نمرده، جانشینی ندارد، و اموالی که نزد نمایندگان است لازم نیست به امام بعدی، علی بن موسی الرضا، تحویل داده شود. رجالنویسان شیعه، از کشی تا نجاشی و طوسی، انگیزه این گروه را طمع دانستهاند.
این گروه «واقفه» نام گرفت، یعنی کسانی که در امامت موسی کاظم «توقف» کردند. و این مهم است: خود سنت شیعه پذیرفته است که دستکم یک بار، ادعای «امام نمرده و غایب است» به دست کسانی ساخته شد که از آن سود مالی میبردند. پرسشی که این سنت هرگز در برابر خود نگذاشت این است: اگر یک بار چنین شد، چه چیزی تضمین میکند که بار دوم چنین نشد؟
سال ۲۶۰: امامی بیفرزند و «دوران حیرت»
حسن عسکری، امام یازدهم، در سال ۲۶۰ هجری در سامرا درگذشت. بنابر گزارش امیرمعزی در ایرانیکا، او فرزند شناختهشدهای نداشت؛ دستکم فرزندی که عموم پیروانش او را دیده باشند. آنچه پس از مرگش رخ داد، در منابع شیعی با واژهای ثبت شده که خود شیعیان برگزیدند: «حیرت». پیروان او به فرقههای متعدد تقسیم شدند. نوبختی، متکلم شیعه همروزگار این رخدادها، در «فرق الشیعه» از شاخههای متعدد سخن میگوید. گروهی گفتند حسن نمرده و خودش مهدی است؛ گروهی به برادرش جعفر گرویدند؛ گروهی گفتند امامت قطع شده است؛ و گروهی گفتند پسری پنهانی دارد.
امیرمعزی مینویسد که در آغاز، فقط اقلیت کوچکی از این ایده دفاع میکرد که پسری زنده و غایب وجود دارد که روزی بهعنوان مهدی موعود بازمیگردد. جعفر، برادر حسن عسکری، که خود مدعی امامت شد و در منابع دوازدهامامی «جعفر کذاب» نامیده میشود، طبق گزارشهای همین منابع، ادعای میراث برادرش را کرد؛ ادعایی که فقط در صورتی معنا داشت که پسری برای حسن شناخته نشده باشد. منابع دوازدهامامی برای توضیح این وضعیت روایتی دارند که امیرمعزی آن را «افسانه زرین» مینامد: امام عمدا شایعه بارداری کنیزش صیقل را پراکند تا حواس خلیفه را پرت کند، و فرزند واقعی را پنهانی از نرجس داشت. امیرمعزی میگوید این روایت، همزمان نیازهای قدیسنگارانه را برمیآورد و هم تردیدهایی را بازتاب میدهد که درباره وجود خود این کودک در محافل امامی باقی مانده بود.
مهمترین کتاب شیعی در اثبات وجود امام دوازدهم، «کمال الدین و تمام النعمة» شیخ صدوق، بیش از صد سال پس از ۲۶۰ نوشته شد، و صدوق در مقدمهاش گفته که آن را نوشت چون شیعیان خراسان را دچار حیرت دید. یعنی یک قرن پس از تولد ادعایی، هنوز آنقدر تردید بود که بزرگترین محدث شیعه ناچار شد کتابی قطور در اثبات صرف «وجود» او بنویسد.

چهار نایب: پول، نامه و روغن
طبق روایت متعارف، از ۲۶۰ تا ۳۲۹ هجری، امام غایب از طریق چهار «نایب» پیاپی با شیعیان ارتباط داشت: عثمان بن سعید عمری، پسرش محمد بن عثمان، حسین بن روح نوبختی و علی بن محمد سمری. نایبان وجوه شرعی را میگرفتند و «توقیعها» یا نامههای امام را به مردم میرساندند.
عثمان بن سعید، نخستین نایب، که ورنا کلم در ایرانیکا او را همراه قدیمی و مورد اعتماد امام یازدهم معرفی میکند، بنابر گزارشهای شیعی به روغنفروشی شهرت داشت، و گفته شده اموالی را که از شیعیان میگرفت در ظرفهای روغن جابهجا میکرد تا از چشم حکومت پنهان بماند. ورنا کلم تأکید میکند که تصویر یک نهاد منظم با چهار نایب پیاپی، صورتبندی متأخرتری است که در آثار ابنبابویه و طوسی شکل گرفت، و نباید آن را بینقد به منابع نزدیک به همان دوره نسبت داد. در زمان خود این افراد، مدعیان نیابت بیشتر بودند و برخی از آنان بعدها از سوی همین سنت لعن شدند.
مسئله معرفتی این دوره ساده است. امام را هیچکس نمیبیند. تنها راه ارتباط با او، نایب است. تنها دلیل اینکه نایب واقعا نایب است، نامههایی است که خود نایب از امام میآورد. و پول هم به همان نایب داده میشود. این یک استدلال دوری کامل است: اعتبار نایب از نامه امام میآید و اعتبار نامه امام از نایب. در هر نظام حقوقی دیگری، به کسی که هم مدعی نمایندگی یک غایب است، هم تنها گواه این نمایندگی است، و هم دریافتکننده پول به نام اوست، دستکم با تردید نگاه میکنند.
در سال ۳۲۹، چند روز پیش از مرگ سمری، آخرین نایب، نامهای از امام منتشر شد که پایان نیابت خاص و آغاز «غیبت کبری» را اعلام میکرد. جملهای از این نامه، که صدوق و طوسی نقل کردهاند، همان است که در آغاز مقاله به آن اشاره شد: «فَمَنِ ادَّعَى الْمُشَاهَدَةَ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْيَانِيِّ وَالصَّيْحَةِ فَهُوَ كَذَّابٌ مُفْتَرٍ»، هر کس پیش از خروج سفیانی و صیحه آسمانی مدعی دیدار شود، دروغگو و افتراگر است. این جمله درِ نیابت را بست؛ و در عمل، راه را بر هر مدعی تازهای که میخواست پولها را به سوی خود بکشد، بست. اما شصت سال بعد، به روایت نوری، حسن بن مثله در جمکران امام را دید و از او دستور ساختن مسجد گرفت. و از آن زمان تا امروز، ادبیات «تشرف» پر است از دیدارها. سنت شیعه برای این تناقض راهحلهایی دارد: نامه فقط ادعای نیابت را نفی میکند، نه دیدار را. اما متن نامه از «مشاهده» سخن میگوید، نه نیابت.
هزار سال بعد: کسی که آمد و تیرباران شد
اگر امام در سال ۲۶۰ غایب شد، هزار سال قمری بعد، سال ۱۲۶۰ بود. در همان سال، یعنی ۱۸۴۴ میلادی، مرد جوانی در شیراز به نام علیمحمد، اعلام کرد که «باب» یا دروازه امام غایب است، و چند سال بعد، صریحتر، خود را همان قائم موعود خواند. همان سالی که ویلیام میلر و پیروانش در آمریکا منتظر بازگشت مسیح بودند.
پاسخ جامعهای که هزار سال برای ظهور قائم دعا کرده بود، روشن بود. عالمان دینی باب را تکفیر کردند و دولت قاجار او را در سال ۱۲۶۶ قمری (۱۸۵۰ میلادی) در تبریز تیرباران کرد. پیروانش سرکوب شدند و از دل جنبش او آیین بهائی بیرون آمد که پیروانش تا امروز در ایران با محدودیتهای جدی در تحصیلات عالی، اشتغال و حقوق مدنی روبهرو هستند. درس این ماجرا را باید بیپرده گفت: جامعه منتظر، منتظر یک مدعی واقعی نیست. منتظر یک غایب است؛ کسی که هرگز نمیآید و بنابراین هرگز نیازی نیست که ادعایش آزموده شود یا قدرت کسانی را که به نامش سخن میگویند، به چالش بکشد. هر کس که واقعا بیاید، دروغگوست.
مهدیهای سنی: از جبال اطلس تا مسجدالحرام
باور به مهدی موعود فقط باور شیعی نیست. تاریخ اسلام سنی پر از مهدیهایی است که آمدند و قدرت گرفتند یا کشته شدند. ابنتومرت در سده ششم هجری در مراکش خود را مهدی خواند و جنبش موحدون را بنیاد گذاشت که امپراتوریای از اندلس تا تونس ساخت. محمد احمد، در ۱۸۸۱ در سودان خود را مهدی خواند، بر مصریان و بریتانیا شورید، خارطوم را گرفت و دولتی بنیاد گذاشت که تا ۱۸۹۸ دوام آورد. میرزا غلام احمد قادیانی در هند خود را هم مسیح و هم مهدی خواند؛ پیروانش، احمدیه، امروز در پاکستان رسما نامسلمان اعلام شدهاند.
و در نخستین روز سال ۱۴۰۰ هجری، ۲۰ نوامبر ۱۹۷۹، جهیمان العتیبی با چند صد مرد مسلح مسجدالحرام را تصرف کرد و برادرزنش، محمد بن عبدالله القحطانی، را مهدی موعود اعلام کرد. به نام او باز هم دقیقا «محمد بن عبدالله» بود؛ همان مشخصه حدیث ابوداود. محاصره حدود دو هفته طول کشید، قحطانی در درگیری کشته شد و صدها نفر، از مهاجمان، نظامیان و زائران، جان باختند. دهها تن از بازماندگان گروه اعدام شدند. همان سال، در سوی دیگر خلیج فارس، حکومتی مستقر شد که مشروعیتش را مستقیما از غیبت همان امامی میگرفت که جهیمان به آن باور نداشت.
نایب نایب: وقتی غیبت قانون اساسی شد
اصل پنجم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران میگوید در زمان غیبت حضرت ولی عصر، یعنی همان مهدی موعود، ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و باتقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است. این جمله نظریهای را به قانون تبدیل کرد که روحالله خمینی در درسهای نجف با عنوان «ولایت فقیه» پرورانده بود: در غیاب امام معصوم، فقیه جانشین او در حکومت است.
منطق این اصل همان منطق نایبان دوره غیبت صغری است، با یک تفاوت مهم. نایبان چهارگانه دستکم ادعا میکردند نامه مستقیم از امام دارند. فقیه حاکم چنین ادعایی ندارد. مشروعیتش از اصلی آمده که با غیبت یک انسان هزار و صد ساله توجیه شده، و چون آن انسان در دسترس نیست، هیچکس نمیتواند از او بپرسد که آیا این جانشین را میپذیرد یا نه. قدرتی که به نام یک غایب اعمال شود، هرگز از سوی صاحب اصلی خود پاسخگو نمیشود.
این منطق در سیاست روزمره هم دیده شده است. محمود احمدینژاد، رئیسجمهور ایران، در ۲۰۰۵ سخنرانیاش در مجمع عمومی سازمان ملل را با دعا برای تعجیل ظهور امام زمان به پایان برد و در دولتش انتظار ظهور در گفتار رسمی برجسته شد. انتظار، که قرار بود امید مستضعفان باشد، به سیاست رسمی دولتی تبدیل شد که مستضعفان خودش را زندانی میکرد.
عدالت برای چه کسی؟
وعده مرکزی مهدویت، در هر دو سنت، این است که مهدی موعود زمین را از عدل و داد پر میکند، همانگونه که از ظلم و جور پر شده است (ابوداود ۴۲۸۳). این جمله زیباست، اما خالی است. عدالت برای چه کسی؟ با چه معیاری؟ و با مخالفان چه میشود؟
روایات شیعی درباره دوران ظهور، به این پرسش پاسخهایی دادهاند که کمتر در منبرهای عمومی تکرار میشوند: از انتقام از قاتلان حسین و نسلهایشان، تا کشتاری که مخالفان را دربرمیگیرد، تا اجرای احکامی بیسابقه. سنجش اعتبار این روایتها کار مقالهای جداگانه است. اما حتی بدون آنها، ساختار وعده مشکل دارد. اگر عدالت را خود منجی تعریف کند، و هر کاری او کند بهخاطر هویتش عادلانه باشد، واژه عدالت دیگر معیاری برای سنجیدن رفتار او نیست؛ نام دیگر اراده اوست. جامعهای که فقط برای پیروان منجی امن است، با نامیدن خود «عدالت جهانی»، جهانی و عادلانه نمیشود.
پرسش عمر هم باید صادقانه طرح شود. مدافعان میگویند خدا بر هر کاری تواناست و نوح هم عمری طولانی داشت. اما از اینکه چیزی ممکن است، نتیجه نمیشود که رخ داده است. پرسش این نیست که آیا خدا میتواند انسانی را هزار و دویست سال زنده نگه دارد؛ پرسش این است که چه شاهدی داریم که چنین کرده است. پاسخ، چنانکه دیدیم، مجموعهای از روایتهاست که یک قرن پس از تولد ادعایی، در دوران «حیرت»، برای پایاندادن به تردید گردآوری شدند.
و استدلال کلاسیک امامت هم خود را نقض میکند. متکلمان شیعه گفتند انسانها به امامی معصوم نیاز دارند تا اختلافاتشان را حل کند و راه درست را نشان دهد. اما امامی که یازده قرن غایب است، هیچ اختلافی را حل نکرده است. در همین یازده قرن، خود شیعیان بر سر هر چیزی، از نماز جمعه تا ولایت فقیه، اختلاف کردهاند و هر طرف مدعی بوده که نظر امام را بهتر میفهمد. نیاز به راهنمای معصوم، اگر واقعی بود، با غیبت او برآورده نمیشد. و اگر با غیبت هم برآورده میشود، پس هرگز نیاز واقعی نبود.
مهدی موعود، منجیای که هرگز نمیآید
زندگینامه مهدی موعود، زندگینامه یک جای خالی است. واژهاش در قرآن نیست. آیاتی که به آن نسبت داده میشوند درباره بنیاسرائیل و فرعوناند یا از مزامیر نقل شدهاند. حدیثهایش در دو صحیح سنی نیامدهاند و ابنخلدون بیشترشان را ضعیف یافت. مشخصهای که حدیث برایش تعیین کرده، به اندازه دو محمد بن عبدالله در قرن دوم دوخته شد و برای مهدی شیعه با تفسیری غریب جابهجا شد. قالب غیبتش را کیسانیه ساختند و واقفه برای حفظ اموال به کار بردند. خود ادعای وجودش در دوران «حیرت» و در میان شاخههای گوناگون، در اقلیت بود. نایبانش هم پول میگرفتند و هم تنها گواه نیابت خود بودند. و از مدعیانی که در این هزار و صد سال واقعا آمدند و گفتند همان قائماند، سرنوشت باب نمونهوار است: تکفیر و گلوله.
این الگو اتفاقی نیست. منجی غایب از منجی حاضر کارآمدتر است. منجی حاضر باید وعدهاش را عملی کند، شکستهایش دیده میشود و ممکن است با کسانی که به نامش حکومت میکنند مخالفت کند. منجی غایب هیچکدام از این کارها را نمیکند. او فقط یک جای خالی در رأس هرم است که هر کس نزدیکترین جای ممکن به آن را اشغال کند، اقتدارش را به ارث میبرد.
بسیاری از زائران در چاه جمکران نامه انداختهاند. برای این نامهها پاسخ قابل وارسیای ثبت نشده است، اما گردانندگان این مکان همچنان از جایگاه و منابع نهادی برخوردارند. اگر بخواهیم بدانیم باور به مهدی موعود برای چه کسی کار میکند، کافی است ببینیم نامهها به کجا میروند و پولها به کجا.
برای ادامه بحث: دین و کنترل اجتماعی؛ خدا چگونه نگهبان نظم میشود؟ و خدای فلسفه و الله قرآن؛ چرا اثبات خدا کافی نیست؟.
منابع و ادامه مطالعه
منابع
۱. ویکیشیعه، مدخل «مسجد جمکران»، درباره حکایت حسن بن مثله، روایت نوری در نجم الثاقب و تردید در کتاب مونس الحزین؛ ویکیفقه، مدخل «مسجد جمکران»، درباره نبودن حکایت در نسخه موجود تاریخ قم.
۲. Saïd Amir Arjomand، «Islam in Iran VI: The Concept of Mahdi in Sunni Islam»، Encyclopaedia Iranica، ۲۰۰۷، بهروزرسانی ۲۰۱۲.
۳. Mohammad Ali Amir-Moezzi، «Islam in Iran VII: The Concept of Mahdi in Twelver Shiʿism»، Encyclopaedia Iranica، ۲۰۰۷، بهروزرسانی ۲۰۱۲.
۴. Verena Klemm، «Islam in Iran IX: The Deputies of Mahdi»، Encyclopaedia Iranica، ۲۰۰۷، بهروزرسانی ۲۰۱۲.
۵. قرآن، قصص ۴ تا ۶؛ انبیا ۱۰۵؛ ترجمه فولادوند؛ تفسیر طبری بر قصص ۵. مزمور ۳۷، BibleHub.
۶. سنن ابوداود، حدیثهای ۴۲۸۲ تا ۴۲۸۵، sunnah.com، ابوداود ۴۲۸۴ و ۴۲۸۵؛ جامع ترمذی، حدیث ۲۲۳۰.
۷. ابنخلدون، المقدمة، فصل «في أمر الفاطمي وما يذهب إليه الناس في شأنه».
۸. ابنعساکر، تاریخ دمشق، شرح حال محمد بن عبدالله المهدی، خلیفه عباسی؛ بازنشر مدخل در پایگاه راویان حدیث.
۹. اربلی، کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج ۳، ص ۲۲۸، درباره تأویل «اسم ابیه اسم ابی»؛ به نقل انجمن الکفیل.
۱۰. ویکیشیعه، مدخل «Ali b. Abi Hamza al-Bata’ini»، با ارجاع به گزارش کشی درباره اموال و پیدایش واقفه.
۱۱. حسن بن موسی نوبختی، فرق الشیعة؛ شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، مقدمه؛ شیخ طوسی، الغیبة، درباره توقیع سمری.
۱۲. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، اصل پنجم.
۱۳. گزارش عفو بینالملل درباره وضعیت جاری بهائیان در ایران.
۱۴. درباره باب و تیرباران او، جنبش مهدی سودانی، ابنتومرت و تصرف مسجدالحرام در ۱۹۷۹: Yaroslav Trofimov، The Siege of Mecca، Doubleday، ۲۰۰۷؛ Denis MacEoin، The Messiah of Shiraz، Brill، ۲۰۰۹.
