شفاعت: چه کسی می‌تواند سرنوشت انسان را در آخرت تغییر دهد؟

سال ۱۳۴۴ قمری، برای یک کتاب و یک قبرستان، سال سرنوشت‌سازی بود. در مشهد نخستین چاپ مفاتیح‌الجنان شیخ عباس قمی منتشر شد؛ کتابی که بعدها کنار قرآن روی طاقچه بیشتر خانه‌های مذهبی ایران نشست و صفحه‌به‌صفحه‌اش پر است از زیارت‌نامه‌هایی که از پیامبر و امامان می‌خواهند نزد خدا برای زائر شفاعت کنند. در همان سال، هشتم شوال، در مدینه بارگاه‌های قبرستان بقیع، جایی که چهار امام شیعه در آن دفن‌اند، به فتوای عبدالله بلیهد، قاضی‌القضات سعودی، ویران شد. دلیل ویرانی همان چیزی بود که مفاتیح آموزش می‌داد: رفتن سر قبر و طلب شفاعت از مرده، از نگاه وهابیان، همان شرکی بود که پیامبر برای نابودکردنش آمده بود.

هر دو طرف یک قرآن در دست داشتند. هر دو هم آیه داشتند. یکی می‌توانست بخواند که روزی می‌آید که از هیچ کس شفاعتی پذیرفته نمی‌شود؛ دیگری می‌توانست بخواند که شفاعت به اذن خدا پذیرفته است. این مقاله از مجموعه «تاریخ باورهای دینی» در مرتدین (Mortadin) درباره همین شکاف است: متنی که هم واسطه را نفی می‌کند و هم واسطه را می‌پذیرد، و قرن‌ها بعد، پیروانش بر سر اینکه کدام نیمه حرف آخر را می‌زند، گنبد خراب کرده‌اند، تکفیر کرده‌اند و خون ریخته‌اند.

ادعای این مقاله ساده است: قرآن شفاعت را حذف نکرد؛ آن را انحصاری کرد. واسطه‌های رقیب را بیرون راند و در را برای واسطه‌های خودی باز گذاشت. سنت بعدی این در را آن‌قدر گشاد کرد که از آن، خانواده پیامبر، شهیدان، امامان و قدیسان گذشتند. و هر بار که دری برای عبور از داوری باز شد، کسی پیدا شد که کلیدش را بفروشد.

روزی که هیچ واسطه‌ای به کار نمی‌آید

نخستین تصویر قرآنی از آن روز، سرد و بی‌استثناست:

«وَاتَّقُوا يَوْمًا لَا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئًا وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلَا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلَا هُمْ يُنْصَرُونَ»

«و بترسید از روزی که هیچ کس چیزی [از عذاب خدا] را از کسی دفع نمی‌کند، و نه از او شفاعتی پذیرفته، و نه به جای وی بدلی گرفته می‌شود، و نه یاری خواهند شد.» (بقره ۴۸)

این آیه با کمی تغییر در بقره ۱۲۳ تکرار می‌شود و در بقره ۲۵۴ بار دیگر روزی را توصیف می‌کند که در آن «نه دادوستدی است، نه دوستی‌ای و نه شفاعتی». در مدثر ۴۸ درباره دوزخیان آمده است: «فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ»، یعنی شفاعت شفیعان سودی به حالشان ندارد. و مومنون ۱۰۱ حتی رشته خویشاوندی را قطع می‌کند: «فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ»، وقتی در صور دمیده شود، دیگر نسبتی میانشان نیست و از هم نمی‌پرسند.

یک نکته درباره مخاطب آیه نخست مهم است. بقره ۴۸ و ۱۲۳ هر دو با «يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ» آغاز می‌شوند. متن در حال جدل با گروهی است که به تبار و پدرانش تکیه می‌کند؛ همان گروهی که قرآن جای دیگر از زبانش نقل می‌کند که «ما پسران خدا و دوستان اوییم» (مائده ۱۸) و در پاسخشان می‌گوید: «تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُمْ مَا كَسَبْتُمْ»، آنان امتی بودند که گذشتند؛ دستاورد آنان از آن خودشان و دستاورد شما از آن خودتان (بقره ۱۳۴). در سنت یهودی مفهومی به نام «زخوت آووت» یا شایستگی پدران وجود داشت: این باور که نیکی ابراهیم و اسحاق و یعقوب برای نسل‌های بعد اعتبار ذخیره کرده است. قرآن در این آیات دقیقا همین حساب پس‌انداز موروثی را می‌بندد.

این را به خاطر بسپارید. چند بخش بعد، همان حساب با نام دیگری دوباره باز می‌شود.

تاریخ و شواهد

«مگر به اذن او»؛ نیمه دیگر متن

اگر قرآن فقط همین آیات را داشت، بحث همان‌جا تمام می‌شد. اما آیت‌الکرسی، مشهورترین آیه‌ای که مسلمانان حفظ می‌کنند، جمله دیگری دارد: «مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ»، کیست که نزد او جز به اجازه‌اش شفاعت کند؟ (بقره ۲۵۵). یک آیه پس از «لا شفاعة» در بقره ۲۵۴، همین استثنا ظاهر می‌شود.

این الگو در متن تکرار می‌شود. میانجی‌گری «مگر پس از اجازه او» (یونس ۳)، «مگر کسی که نزد رحمان پیمانی گرفته» (مریم ۸۷)، «مگر برای کسی که رحمان اجازه دهد و گفتارش را بپسندد» (طه ۱۰۹)، «و جز برای کسی که او بپسندد شفاعت نمی‌کنند» (انبیا ۲۸)، «و شفاعت نزد او سودی ندارد مگر برای کسی که اجازه‌اش داده باشد» (سبا ۲۳). زخرف ۸۶ هم استثنای دیگری می‌گذارد: کسانی که به حق گواهی داده‌اند.

نقشه متن را می‌توان این‌طور خلاصه کرد:

آنچه متن می‌گوید نمونه آیه‌ها کارکرد
نفی مطلق شفاعت در آن روز بقره ۴۸، ۱۲۳، ۲۵۴؛ مدثر ۴۸ بستن راه تکیه بر تبار و واسطه
شفاعت فقط با اجازه و رضایت خدا بقره ۲۵۵؛ یونس ۳؛ طه ۱۰۹؛ انبیا ۲۸؛ سبا ۲۳؛ نجم ۲۶ بازکردن همان راه با کنترل مرکزی
رد شفیعان ادعایی رقیب یونس ۱۸؛ زمر ۳ و ۴۳؛ روم ۱۳؛ یس ۲۳ حذف واسطه‌های دیگران
انحصار کامل آن در دست خدا زمر ۴۴؛ انعام ۵۱ و ۷۰؛ سجده ۴ تعیین صاحب کلید

مفسران برای جمع این دو دسته راه ساده‌ای پیدا کردند. طبری ذیل بقره ۲۵۴ می‌گوید لفظ عام است و مقصود خاص: نفی شفاعت درباره کافران است و مومنان از وساطت یکدیگر بهره می‌برند. این جمع ممکن است، اما باید دید چه کار می‌کند. قید «فقط کافران» در خود آیه نیست؛ مفسر آن را وارد می‌کند. آیه‌ای که مطلق حرف می‌زند، با قیدی بیرونی به آیه‌ای تبدیل می‌شود که فقط درباره «دیگران» است. نتیجه همان چیزی است که هر سیاستمداری آرزویش را دارد: قانونی سخت برای مخالفان و تبصره‌ای نرم برای خودی‌ها.

غرانیق: وقتی شفاعت الهه‌ها یک روز در قرآن بود

برای فهم اینکه چرا این موضوع در قرآن این‌قدر سنگین است، باید به صحنه‌ای برگشت که سنت اسلامی سال‌ها کوشیده فراموشش کند.

سوره نجم به سه الهه محبوب مکه می‌رسد: «أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّىٰ ۝ وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَىٰ». بنابر گزارش‌هایی که در تفسیر طبری و سیره‌ها آمده، محمد در مکه این آیات را خواند و بلافاصله جمله‌ای بر زبانش جاری شد: «تِلْكَ الْغَرَانِيقُ الْعُلَىٰ وَإِنَّ شَفَاعَتَهُنَّ لَتُرْتَجَىٰ»، آنان پرندگان بلندپروازند و به شفاعتشان امید می‌رود. مشرکان شادمان شدند، در پایان سوره همراه مسلمانان سجده کردند، و بعد، طبق همین روایت‌ها، جبرئیل آمد و گفت این را من نیاورده بودم. آیه ۵۲ سوره حج نازل شد: هیچ پیامبری نبود که شیطان در آرزویش چیزی نیفکند.

به محتوای آن جمله دقت کنید. سازش کوتاه‌مدت محمد با قریش، طبق این گزارش، سازشی بر سر وجود خدا نبود. قریش الله را می‌شناختند. سازش بر سر شفاعت بود: اینکه الهه‌ها واسطه‌های معتبری نزد الله‌اند یا نه.

بسیاری از عالمان متأخر داستان را جعلی خوانده‌اند. اما ابن‌حجر عسقلانی، از بزرگ‌ترین حدیث‌شناسان سنی، در فتح‌الباری نوشت کثرت طرق نشان می‌دهد داستان اصلی دارد و چند طریق مرسل برای آن ذکر می‌کند. و عبدالعزیز بن باز، مفتی سابق عربستان، در فتوایی گفت الفاظ غرانیق حدیث صحیح ندارد، اما خود افکندن شیطان در تلاوت پیامبر، به نص آیه ۵۲ حج ثابت است. یعنی حتی سخت‌گیرترین مدافعان، هسته ماجرا را انکار نمی‌کنند؛ فقط درباره عبارت دقیق آن تردید دارند.

حالا به ادامه سوره نجم برگردید. چند آیه پس از سه الهه، آیه ۲۶ می‌آید:

«وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَرْضَىٰ»

«و بسا فرشتگانی که در آسمان‌هایند [و] شفاعتشان سودی نمی‌بخشد، مگر پس از آنکه خدا برای هر که بخواهد و رضایت دهد اجازه دهد.»

این راه‌حل نهایی است. الهه‌های زن، دختران الله، از مقام میانجی برکنار می‌شوند. فرشتگان، که مطیع و ناشناس‌اند و پرستشگاه مستقل ندارند، در مقام می‌مانند، به شرط اجازه. واسطه‌گری از میان نرفت؛ مالکش عوض شد.

جنگ بر سر اینکه مشرک کیست

قرآن خودش درباره رقیبانش صادق است. در یونس ۱۸ می‌گوید مشرکان چیزهایی را می‌پرستند که نه زیانی به آنان می‌رساند و نه سودی، «وَيَقُولُونَ هَٰؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ»، و می‌گویند اینها شفیعان ما نزد خدایند. در زمر ۳ از زبانشان نقل می‌کند: «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَىٰ»، آنها را فقط برای این می‌پرستیم که ما را به خدا نزدیک کنند.

این دو آیه، اعتراف متن به یک واقعیت تاریخی است: «شرک» مکه، در بسیاری موارد، انکار الله نبود؛ باور به واسطه بود. همین نکته دوازده قرن بعد به سلاح تبدیل شد. محمد بن عبدالوهاب در «کشف الشبهات» استدلال کرد که مشرکانی که پیامبر با آنان جنگید، خدا را آفریننده و روزی‌دهنده و مدبر جهان می‌دانستند، حج می‌کردند، صدقه می‌دادند و فقط می‌گفتند از این واسطه‌ها تقرب و وساطت می‌خواهیم. نتیجه‌ای که او گرفت روشن بود: مسلمانی که کنار قبر ولی می‌ایستد و از او شفاعت می‌خواهد، همان کاری را می‌کند که قریش می‌کرد. شارحان او صریح‌تر نوشتند: کسی که می‌گوید «مدد یا حسین» یا «مدد یا عبدالقادر» در همان جایگاه است.

از منطق درونی متن، این استدلال سست نیست. زیارت‌نامه‌ای که از امام می‌خواهد «نزد خدا شفیع من باش» از نظر ساختار با «هؤلاء شفعاؤنا عند الله» فرقی ندارد. پاسخ شیعه و صوفی هم از همان متن می‌آید: شفیع ما به اذن خداست و شفیع مشرکان نبود. هر دو طرف به نیمه‌ای از قرآن استناد می‌کنند و هیچ‌کدام نمی‌تواند با خود متن نشان دهد که اذن الهی به کدام قبر رسیده است. نزاع با آیه حل نمی‌شود، چون آیه دقیقا جایی سکوت کرده که نزاع شروع می‌شود. نتیجه در تاریخ دیده شد: هجوم وهابیان به کربلا در آغاز قرن نوزدهم، دو نوبت ویرانی بقیع، و در مقابل، قرن‌ها تکفیر متقابل.

این همان هزینه‌ای است که متنی مبهم در موضوعی حیاتی ایجاد می‌کند. خدایی که می‌خواست شرک را ریشه‌کن کند، دستورالعملی نوشت که از آن هم زیارتگاه می‌روید و هم کلنگ.

همه پیامبران می‌گویند «نفسی نفسی»

قرآن مشخص نمی‌کند شفیع مجاز کیست. حدیث این خلأ را با یکی از پرنمایش‌ترین روایت‌های سنت پر کرد.

در صحیح بخاری ۴۷۱۲، روایتی از ابوهریره، انسان‌ها در روز قیامت زیر آفتاب و فشار غیرقابل تحمل گرد آمده‌اند و دنبال کسی می‌گردند که نزد خدا برایشان شفاعت کند. سراغ آدم می‌روند. آدم خشم آن روز خدا را یادآوری می‌کند، از خوردن درخت ممنوع می‌گوید و تکرار می‌کند: «نَفْسِي نَفْسِي»، خودم، خودم. سراغ نوح می‌روند؛ او هم دعایی را یاد می‌کند که علیه قومش کرده بود. ابراهیم از سه دروغش می‌گوید، موسی از مردی که کشت. عیسی گناهی را نام نمی‌برد، اما او هم کنار می‌کشد و مردم را به محمد حواله می‌دهد. محمد زیر عرش به سجده می‌افتد، ستایشی می‌گوید که پیش از آن به کسی آموخته نشده بود، و ندا می‌آید: سرت را بلند کن؛ بخواه تا داده شود، شفاعت کن تا پذیرفته شود.

این داستان، از نظر ساختار روایی، مراسم تاج‌گذاری است. پنج پیامبر بزرگ پیشین یکی‌یکی اعلام صلاحیت‌نداشتن می‌کنند تا صحنه برای یک نفر خالی شود. سه تن از پنج نفر با یادآوری گناه خود کنار می‌روند. برای ابراهیم، که قرآن او را «صدیق» می‌نامد (مریم ۴۱)، روایت «سه دروغ» می‌سازد؛ و این آن‌قدر ناخوشایند بود که بعدها بخشی از متکلمان مسلمان ترجیح دادند راوی را خطاکار بدانند تا ابراهیم را. اما کارکرد داستان از دقت اخلاقی‌اش مهم‌تر بود: رقابت پیامبران به نفع پیامبر آخر تمام می‌شود و امت او نخستین امتی است که بی‌حساب وارد بهشت می‌شود.

قرآن برای این صحنه فقط یک عبارت مبهم دارد: «عَسَىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا»، امید که پروردگارت تو را به مقامی ستوده برساند (اسرا ۷۹). «مقام محمود» در آیه تعریف نشده است. حدیث آن را پر کرد: مقام محمود یعنی همین میانجی‌گری بزرگ. یک صفت کلی، تبدیل به نهادی شد که سرنوشت میلیاردها انسان به آن گره می‌خورد.

مردی که با قرآن به حدیث اعتراض کرد

صحیح مسلم (۱۹۱) صحنه کوچکی دارد که شاید صادقانه‌ترین سند درباره چگونگی پیروزی این آموزه باشد.

یزید فقیر تعریف می‌کند که جوان بود و «رأیی از رأی خوارج» دلش را برده بود. با گروهی بزرگ راه افتاده بودند تا حج کنند و بعد بر مردم خروج کنند. در مدینه به جابر بن عبدالله برخوردند که کنار ستونی نشسته بود و از «جهنمیان» حدیث می‌گفت، کسانی که پس از سوختن از آتش بیرون آورده می‌شوند. یزید اعتراض کرد و دو آیه خواند: «إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ»، هر که را تو به آتش درآوری، خوارش کرده‌ای (آل عمران ۱۹۲)، و «كُلَّمَا أَرَادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهَا أُعِيدُوا فِيهَا»، هرگاه بخواهند از آن بیرون روند، بدان بازگردانده می‌شوند (سجده ۲۰). پرسید: پس این چیست که شما می‌گویید؟

جابر پاسخ داد: قرآن می‌خوانی؟ از مقام محمود محمد شنیده‌ای؟ همان است که خدا با آن بیرون می‌آورد هر که را بیرون می‌آورد. بعد وصف صراط را گفت و مردانی را که مانند چوب سوخته از آتش بیرون می‌آیند و در نهری از بهشت می‌شویند.

پایان داستان را خود یزید می‌گوید: برگشتیم و به هم گفتیم وای بر شما، فکر می‌کنید این پیرمرد بر رسول خدا دروغ می‌بندد؟ و به خدا سوگند جز یک نفر، هیچ‌کدام از ما خروج نکرد.

به ساختار استدلال نگاه کنید. یزید با دو آیه صریح آمد. جابر با یک عبارت مبهم پاسخ داد و محتوای آن را با روایت خود پر کرد. آنچه گروه را قانع کرد، استدلال نبود؛ این بود که «شیخ» صحابی پیامبر است و دروغ نمی‌گوید. اقتدار راوی بر صراحت متن غلبه کرد. این صحنه در صحیح مسلم، به‌عنوان داستانی موفق، ثبت شده است.

معتزله: شفاعت برای قاتل، قتلی دوباره است

یزید فقیر آخرین معترض نبود. در قرن چهارم، مهم‌ترین مکتب عقل‌گرای کلام اسلامی، معتزله، اعتراض او را به نظریه تبدیل کرد.

قاضی عبدالجبار همدانی، قاضی‌القضات معتزله، در «شرح الاصول الخمسة» نوشت که میان امت اختلافی در اصل وساطت پیامبر نیست؛ اختلاف در این است که برای چه کسی. پاسخ او: برای مومنانی که توبه کرده‌اند، نه برای فاسقانی که بر گناه مرده‌اند. این وساطت در نگاه معتزله درجه نیکوکاران را بالا می‌برد، اما کیفر گناهکار بی‌توبه را برنمی‌دارد. او برای این موضع، به همان آیه‌هایی استناد می‌کرد که یزید فقیر خوانده بود: بقره ۴۸ و غافر ۱۸، «مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَلَا شَفِيعٍ يُطَاعُ»، ستمکاران نه دوستی دلسوز دارند و نه شفیعی که سخنش پذیرفته شود.

در برابر معتزله، سنت اهل حدیث روایتی داشت که صریح‌تر از هر آیه‌ای بود: «شَفَاعَتِي لِأَهْلِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِي»، شفاعت من برای مرتکبان گناهان کبیره از امت من است (ترمذی ۲۴۳۵). یعنی دقیقا همان گروهی که معتزله بیرون گذاشته بودند، هدف اصلی آن اعلام شد.

در این نزاع، اهل حدیث پیروز شدند و معتزله به حاشیه رفتند. نتیجه را باید با زبان ساده گفت: آموزه‌ای که امروز «راست‌کیش» شمرده می‌شود، میانجی آسمانی را دقیقا برای کسانی تضمین می‌کند که با معیار اخلاقی کمتر از همه سزاوار آن‌اند، به شرط اینکه عضو امت باشند. معتزله از این نگران بودند که چنین وعده‌ای جرئت گناه بدهد. این نگرانی نه از بیرون دین، که از قلب کلام اسلامی آمده بود. پاسخی که گرفت، یک حدیث بود، نه یک استدلال.

تبار؛ حسابی که بسته شد و دوباره باز شد

به حساب پس‌انداز پدران برگردیم. قرآن به بنی‌اسرائیل گفته بود تبار در آن روز به کار نمی‌آید و مومنون ۱۰۱ هر نسبی را قطع کرده بود. بخاری (۲۷۵۳) روایتی دارد که همین را از زبان پیامبر، خطاب به نزدیک‌ترین کسانش، تکرار می‌کند: «يَا فَاطِمَةُ بِنْتَ مُحَمَّدٍ، سَلِينِي مَا شِئْتِ مِنْ مَالِي، لَا أُغْنِي عَنْكِ مِنَ اللَّهِ شَيْئًا»، ای فاطمه دختر محمد، از مال من هرچه می‌خواهی بخواه؛ اما در برابر خدا هیچ کاری برایت نمی‌توانم کرد.

تا اینجا متن و حدیث هم‌صدا هستند. اما روایت دیگری هم هست. طبرانی و بزار از عمر بن خطاب نقل کرده‌اند که پیامبر گفت: «كُلُّ سَبَبٍ وَنَسَبٍ مُنْقَطِعٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَّا سَبَبِي وَنَسَبِي»، هر پیوند سببی و نسبی در روز قیامت بریده می‌شود، مگر پیوند سببی و نسبی من. شماری از محدثان سنی این روایت را معتبر شمرده‌اند و آلبانی صورتی از آن را صحیح دانسته است. زمینه‌ای که روایت در نقل‌های مشهور در آن آمده هم گویاست: عمر آن را در توجیه خواستگاری‌اش از ام‌کلثوم، دختر علی و نوه پیامبر، به کار می‌برد. خلیفه‌ای که می‌خواهد با خاندان پیامبر وصلت کند، حدیثی نقل می‌کند که وصلت با این خاندان را تنها پیوند ماندگار در قیامت اعلام می‌کند.

منطق را کنار هم بگذارید. قرآن نسب را در آن روز باطل اعلام کرد. حدیث استثنایی ساخت و این استثنا درست بر سر خانواده‌ای افتاد که پس از مرگ پیامبر، بر سر قدرت، جنگ‌ها شد. بعدتر، در سنت شیعه، شفاعت فاطمه و امامان به یکی از ستون‌های امید مومن تبدیل شد، و «سید» بودن، در بسیاری از جوامع مسلمان، امتیاز اجتماعی و مالی هم آورد. همان «شایستگی پدران» که قرآن در جدل با یهود رد کرده بود، با نام «نسب پیامبر» به دین جدید بازگشت. آنچه برای بنی‌اسرائیل خرافه بود، برای بنی‌هاشم فضیلت شد.

شهید و هفتاد نفر

یک صورت دیگر این باور، کارکرد اجتماعی‌اش را از همه آشکارتر نشان می‌دهد.

در سنن ابوداود (۲۵۲۲) نمران بن عتبه ذماری تعریف می‌کند که کودکانی یتیم بودند و نزد ام‌الدرداء رفتند. او به آنان گفت: «مژده بدهید؛ از ابوالدرداء شنیدم که پیامبر گفت: يُشَفَّعُ الشَّهِيدُ فِي سَبْعِينَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ»، شفاعت شهید درباره هفتاد تن از خانواده‌اش پذیرفته می‌شود. آلبانی این روایت را صحیح شمرده است. در روایت دیگری، در سنن ابن‌ماجه (۲۷۹۹) و مسند احمد، همین امتیاز در بسته‌ای کنار امتیازهای دیگر شهید آمده است: آمرزش با نخستین قطره خون، امان از عذاب قبر، تاج وقار، هفتاد و دو همسر از حورالعین، و شفاعت برای هفتاد نفر از خویشان.

اینجا شفاعت دیگر فقط امید گناهکار نیست؛ ارزی است که به کسی پرداخت می‌شود که جانش را برای جماعت بدهد. و این ارز به خانواده‌اش هم می‌رسد. مردی که به جنگ می‌رود، با مرگ خود بدهی آخرتی پدر و مادر و همسر و فرزندانش را هم تسویه می‌کند. برای جماعتی که به جنگجو نیاز دارد، ابزاری کارآمدتر از این کمتر می‌توان تصور کرد: پاداشی که هزینه‌ای برای پرداخت‌کننده ندارد، قابل وارسی نیست و به خانواده هم تسری می‌یابد. و وقتی همین روایت برای دلداری یتیمان جنگ خوانده می‌شود، کارکردش به کامل‌ترین شکل دیده می‌شود: داغ پدر به سرمایه اخروی تبدیل می‌شود و پرسش از اینکه اصلا چرا آن پدر کشته شد، پیش از آنکه طرح شود، بی‌معنا می‌شود.

صندوق سکه به‌عنوان نماد تبدیل شفاعت به امتیاز مالی

وقتی سکه در صندوق می‌افتد

اسلام تنها دینی نبود که واسطه‌گری را نهادینه کرد، و تاریخ مسیحیت نشان می‌دهد این مسیر به کجا می‌تواند برسد.

در کلیسای کاتولیک قرون وسطا، دعا و وساطت قدیسان و «گنجینه شایستگی‌های» مسیح و قدیسان به پایه‌ای برای فروش آمرزش‌نامه تبدیل شد: سندی که مجازات برزخی مرده یا زنده را کوتاه می‌کرد. در آغاز قرن شانزدهم، آلبرت براندنبورگی برای خرید منصب اسقف اعظم ماینتس به پول نیاز داشت و پاپ لئو دهم برای ساختن کلیسای سن‌پیتر؛ فروش آمرزش‌نامه هر دو نیاز را برمی‌آورد. واعظان آمرزش‌نامه شعاری آهنگین داشتند که مارتین لوتر در بند ۲۷ از نود و پنج اصل خود در ۱۵۱۷ آن را آورد و رد کرد: اینکه به محض افتادن سکه در صندوق، روح از برزخ به پرواز درمی‌آید. لوتر در بند بعد نوشت آنچه با افتادن سکه قطعا افزایش می‌یابد، طمع است.

شورای ترنت در پاسخ به اصلاح‌گران، زیاده‌روی‌ها را محکوم کرد، اما اصل را نگه داشت. در جلسه بیست‌وپنجم اعلام شد که درخواست یاری از قدیسان سودمند است و با جایگاه مسیح به‌عنوان تنها میانجی منافاتی ندارد، چون قدیسان از مسیر او میانجی‌گری می‌کنند. این همان راه‌حل «مگر به اذن او» است، به زبان لاتین: یک میانجی نهایی، و انبوهی میانجی تابع که اعتبارشان را از او می‌گیرند.

شباهت، دلیل اقتباس نیست؛ ترنت قرن‌ها پس از قرآن است. اما شباهت نشان می‌دهد با یک منطق ساختاری سروکار داریم. هرجا دینی بپذیرد که میان انسان و داور نهایی کسانی هستند که سخنشان بیشتر شنیده می‌شود، سه چیز دیر یا زود پیدا می‌شود: کسانی که ادعا می‌کنند به آن واسطه‌ها نزدیک‌ترند، مکان‌هایی که دسترسی به واسطه در آنها آسان‌تر است، و راهی برای تبدیل این دسترسی به پول، وفاداری یا اطاعت. صندوق نذورات کنار ضریح و صندوق آمرزش‌نامه در کلیسای ویتنبرگ از یک خانواده‌اند؛ تفاوتشان در میزان صراحت است.

دادگاهی که توصیه می‌پذیرد

اکنون می‌توان مسئله اخلاقی را بی‌پرده طرح کرد.

در دادگاه انسانی، سفارش دو کار می‌تواند بکند. یا اطلاعاتی به قاضی می‌دهد که نداشت، یا با نفوذ شخص شفیع، حکم را عوض می‌کند. اولی در برابر خدای دانای مطلق بی‌معناست: هیچ شفیعی چیزی نمی‌داند که خدا نداند. پس فقط دومی می‌ماند. و ما در زندگی زمینی نام دقیقی برای دومی داریم: پارتی‌بازی. قاضی‌ای که حکمش را به سبب سفارش آدمی مقرب تغییر دهد، در هر نظام حقوقی مدرن فاسد شمرده می‌شود.

مدافع پاسخ می‌دهد که شفاعت نظر خدا را تغییر نمی‌دهد؛ خود خدا از پیش خواسته است که بخشش را از این مسیر اعلام کند تا منزلت شفیع آشکار شود. این پاسخ اتهام رقابت شفیع با خدا را برطرف می‌کند، اما مشکل بزرگ‌تری می‌سازد. اگر خدا از پیش می‌خواست فلان گناهکار را ببخشد، واسطه کاملا تشریفاتی است و کل صحنه قیامت، با آن پیامبران «نفسی‌نفسی‌گو» و آن سجده زیر عرش، نمایشی است برای بزرگداشت یک نفر. سرنوشت انسان‌ها به صحنه تبلیغ تبدیل می‌شود. و اگر خدا نمی‌خواست ببخشد و وساطت او را راضی کرد، پس سفارش واقعا حکم را عوض کرده است. مدافع باید یکی از این دو را انتخاب کند.

آزمون ساده‌ای کار را روشن می‌کند. دو نفر را در نظر بگیرید که در آگاهی، اختیار، آسیبی که زده‌اند، پشیمانی و جبران، هیچ تفاوتی ندارند. یکی در خانواده‌ای مسلمان به دنیا آمده و در امت است؛ دیگری در روستایی در هند یا در خانواده‌ای بی‌دین. بنابر حدیث «شفاعتی لأهل الکبائر من امتی»، اولی راهی دارد که دومی ندارد. تفاوت سرنوشتشان از ویژگی اخلاقی‌شان نمی‌آید؛ از محل تولد و عضویتشان می‌آید. این همان چیزی است که در هر نظام عدالت، تبعیض نام دارد.

و قربانی کجاست؟ صحیح مسلم (۲۵۸۱) حدیث «مفلس» را دارد: کسی که با نماز و روزه به قیامت می‌آید، اما به دیگران دشنام داده، مالشان را خورده و خونشان را ریخته است؛ از حسنات او به ستمدیدگان می‌دهند و اگر حسناتش تمام شود، گناهان آنان را بر دوشش می‌گذارند. این حدیث دست‌کم می‌پذیرد که حق قربانی را نمی‌توان با توصیه یک مقام بالاتر پاک کرد. اما همین حدیث با «شفاعتی لأهل الکبائر» تنش دارد. قاتلی که مرتکب کبیره شده و عضو امت است، کدام را تجربه خواهد کرد: حسابرسی مفلس یا شفاعت پیامبر؟ اگر شفاعت، حق مقتول را هم می‌بخشد، کسی از حقی گذشته که مال او نبود. اگر نمی‌بخشد، این میانجی‌گری در بزرگ‌ترین گناهان عملا بی‌اثر است و وعده «شفاعتی لأهل الکبائر» توخالی. قاضی عبدالجبار نیز با شفاعت برای گناهکار بی‌توبه مخالفت می‌کرد.

آنچه از شفاعت باقی می‌ماند

شفاعت در متن قرآن با یک حرکت دوگانه ساخته شد: نفی واسطه‌های دیگران و اثبات واسطه‌های خودی. غرانیق نشان می‌دهد این مرز در یک روز و در یک سوره، یک بار جابه‌جا شد و دوباره برگشت. حدیث، خلأهای متن را با تاج‌گذاری محمد، با استثنای نسب، با امتیاز شهید برای هفتاد تن و با وساطت ویژه برای مرتکبان کبیره پر کرد. معترضانی که با قرآن در برابر این گسترش ایستادند، مانند یزید فقیر و قاضی عبدالجبار، با اقتدار راوی پاسخ گرفتند، نه با استدلال. و ابهام متن، آن‌قدر عمیق بود که پیروانش هم زیارتگاه ساختند و هم زیارتگاه ویران کردند، هر دو به نام توحید.

پرسشی که هیچ‌کدام از این مکتب‌ها به آن پاسخ نداده‌اند این است: چه شاهدی داریم که چنین سازوکاری وجود دارد، و چه کسی ثابت می‌کند اجازه الهی به کدام شفیع رسیده است؟ پاسخ «چون متن ما می‌گوید» همان پاسخی است که قریش درباره الهه‌هایش داشت، و کاتولیک‌ها درباره قدیسانشان، و هر زیارتگاهی درباره صاحبش.

شفاعت در نهایت دو چیز را می‌فروشد: دسترسی و تعلق. به مومن می‌گوید عدالت کافی نیست؛ باید آشنا داشته باشی. و به نهادی که خود را متولی آن آشنا می‌داند، قدرتی می‌دهد که هیچ دادگاه زمینی نمی‌تواند وارسی‌اش کند. رحمتی که از دروازه وفاداری به واسطه می‌گذرد، رحمت نیست؛ نسخه آسمانی همان پارتی‌بازی است که در زمین از آن بیزاریم.

برای ادامه بحث: دین و کنترل اجتماعی؛ خدا چگونه نگهبان نظم می‌شود؟ و خدای فلسفه و الله قرآن؛ چرا اثبات خدا کافی نیست؟.

منابع و ادامه مطالعه

منابع

۱. قرآن، بقره ۴۸، ۱۲۳، ۱۳۴، ۲۵۴ و ۲۵۵؛ مائده ۱۸؛ مومنون ۱۰۱؛ مدثر ۴۸؛ ترجمه فولادوند. متن عربی و ترجمه‌ها در Quran.com، بقره ۲۵۴ و ۲۵۵.

۲. قرآن، یونس ۳ و ۱۸؛ مریم ۸۷؛ طه ۱۰۹؛ انبیا ۲۸؛ سبا ۲۳؛ زمر ۳، ۴۳ و ۴۴؛ زخرف ۸۶؛ غافر ۱۸؛ نجم ۱۹ تا ۲۶؛ اسرا ۷۹؛ آل عمران ۱۹۲؛ سجده ۲۰. نقشه کامل کاربردهای ریشه «ش ف ع» در Quranic Arabic Corpus.

۳. طبری، جامع البیان، تفسیر بقره ۲۵۴؛ بحث عام و خاص در نفی شفاعت.

۴. درباره تخریب بقیع در ۸ شوال ۱۳۴۴ و نخستین چاپ مفاتیح‌الجنان در همان سال: ویکی‌شیعه، مدخل «۱۳۴۴ق». منبع شیعی است و برای تاریخ‌ها به آن استناد شده، نه برای داوری‌هایش.

۵. عبدالعزیز بن باز، «مدى صحة قصة الغرانيق»، مجموع فتاوی؛ ابن‌حجر عسقلانی، فتح‌الباری، ج ۸، ص ۴۳۹، درباره کثرت طرق روایت غرانیق؛ متن روایت و ارزیابی‌های آن در الدرر السنیة.

۶. محمد بن عبدالوهاب، کشف الشبهات، فصل آغازین؛ شرح ابن باز بر کشف الشبهات.

۷. صحیح بخاری، حدیث ۴۷۱۲، حدیث شفاعت و مراجعه به پیامبران.

۸. صحیح مسلم، حدیث ۱۹۱، ماجرای یزید فقیر و جابر بن عبدالله؛ متن و شرح در الدرر السنیة.

۹. قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسة، تحقیق عبدالکریم عثمان، مکتبة وهبة، ص ۶۸۸ تا ۶۹۰؛ گزارش موسوعة الفرق.

۱۰. جامع ترمذی، حدیث ۲۴۳۵، شفاعت برای اهل کبائر؛ صحیح بخاری، حدیث ۲۷۵۳، خطاب به فاطمه و نزدیکان؛ صحیح مسلم، حدیث ۲۵۸۱، حدیث مفلس.

۱۱. روایت «كل سبب ونسب منقطع…»: طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۴۴، ش ۲۶۳۳؛ بزار، ش ۲۷۴؛ تخریج و ارزیابی‌ها.

۱۲. سنن ابی‌داود، حدیث ۲۵۲۲، شفاعت شهید برای هفتاد تن، همراه تخریج و ارجاع به ابن‌ماجه ۲۷۹۹ و احمد ۱۷۱۸۲.

۱۳. Martin Luther، Ninety-Five Theses (۱۵۱۷)، بندهای ۲۶ تا ۲۸؛ متن انگلیسی؛ درباره آلبرت ماینتس و ساخت سن‌پیتر: مقدمه ترجمه Dillenberger، دانشگاه منچستر.

۱۴. شورای ترنت، جلسه بیست‌وپنجم، درباره شفاعت و بزرگداشت قدیسان، ترجمه J. Waterworth.

مطالعه بیشتر

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. 0

    […] نه لازم است نه کافی؛ عضویت هم لازم است و هم تقریبا کافی. شفاعت هم از همین در وارد می‌شود: به روایت ترمذی، پیامبر […]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *