خدای قرآن در آینه نیازهای حکومت‌سازی: همه چیز جز جانشین

در پایان خلافت ده‌ساله‌اش از عمر بن خطاب پرسیدند: جانشینی تعیین نمی‌کنی؟ جوابش را پسرش عبدالله نقل کرده است:

«إِنْ أَسْتَخْلِفْ فَقَدِ اسْتَخْلَفَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي أَبُو بَكْرٍ، وَإِنْ أَتْرُكْ فَقَدْ تَرَكَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي رَسُولُ اللَّهِ»

«اگر جانشین بگذارم، کسی که از من بهتر بود گذاشت: ابوبکر. و اگر نگذارم، کسی که از من بهتر بود نگذاشت: رسول خدا.» (صحیح بخاری، ۷۲۱۸)

خلیفه برای بزرگ‌ترین پرسش سیاسی جامعه‌اش دو سابقه دارد و هیچ آیه‌ای. دوازده سال از مرگ محمد گذشته، قلمرو از حجاز به ایران و مصر رسیده، و هنوز کسی نمی‌داند حاکم بعدی را چه کسی و چگونه باید برگزیند. عمر نمی‌گوید خدا چه گفته است؛ می‌گوید آن دو نفر چه کردند.

این جای خالی عجیب است، چون کتابی که او به آن ایمان داشت کتاب کم‌حرفی نیست. قرآن برای نوشتن سند بدهی بلندترین آیه‌اش را دارد (بقره، ۲۸۲). سهم مادر و همسر و خواهر از ارث را با کسر گفته است: یک ششم، یک هشتم، دو سوم. گفته است مهمان پس از غذا در خانه پیامبر ننشیند و کسی بی اجازه او از جلسه بیرون نرود. درباره این‌که پس از او چه کسی فرمان بدهد، چگونه برگزیده شود و تا کجا اختیار داشته باشد، یک جمله ندارد.

این نوشته از مجموعه «نقد خدای اسلام» در مرتدین (Mortadin) خدای قرآن را در آینه نیازهای حکومت می‌گذارد و نتیجه را همین اول می‌گوید. در ده سال مدینه، هر چه دولت نوپای محمد لازم داشت همان وقت که لازم داشت در قالب آیه رسید: تابعیت، سوگند وفاداری، دادگاه، کیفر، حراست، بسیج و مرز میان خودی و بیگانه. تنها چیزی که نرسید همان بود که حاکم زنده به آن نیاز نداشت: قاعده‌ای برای روز پس از خودش. هم آنچه هست و هم آنچه نیست با فهرست کار یک فرمانروا در یک دهه جور است، نه با طرح خدایی که می‌دانست این حکومت قرن‌ها می‌ماند.

فهرست مطالب

نیازهای حکومت نوپا و آیه‌هایی که سر وقت رسید

محمد در مکه واعظ بود و در مدینه حاکم شد. جماعتی که با او آمده بود زمین و طایفه‌اش را جا گذاشته بود. میزبانانش، اوس و خزرج، تا چند سال پیش با هم می‌جنگیدند. در شهر قبیله‌های یهودی هم بودند، با دژ و نخلستان و پیمان‌های خودشان. از این آدم‌ها باید یک واحد سیاسی ساخته می‌شد.

هر واحد سیاسی، در هر جای تاریخ، چند چیز لازم دارد. باید معلوم باشد چه کسی عضو است. باید عضو به حاکم متعهد باشد. باید کسی دعواها را فیصله بدهد و حکمش اجرا شود. باید پول برسد، مردان به جنگ بروند، خبرها مهار شود و مرز خودی و بیگانه روشن باشد. جدول زیر نشان می‌دهد قرآن مدنی برای هر کدام از این نیازهای حکومت چه دارد.

نیاز آیه آنچه مقرر شد
تابعیت انفال، ۷۲ پیوند فقط با کسی که هجرت کرده است
سوگند وفاداری فتح، ۱۰؛ ممتحنه، ۱۲ بیعت با پیامبر، یعنی بیعت با خدا
داوری نساء، ۵۹ و ۶۵ هر اختلاف نزد خدا و پیامبر
کیفر مائده، ۳۳ و ۳۸؛ نور، ۲ کشتن، بریدن، تازیانه، تبعید
درآمد انفال، ۴۱؛ توبه، ۲۹ و ۱۰۳ خمس، جزیه، زکات
بسیج توبه، ۳۸ تا ۴۱ و ۱۲۲ کوچ همگانی، و ماندن گروهی برای آموزش
حراست نساء، ۸۳؛ حجرات، ۶؛ مجادله، ۸ مهار خبر، گزارش نادرست و نجوا
مرز وفاداری توبه، ۲۳؛ مائده، ۵۱ دوستی با بیرونیان ممنوع، حتی پدر و برادر
آیین جمعی بقره، ۱۴۴؛ جمعه، ۹ قبله یگانه و گردهمایی هفتگی
جانشینی ندارد ندارد

درآمد و فرماندهی را در خدای قرآن و مدیریت قدرت: از خانواده تا جنگ و اقتصاد سیاسی وحی جداگانه سنجیده‌ایم. این‌جا سراغ ردیف‌هایی می‌رویم که کمتر دیده می‌شوند، و بعد سراغ ردیف آخر.

تابعیت: هجرت به جای خون

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَٰئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ ۚ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّىٰ يُهَاجِرُوا ۚ وَإِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلَّا عَلَىٰ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ ۗ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»

«کسانی که ایمان آورده و هجرت کرده‌اند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد نموده‌اند و کسانی که [مهاجران را] پناه داده‌اند و یاری کرده‌اند، آنان یاران یکدیگرند؛ و کسانی که ایمان آورده‌اند ولی مهاجرت نکرده‌اند هیچ گونه خویشاوندی [دینی‌] با شما ندارند مگر آنکه [در راه خدا] هجرت کنند؛ و اگر در [کار] دین از شما یاری جویند، یاری آنان بر شما [واجب‌] است، مگر بر علیه گروهی باشد که میان شما و میان آنان پیمانی [منعقد شده‌] است، و خدا به آنچه انجام می‌دهید بیناست.» (انفال، ۷۲؛ ترجمه فولادوند)

این آیه قانون تابعیت است. تا آن روز عرب با خون عضو جایی می‌شد: در قبیله‌ای زاده می‌شدی و قبیله پشتت بود. آیه معیار تازه‌ای می‌گذارد. ایمان کافی نیست؛ باید به مدینه کوچ کرده باشی. مسلمانی که در مکه یا میان قبیله‌اش مانده، با مدینه پیوندی ندارد. شهری که سرباز و نیروی کار می‌خواست، ایمان از راه دور را به رسمیت نشناخت.

استثنای آیه هم گویاست. اگر آن مسلمانان دورمانده یاری خواستند باید یاری‌شان کرد، مگر علیه گروهی که با مدینه پیمان دارد. پیمان دولت با همسایه غیرمسلمانش بر برادری دینی مقدم است. این منطق هر دولتی است.

همین قانون یک بند ارثی هم داشت. ابن عباس می‌گوید مهاجران که به مدینه آمدند، مهاجر از برادرخوانده انصاری‌اش ارث می‌برد و خویشان خونی آن انصاری نمی‌بردند: يَرِثُ الْمُهَاجِرُ الْأَنْصَارِيَّ دُونَ ذَوِي رَحِمِهِ، به سبب پیمان برادری‌ای که پیامبر میانشان بسته بود. بعد آیه‌ای آمد که برای هر کس وارثانی از خویشانش می‌گذاشت، و آن حکم نسخ شد (صحیح بخاری، ۴۵۸۰؛ نساء، ۳۳). و پس از فتح مکه خود شرط هجرت هم برداشته شد: لَا هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ؛ پس از فتح هجرتی نیست (صحیح بخاری، ۲۷۸۳).

سه حکم در هشت سال. وقتی مدینه آدم کم داشت، هجرت شرط عضویت بود. وقتی مهاجران بی‌چیز بودند، از میزبانانشان ارث می‌بردند، و وقتی دستشان پر شد ارث به خانواده برگشت. وقتی مکه فتح شد و دیگر جایی نمانده بود که از آن بگریزند، هجرت تمام شد. این رفتار قانون‌گذاری است که هر سال به شهرش نگاه می‌کند و آیین‌نامه را به‌روز می‌کند. هر شهرداری همین کار را می‌کند، ولی شهردار نمی‌گوید آیین‌نامه‌اش سخن جاودان خداست.

بیعت: معامله‌ای که یک طرفش خداست

«إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ۚ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِ ۖ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا»

«در حقیقت، کسانی که با تو بیعت می‌کنند، جز این نیست که با خدا بیعت می‌کنند؛ دست خدا بالای دستهای آنان است. پس هر که پیمان‌شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان می‌شکند، و هر که بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند، به زودی خدا پاداشی بزرگ به او می‌بخشد.» (فتح، ۱۰؛ ترجمه فولادوند)

بیعت واژه‌ای بازاری است. از ریشه «بیع» می‌آید، یعنی خرید و فروش، و قرآن این معنا را پنهان نمی‌کند. می‌گوید خدا «از مؤمنان، جان و مالشان را» خریده است و مؤمنان باید «به این معامله‌ای که با او کرده‌اید» شادمان باشند (توبه، ۱۱۱). در عربی همین آیه، «معامله» و «بیعت» یک واژه‌اند: بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ.

آیه سوره فتح این رسم را برمی‌دارد و طرف دوم را عوض می‌کند. دستی که روی دست بیعت‌کننده است دست محمد نیست؛ دست خداست. از این پس شکستن پیمان با حاکم شکستن پیمان با خداست.

متن بیعت زنان هم در قرآن هست (ممتحنه، ۱۲): شرک نورزند، دزدی نکنند، زنا نکنند، فرزندانشان را نکشند، بچه دیگری را به شوهر نبندند، و «در [کار] نیک از تو نافرمانی نکنند». پنج بند درباره رفتار است و بند ششم درباره فرمانبری از شخص او.

ساختاری که ساخته می‌شود ساده است. عضو با حاکم پیمان شخصی دارد، حاکم با خدا خط مستقیم دارد، و میان این دو هیچ نهادی نیست: نه شورایی که رأیش الزام‌آور باشد، نه قاعده‌ای که حاکم را محدود کند. تا وقتی حاکم زنده است این ساختار خوب کار می‌کند. عیبش روزی پیدا می‌شود که طرف پیمان بمیرد.

کیفر: حدهایی به اندازه شهری بی زندان

داوری را قرآن یک‌جا به شخص محمد داده است و آیه‌هایش را در نوشته‌های پیشین این مجموعه خوانده‌ایم. این‌جا جنس کیفرها را ببینیم.

«إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلَافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ۚ ذَٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا ۖ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ»

«سزای کسانی که با [دوستداران‌] خدا و پیامبر او می‌جنگند و در زمین به فساد می‌کوشند، جز این نیست که کشته شوند یا بر دار آویخته گردند یا دست و پایشان در خلاف جهت یکدیگر بریده شود یا از آن سرزمین تبعید گردند. این، رسوایی آنان در دنیاست و در آخرت عذابی بزرگ خواهند داشت.» (مائده، ۳۳؛ ترجمه فولادوند)

انس بن مالک ماجرایی را گفته که بخاری در باب «محاربان» آورده است. گروهی از قبیله عکل به مدینه آمدند و مسلمان شدند، بعد از دین برگشتند، شتربانان شترهای زکات را کشتند و شترها را بردند. آنها را گرفتند و آوردند: فَقَطَعَ أَيْدِيَهُمْ وَأَرْجُلَهُمْ وَسَمَلَ أَعْيُنَهُمْ، ثُمَّ لَمْ يَحْسِمْهُمْ حَتَّى مَاتُوا؛ دست و پایشان را برید، چشمانشان را میل کشید و زخم‌ها را نبست تا مردند (صحیح بخاری، ۶۸۰۲).

فهرست کیفرهای قرآن این است: کشتن، به دار آویختن، بریدن دست و پا و تبعید برای محارب؛ بریدن دست برای دزد (مائده، ۳۸)؛ صد تازیانه برای زنا (نور، ۲)؛ هشتاد تازیانه برای تهمت زنا (نور، ۴)؛ و قصاص. در این فهرست یک چیز نیست: زندان. قرآن زندان را می‌شناسد، ولی در مصر. یوسف «چند سالی در زندان ماند» (یوسف، ۴۲) و فرعون موسی را تهدید می‌کند که او را «از [جمله] زندانیان» می‌سازد (شعراء، ۲۹). تنها حبسی که خود قرآن مقرر می‌کند نگه داشتن زن زناکار «در خانه‌ها» است، تا مرگ (نساء، ۱۵).

برداشت ما این است که جای خالی زندان در قانون از جای خالی زندان در شهر می‌آید. در روایت بخاری، اسیری را که از نجد آورده بودند به ستونی از ستون‌های مسجد بستند (صحیح بخاری، ۴۶۲). حکومتی که ساختمان، نگهبان و بودجه نگهداری زندانی ندارد، کیفرهایی می‌خواهد که ارزان، فوری و جلوی چشم همه باشد. بدن محکوم هم ابزار کیفر است و هم تابلو اعلان. آیه تازیانه برای همین می‌گوید «باید گروهی از مؤمنان در کیفر آن دو حضور یابند».

این حدها امروز هم در قانون چند کشور هست، چون در کتاب آمده و کتاب جاودان شمرده می‌شود. چاره‌ای که برای شهری بی زندان در سده هفتم عملی بود، در سده بیست‌ویکم هنوز دست می‌برد. ریشه‌های پیش از اسلام این احکام را در ردپای تاریخ در فرمان‌های الهی دنبال کرده‌ایم.

حراست: خبر، نجوا و پنجاه شب سکوت

دولتی که دشمن بیرونی و مخالف درونی دارد باید بداند در شهر چه گفته می‌شود. چهار آیه مدنی همین کار را می‌کنند.

«وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ ۖ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَىٰ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ ۗ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلَّا قَلِيلًا»

«و چون خبری [حاکی‌] از ایمنی یا وحشت به آنان برسد، انتشارش دهند؛ و اگر آن را به پیامبر و اولیای امر خود ارجاع کنند، قطعا از میان آنان کسانی‌اند که [می‌توانند درست و نادرست‌] آن را دریابند، و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود، مسلما جز [شمار] اندکی، از شیطان پیروی می‌کردید.» (نساء، ۸۳؛ ترجمه فولادوند)

خبر، خوب یا بد، نباید دهان به دهان بگردد. باید به «پیامبر و اولیای امر» برسد تا آنها بگویند چه چیز درست است. آیه دوم می‌گوید اگر «فاسقی» خبری آورد وارسی کنید (حجرات، ۶). طبری سبب نزولش را آورده است: مأموری که برای گرفتن زکات نزد بنی‌مصطلق رفته بود از میانه راه برگشت و گفت زکات نمی‌دهند. پیامبر و مسلمانان خشمگین شدند، تا خود آن قبیله آمدند و ماجرا روشن شد. طبری می‌گوید آیه درباره ولید بن عقبه نازل شده است. آیه‌ای از کتاب جاودان برای مهار گزارش نادرست یک مأمور مالیات آمده است.

آیه سوم گفتگوی درگوشی را هدف می‌گیرد و از «کسانی که از نجوا منع شده بودند» می‌گوید که باز به آن برمی‌گردند (مجادله، ۸). پس پیش از این آیه نجوا ممنوع شده بود و کسانی ممنوعیت را شکسته بودند. آیه چهارم می‌گوید مؤمنان کسانی‌اند که وقتی با پیامبر «بر سر کاری اجتماع کردند، تا از وی کسب اجازه نکنند نمی‌روند» (نور، ۶۲). ترک جلسه بی اجازه، محک ایمان شده است.

درباره منافقان، شایعه‌افکنان و مسجد رقیب در نوشته سوم گفته‌ایم. یک ابزار دیگر مانده که زندان نمی‌خواست. سه مرد از لشکرکشی تبوک جا ماندند و عذری نیاوردند. کعب بن مالک، یکی از آن سه، خودش گفته است چه شد:

«وَنَهَى رَسُولُ اللَّهِ الْمُسْلِمِينَ عَنْ كَلَامِنَا أَيُّهَا الثَّلَاثَةُ … فَلَبِثْنَا عَلَى ذَلِكَ خَمْسِينَ لَيْلَةً»

«رسول خدا مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه تن بازداشت … پنجاه شب در این حال ماندیم.» (صحیح بخاری، ۴۴۱۸)

شب چهلم فرستاده‌ای آمد که پیامبر فرمان می‌دهد از زنت کناره بگیری. شب پنجاهم آیه آمد و توبه‌شان پذیرفته شد؛ آیه می‌گوید زمین «با همه فراخی‌اش بر آنان تنگ گردید» (توبه، ۱۱۸). کیفر را حاکم داد، با فرمان قطع رابطه و جدا کردن همسر، و عفو را خدا اعلام کرد. شهری که همه اهلش فرمان سکوت را پنجاه شب اجرا می‌کنند به زندان نیاز ندارد.

مرز وفاداری: امت، قبیله‌ای با شرط عضویت تازه

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا آبَاءَكُمْ وَإِخْوَانَكُمْ أَوْلِيَاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمَانِ ۚ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»

«ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر پدرانتان و برادرانتان کفر را بر ایمان ترجیح دهند [آنان را] به دوستی مگیرید، و هر کس از میان شما آنان را به دوستی گیرد، آنان همان ستمکارانند.» (توبه، ۲۳؛ ترجمه فولادوند)

قبیله بر یک قاعده می‌ایستاد: خویشاوندت را یاری کن، هر که باشد. حکومت تازه نمی‌توانست با این قاعده کنار بیاید، چون خویشاوندان بسیاری از پیروانش در اردوی مقابل بودند. آیه قاعده را برمی‌گرداند: پدر و برادری که ایمان نیاورده دوست تو نیست. آیه دیگری صریح‌تر است. مؤمنان با مخالفان خدا و رسول دوستی نمی‌کنند، «هر چند پدرانشان یا پسرانشان یا برادرانشان یا عشیره آنان باشند» (مجادله، ۲۲). درباره همسایگان هم: «یهود و نصاری را دوستان [خود] مگیرید» (مائده، ۵۱). و در برابر این‌ها: «در حقیقت مؤمنان با هم برادرند» (حجرات، ۱۰).

این برانداختن قبیله نیست؛ ساختن قبیله‌ای بزرگ‌تر است. سازوکار همان است: وفاداری بی‌قید به درون و بدگمانی به بیرون. فقط شرط عضویت از تبار به عقیده برگشته است. عقیده را می‌شود با یک جمله پذیرفت، پس این قبیله برخلاف قبیله خونی می‌تواند بی‌اندازه بزرگ شود. برای دولتی که می‌خواست از یک شهر به یک شبه‌جزیره برسد ابزاری بهتر از این نبود (از خدای یک جماعت تا خدای جهان: تاریخ ادعاهای جهان‌شمول دینی).

بهایش را همان آیه می‌گوید: بریدن از پدر و برادر. دینی که امروز به استواری خانواده می‌نازد، در سال‌های ساختن دولت از پیروانش خواست خانواده را زیر پای جماعت بگذارند.

جمعه: روزی که کاروان رسید

«وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا ۚ قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ ۚ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ»

«و چون داد و ستد یا سرگرمیی ببینند، به سوی آن روی‌آور می‌شوند، و تو را در حالی که ایستاده‌ای ترک می‌کنند. بگو: ‹آنچه نزد خداست از سرگرمی و از داد و ستد بهتر است، و خدا بهترین روزی دهندگان است.›» (جمعه، ۱۱؛ ترجمه فولادوند)

جابر بن عبدالله می‌گوید با پیامبر در نماز بودیم که کاروانی با بار خوراک رسید. مردم به سویش رفتند و با پیامبر جز دوازده مرد نماند، و این آیه آمد (صحیح بخاری، ۹۳۶). گردهمایی هفتگی جایی است که حاکم مردمش را می‌بیند و با آنها حرف می‌زند. وقتی جمعیت وسط سخن او به بازار می‌دود، مسئله فقط عبادت نیست؛ اقتدار است. دستورش در دو آیه پیش‌تر آمده: هنگام ندای نماز جمعه «داد و ستد را واگذارید» (جمعه، ۹).

جانشینی: نیازی که حاکم زنده نداشت

حالا ردیف آخر جدول. قرآن یک بار مرگ محمد را در نظر می‌آورد:

«وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ۚ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ ۚ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا ۗ وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ»

«و محمد، جز فرستاده‌ای که پیش از او [هم‌] پیامبرانی [آمده و] گذشتند، نیست. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از عقیده خود برمی‌گردید؟ و هر کس از عقیده خود بازگردد، هرگز هیچ زیانی به خدا نمی‌رساند، و به زودی خداوند سپاسگزاران را پاداش می‌دهد.» (آل عمران، ۱۴۴؛ ترجمه فولادوند)

طبری می‌گوید آیه یاران محمد را سرزنش می‌کند برای هراسی که در احد به جانشان افتاد، وقتی گفتند محمد کشته شد. آیه می‌پرسد اگر او بمیرد یا کشته شود برمی‌گردید؟ و همین. نمی‌گوید اگر مرد چه کنید. نگرانی‌اش این است که جماعت پس از او از هم نپاشد. این‌که چه کسی آن را نگه دارد پرسش آیه نیست.

مدافعان در این باره سه آیه می‌آورند. «کارشان در میانشان مشورت است» (شوری، ۳۸) وصف مؤمنان است در سوره‌ای مکی، سال‌ها پیش از آن‌که حکومتی در کار باشد، و نمی‌گوید چه کسی با چه کسی درباره چه چیز مشورت کند. «در کار[ها] با آنان مشورت کن، و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن» (آل‌عمران، ۱۵۹) خطاب به خود محمد است و تصمیم را به او می‌سپارد. و «اولیای امر خود را [نیز] اطاعت کنید» (نساء، ۵۹) نمی‌گوید اولیای امر چه کسانی‌اند و چگونه به این جایگاه می‌رسند. سنیان آن را به حاکمان و عالمان برگردانده‌اند و شیعیان به امامانشان. قرن‌هاست بر سر مصداق همین دو واژه دعواست.

در روزهای آخر، خود محمد خواست چیزی بنویسد. ابن عباس می‌گوید بیماری‌اش که سخت شد گفت: ائْتُونِي بِكِتَابٍ أَكْتُبُ لَكُمْ كِتَابًا لَا تَضِلُّوا بَعْدَهُ؛ چیزی بیاورید تا برایتان نوشته‌ای بنویسم که پس از آن گمراه نشوید. عمر گفت درد بر او چیره شده است، و افزود:

«وَعِنْدَنَا كِتَابُ اللَّهِ حَسْبُنَا»

«کتاب خدا نزد ماست و ما را بس است.» (صحیح بخاری، ۱۱۴)

حاضران به جان هم افتادند، پیامبر گفت برخیزید، و چیزی نوشته نشد. ابن عباس بعدها آن روز را «مصیبت، همه مصیبت» می‌خواند و می‌گفت پنجشنبه بود (صحیح بخاری، ۴۴۳۱). نمی‌دانیم چه می‌خواست بنویسد؛ شیعه و سنی هر کدام حدسی دارند. آنچه می‌دانیم این است که کتابی که عمر گفت «ما را بس است»، برای چند روز بعد هیچ دستوری نداشت.

سقیفه: استدلال با تبار، نه با آیه

محمد که مرد، انصار در سقیفه بنی‌ساعده گرد سعد بن عباده جمع شدند. ابوبکر، عمر و ابوعبیده خود را رساندند. گزارش ماجرا را بخاری از زبان عایشه و عمر آورده است، و در گفتگوی آن روز، چنان‌که این دو روایت آورده‌اند، هیچ‌کس برای حق فرمانروایی آیه‌ای نمی‌خواند. انصار گفتند: مِنَّا أَمِيرٌ وَمِنْكُمْ أَمِيرٌ؛ امیری از ما و امیری از شما. ابوبکر گفت: نَحْنُ الْأُمَرَاءُ وَأَنْتُمُ الْوُزَرَاءُ؛ ما امیرانیم و شما وزیران (صحیح بخاری، ۳۶۶۸). دلیلش هم این بود:

«وَلَنْ يُعْرَفَ هَذَا الْأَمْرُ إِلَّا لِهَذَا الْحَيِّ مِنْ قُرَيْشٍ، هُمْ أَوْسَطُ الْعَرَبِ نَسَبًا وَدَارًا»

«این کار جز برای این تیره از قریش شناخته نیست؛ آنان در تبار و دیار والاترین عرب‌اند.» (صحیح بخاری، ۶۸۳۰)

کار با شتاب تمام شد. عمر می‌گوید صداها بالا رفت و از اختلاف ترسیدم، گفتم ابوبکر دستت را بده، و بیعت کردم؛ بعد مهاجران و بعد انصار. به گفته خودش بر سر سعد بن عباده ریختند و کسی گفت سعد را کشتید. عمر گفت: خدا سعد را بکشد.

سال‌ها بعد، عمر در مقام خلیفه بر منبر پذیرفت که بیعت ابوبکر فَلْتَةً بود، کاری ناگهانی، و گفت خدا شرش را نگه داشت. بعد قاعده‌ای گذاشت: هر که بی مشورت مسلمانان با کسی بیعت کند، نه از او پیروی شود و نه از آن‌که با او بیعت شده، مبادا هر دو کشته شوند (صحیح بخاری، ۶۸۳۰). این قاعده را خلیفه از تجربه خودش ساخت. آیه‌ای برایش نیاورد، چون آیه‌ای نبود.

بهای جای خالی

آنچه پس از آن آمد در کتاب‌های تاریخ خود مسلمانان هست و ویلفرد مادلونگ آن را گام به گام بازسازی کرده است. از چهار خلیفه نخست سه تن کشته شدند: عمر، عثمان و علی. بیست‌وپنج سال پس از مرگ پیامبر، همسرش و دامادش در جنگ جمل روبه‌روی هم لشکر کشیدند، و سال بعد سپاه عراق و شام در صفین. شکاف شیعه و سنی، که هنوز خون می‌ریزد، از همان روز سقیفه شروع شد.

شیعیان می‌گویند جای خالی‌ای نبود: آیه‌هایی چون مائده ۵۵ و ۶۷ و ماجرای غدیر علی را تعیین کرده بود. اگر چنین باشد، وضع بدتر است. آن‌وقت خدا مهم‌ترین حکم سیاسی دینش را چنان گفته که نام کسی در آن نیست، و بیشتر یاران پیامبر در همان روزهای مرگ او آن را نفهمیدند یا زیر پا گذاشتند. کتابی که سهم خواهر از ارث را با کسر می‌گوید، نام جانشین را به اشاره واگذاشته است.

چرا این جای خالی؟ توضیح طبیعی ساده است. ماکس وبر به این نوع فرمانروایی «اقتدار کاریزمایی» می‌گفت: مشروعیتی که به شخص بسته است، نه به قاعده. حکومت مدینه بر خط مستقیم یک نفر با آسمان بنا شده بود. قانون اساسی‌اش وحی بود، و وحی هر وقت لازم می‌شد می‌رسید. در چنین نظامی قاعده جانشینی جایی ندارد، چون جانشینی که وحی ندارد همان مقام را ندارد.

این با محمدی که برای مسئله‌های پیش پایش آیه می‌آورد جور است. با خدایی که می‌دانست چند دهه بعد یاران پیامبرش بر سر همین جای خالی یکدیگر را می‌کشند، جور نیست.

قوی‌ترین دفاع: «قرآن شکل حکومت را به عقل مردم سپرد»

پاسخ رایج امروزی این است: سکوت قرآن حکمت است. خدا اصول را گفت، یعنی عدالت و مشورت، و شکل حکومت را به مردم هر عصر واگذاشت تا دین در قالب یک نظام سیاسی کهنه نشود. این دفاع سه اشکال دارد.

اول، قرآن مدنی کتاب اصول کلی نیست. درباره عده زن مطلقه، شمار شاهدان سند، سهم یک پنجم از غنیمت و اجازه گرفتن پیش از ورود به خانه جزئیات دارد. اندازه جزئیات در آن با اهمیت موضوع برای بشر نمی‌خواند؛ با این می‌خواند که حاکم مدینه با چه چیز درگیر بود. کسی که ریز این‌ها را گفته و درباره انتقال قدرت ساکت مانده، «فقط اصول را گفته» نیست.

دوم، اگر هدف واگذاری به عقل مردم بود، یک جمله کافی بود: حاکمتان را خودتان برگزینید و اگر ستم کرد برکنارش کنید. چنین جمله‌ای نیست. آنچه هست اطاعت است: از خدا، از پیامبر، از اولیای امر. حدیث هم همین راه را رفته است. در صحیح مسلم، پیامبر به حذیفه می‌گوید: تَسْمَعُ وَتُطِيعُ لِلْأَمِيرِ وَإِنْ ضُرِبَ ظَهْرُكَ وَأُخِذَ مَالُكَ؛ از امیر بشنو و فرمان ببر، هر چند بر پشتت بزنند و مالت را بگیرند (صحیح مسلم، ۱۸۴۷).

سوم، «انعطاف» را از روی نتیجه ساخته‌اند. نخستین مخاطبان این سکوت آن را آزادی انتخاب نفهمیدند؛ بر سرش شمشیر کشیدند. اگر سکوتی حکیمانه بود، حکمتش بر همان نسلی که بهترین نسل شمرده می‌شود پوشیده ماند.

دفاع دیگر می‌گوید قرآن کتاب هدایت است، نه کتاب سیاست. جدول بالا این را رد می‌کند. کتابی که خمس و جزیه، حد دزد، بیعت و قاعده تابعیت دارد کتاب سیاست هم هست. نمی‌شود هر جا حکمی هست گفت دین و دولت یکی‌اند و هر جا حکمی نیست گفت قرآن کاری به دولت ندارد.

جمع‌بندی: خدای قرآن و نیازهای حکومت

خدای قرآن در مدینه همان‌قدر دولت‌ساز است که محمد لازم داشت. وقتی شهر آدم می‌خواست هجرت شرط شد، و وقتی نخواست برداشته شد. بیعت با حاکم بیعت با خدا شد. کیفرها به اندازه شهری بی زندان بریده شد. خبر و نجوا و ترک جلسه آیه گرفت. پدر و برادر از دایره وفاداری بیرون رفتند.

در همان کتاب، برای پرسشی که سرنوشت همه این‌ها به آن بسته بود، هیچ نیست. عمر دوازده سال بعد هنوز نمی‌دانست باید جانشین بگذارد یا نه، و تنها راهنمایش این بود که آن دو نفر چه کرده بودند.

این دو واقعیت را یک فرض با هم توضیح می‌دهد: متن را نیازهای حکومت مشخصی در دهه‌ای مشخص شکل داده است. نیازی که آن حکومت حس نکرد، آیه‌ای هم نگرفت. فرض رقیب باید بگوید چرا دانای همه زمان‌ها آداب مهمانی را گفت و جنگ جمل را ندید.

پرسش‌های رایج درباره خدای قرآن و نیازهای حکومت

آیا قرآن درباره جانشینی پیامبر آیه‌ای دارد؟

آیه‌ای که صریح بگوید پس از محمد چه کسی یا با چه روشی حکومت کند، ندارد. شیعیان آیه‌هایی چون مائده ۵۵ و ۶۷ را ناظر به علی می‌دانند و سنیان نمی‌پذیرند. خود این اختلاف نشان می‌دهد متن صریح نیست.

مگر «امرهم شوری بینهم» دستور شورا نیست؟

این جمله در سوره‌ای مکی و در وصف مؤمنان آمده است، نه در قالب فرمان، و سازوکاری ندارد. آیه مدنی مشورت (آل‌عمران، ۱۵۹) هم تصمیم نهایی را به شخص پیامبر می‌سپارد.

در سقیفه با چه استدلالی خلیفه برگزیدند؟

به روایت بخاری، انصار گفتند امیری از ما و امیری از شما، و ابوبکر گفت فرمانروایی جز برای قریش شناخته نیست، چون در تبار و دیار والاترین عرب‌اند. استدلال قبیله‌ای بود و آیه‌ای در کار نبود.

چرا کیفرهای قرآن بدنی‌اند و زندان در آنها نیست؟

برداشت ما این است که شهری بی زندان و بی دستگاه اداری کیفرهای ارزان و علنی می‌خواست: تازیانه، بریدن، کشتن، تبعید. قرآن زندان را فقط در قصه‌های مصر می‌شناسد.

منابع

  1. قرآن: انفال ۷۲، نساء ۳۳، فتح ۱۰، ممتحنه ۱۲، توبه ۱۱۱، مائده ۳۳، مائده ۳۸، نور ۲ تا ۴، نساء ۱۵، یوسف ۴۲، شعراء ۲۹، نساء ۸۳، حجرات ۶، حجرات ۱۰، مجادله ۸، مجادله ۲۲، نور ۶۲، توبه ۲۳، توبه ۱۱۸، مائده ۵۱، جمعه ۹ تا ۱۱، آل‌عمران ۱۴۴، آل‌عمران ۱۵۹، شوری ۳۸ و نساء ۵۹؛ ترجمه محمدمهدی فولادوند.
  2. صحیح بخاری، حدیث‌های ۷۲۱۸ (پاسخ عمر درباره جانشین)، ۱۱۴ و ۴۴۳۱ (نوشته‌ای که نوشته نشد)، ۳۶۶۸ و ۶۸۳۰ (سقیفه)، ۴۵۸۰ (ارث مهاجر از انصاری)، ۲۷۸۳ (پایان هجرت)، ۶۸۰۲ (عکل)، ۴۶۲ (اسیر بسته به ستون مسجد)، ۴۴۱۸ (کعب بن مالک) و ۹۳۶ (کاروان و نماز جمعه).
  3. صحیح مسلم، حدیث ۱۸۴۷ (اطاعت از امیر).
  4. طبری، جامع البیان، ذیل حجرات ۶ و آل‌عمران ۱۴۴.
  5. Wilferd Madelung, The Succession to Muḥammad: A Study of the Early Caliphate، Cambridge University Press، ۱۹۹۶.
  6. Max Weber, “The Sociology of Charismatic Authority”، در From Max Weber: Essays in Sociology، Routledge.

ادامه مجموعه نقد خدای اسلام

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *