ردپای تاریخ در فرمان‌های الهی: از سوگند پنجاه مرد تا دست دزد

ردپای تاریخ در قرآن گاهی در یک عبارت دو کلمه‌ای پیداست. در این کتاب دو نفر فرمان می‌دهند دست و پای آدم‌ها را چپ و راست ببرند و خودشان را به دار بکشند. اولی این است:

«لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلَافٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ»

«دستها و پاهایتان را یکی از چپ و یکی از راست خواهم برید سپس همه شما را به دار خواهم آویخت.» (اعراف، ۱۲۴؛ ترجمه فولادوند)

گوینده فرعون است، خطاب به جادوگرانی که به موسی ایمان آورده‌اند. قرآن این تهدید را سه بار از زبان او نقل می‌کند (اعراف، ۱۲۴؛ طه، ۷۱؛ شعراء، ۴۹) تا نشان بدهد ستمگر چه شکلی است. دومی این است:

«إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلَافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ۚ ذَٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا ۖ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ»

«سزای کسانی که با [دوستداران‌] خدا و پیامبر او می‌جنگند و در زمین به فساد می‌کوشند، جز این نیست که کشته شوند یا بر دار آویخته گردند یا دست و پایشان در خلاف جهت یکدیگر بریده شود یا از آن سرزمین تبعید گردند. این، رسوایی آنان در دنیاست و در آخرت عذابی بزرگ خواهند داشت.» (مائده، ۳۳؛ ترجمه فولادوند)

گوینده خداست. در عربی هر دو جا یک عبارت آمده است: مِنْ خِلَافٍ، یعنی یکی از این سو و یکی از آن سو. ستمگرترین آدم قرآن و قانون‌گذار قرآن یک کیفر را با یک لفظ می‌گویند.

معنایش این نیست که خدا از فرعون آموخت. معنایش ساده‌تر است. کسی که این دو متن را گفته، برای تصور بی‌رحمی ستمگر و برای نوشتن قانون عادلانه یک جعبه ابزار بیشتر نداشت: کیفرهایی که جهان خودش می‌شناخت.

این نوشته از مجموعه «نقد خدای اسلام» در مرتدین (Mortadin) همین ردپای تاریخ را در فرمان‌های الهی دنبال می‌کند و نتیجه را اول می‌گوید. بخش بزرگ احکام قرآن و سنت، عرف عرب پیش از اسلام است که نگه داشته شده، کمی دستکاری شده، یا فقط صاحبش عوض شده است. این را منتقدان نساخته‌اند. خود حدیث و تفسیر می‌گویند، حکم به حکم، و فقه برایش نام دارد.

فهرست مطالب

ردپای تاریخ با اعتراف فقه: احکام امضایی

فقیهان احکام را دو دسته می‌کنند. حکم «تأسیسی» آن است که شریعت از نو آورده، و حکم «امضایی» آن است که پیش‌تر میان مردم بود و شریعت پایش را امضا کرد. خود این دسته‌بندی اعتراف بزرگی است: بخشی از قانون خدا پیش از آن‌که خدا بگوید، قانون بود.

صریح‌ترین سندش در صحیح مسلم است:

«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ أَقَرَّ الْقَسَامَةَ عَلَى مَا كَانَتْ عَلَيْهِ فِي الْجَاهِلِيَّةِ»

«رسول خدا قسامه را به همان صورتی که در جاهلیت بود برقرار نگه داشت.» (صحیح مسلم، ۱۶۷۰)

در این نوشته فقط سراغ مواردی می‌رویم که منبع اسلامی خودش گفته باشد «در جاهلیت چنین بود». فهرستش این است.

حکم پیش از اسلام در اسلام شاهد
قسامه، سوگند پنجاه مرد بود همان ماند صحیح مسلم، ۱۶۷۰
دیه صد شتر بود همان ماند صحیح بخاری، ۳۸۴۵
بریدن دست دزد بود حد شرعی شد قرطبی، ذیل مائده ۳۸
سعی میان صفا و مروه برای دو بت «از شعایر خدا» بقره، ۱۵۸؛ طبری
کوچ از عرفات بود، جز برای قریش برای همه صحیح بخاری، ۱۶۶۵
لبیک حاجیان بود، با یک جمله بیشتر آن جمله افتاد صحیح مسلم، ۱۱۸۵
روزه عاشورا قریش می‌گرفت ماند، بعد اختیاری شد صحیح بخاری، ۲۰۰۲
نکاح با خواستگاری از ولی و مهر یکی از چهار گونه تنها گونه مجاز صحیح بخاری، ۵۱۲۷
طلاق به اراده مرد بی شمار تا سه بار طبری، ذیل بقره ۲۲۹
ظهار بود گناه شد، ولی اثر حقوقی‌اش ماند مجادله، ۲ و ۳

خون: دیه، قصاص و سوگند پنجاه مرد

ابن عباس داستانی از روزگار پیش از اسلام می‌گوید که بخاری آورده است. مردی از بنی‌هاشم که مزدور مردی از تیره دیگر قریش بود، به دست او کشته شد. خبر به ابوطالب رسید، بزرگ بنی‌هاشم و عموی محمد. نزد قاتل رفت و گفت:

«اخْتَرْ مِنَّا إِحْدَى ثَلَاثٍ: إِنْ شِئْتَ أَنْ تُؤَدِّيَ مِائَةً مِنَ الْإِبِلِ … وَإِنْ شِئْتَ حَلَفَ خَمْسُونَ مِنْ قَوْمِكَ أَنَّكَ لَمْ تَقْتُلْهُ، فَإِنْ أَبَيْتَ قَتَلْنَاكَ بِهِ»

«یکی از سه چیز را برگزین: اگر خواستی صد شتر بپرداز … و اگر خواستی پنجاه تن از قومت سوگند بخورند که تو او را نکشته‌ای. و اگر نپذیرفتی، تو را به جای او می‌کشیم.» (صحیح بخاری، ۳۸۴۵)

ابن عباس می‌گوید این نخستین قسامه در جاهلیت بود. در همین سه جمله، که مشرکی در مکه پیش از بعثت گفته، سه ستون حقوق کیفری اسلام درباره قتل هست: دیه صد شتر، قسامه پنجاه سوگند، و قصاص.

قرآن قصاص را «مقرر» می‌کند و میان کشتگان فرق می‌گذارد: «آزاد عوض آزاد و بنده عوض بنده و زن عوض زن» (بقره، ۱۷۸). این هم منطق خون‌خواهی قبیله است، که ارزش کشته را به جایگاهش می‌سنجید (آیا وحی مستقل از بستر تاریخی است؟). خود قرآن ریشه دیگری هم برای قصاص نشان می‌دهد: «در [تورات] بر آنان مقرر کردیم که جان در مقابل جان، و چشم در برابر چشم» (مائده، ۴۵). این همان قانون سفر خروج است: جان به جای جان، چشم به جای چشم، دندان به جای دندان (خروج ۲۱: ۲۳ تا ۲۵). قصاص از دو راه به قرآن رسیده، عرف عرب و شریعت یهود، و هیچ‌کدام از دو راه از آسمان نمی‌گذرد.

قسامه از همه گویاتر است، چون اصلا دلیل نیست. وقتی شاهدی نباشد و فقط گمان در کار باشد، پنجاه مرد سوگند می‌خورند. در داستان ابوطالب از قوم متهم‌اند و برای تبرئه سوگند می‌خورند. آنها صحنه را ندیده‌اند. سوگندشان درباره واقعیت چیزی نمی‌گوید؛ می‌گوید قبیله پشت این آدم ایستاده است. در جامعه‌ای که واحد حقوقی‌اش قبیله بود این کار معنا داشت.

ماده ۳۳۶ قانون مجازات اسلامی ایران، مصوب ۱۳۹۲، می‌گوید: «نصاب قسامه برای اثبات قتل عمدی، سوگند پنجاه مرد از خویشاوندان و بستگان مدعی است». این‌جا خویشان مدعی سوگند می‌خورند و برای اثبات. عدد همان است، جنسیت همان است، و منطق همان: خویشاوندی به جای شاهد. رسمی که بنی‌هاشم پیش از اسلام به کار بستند، چهارده قرن بعد در قانون کشوری با ده‌ها میلیون جمعیت راه اثبات قتل است.

دست دزد: حکمی که پیش‌تر ولید بن مغیره داده بود

قرآن می‌گوید دست مرد و زن دزد را ببرید، «به عنوان کیفری از جانب خدا» (مائده، ۳۸). قرطبی در تفسیر همین آیه می‌نویسد:

«وَقَدْ قُطِعَ السَّارِقُ فِي الْجَاهِلِيَّةِ، وَأَوَّلُ مَنْ حَكَمَ بِقَطْعِهِ فِي الْجَاهِلِيَّةِ الْوَلِيدُ بْنُ الْمُغِيرَةِ، فَأَمَرَ اللَّهُ بِقَطْعِهِ فِي الْإِسْلَامِ»

«دست دزد را در جاهلیت هم می‌بریدند. نخستین کسی که در جاهلیت به بریدنش حکم داد ولید بن مغیره بود، و خدا در اسلام به بریدن آن فرمان داد.» (قرطبی، ذیل مائده ۳۸)

ترتیب جمله قرطبی را ببینید: اول ولید حکم داد، بعد خدا فرمان داد. ولید بن مغیره از بزرگان قریش و از سرسخت‌ترین مخالفان محمد بود. طبری از ابن عباس نقل می‌کند که آیه‌های سوره مدثر درباره او آمده است، همان‌جا که خدا می‌گوید «زودا که او را به سقر در آورم» (طبری، ذیل مدثر ۱۱). پس به روایت مفسران مسلمان، مردی که قرآن به دوزخ می‌فرستد همان است که حد شرعی دزدی را پیش از قرآن گذاشته بود.

این حکم امروز در قانون چند کشور هست، و دلیلش هوش حقوقی ولید نیست. دلیلش این است که حکم او به قرآن راه یافت و از آن پس دیگر عرف یک شهر نبود؛ حد خدا بود. درباره این‌که چرا کیفرهای آن شهر همه بدنی بودند، در خدای قرآن در آینه نیازهای حکومت‌سازی: همه چیز جز جانشین گفته‌ایم.

حج: آیینی که فقط صاحبش عوض شد

حج را اسلام نیاورد؛ به ارث برد. منابع اسلامی خودشان می‌گویند عرب پیش از اسلام گرد کعبه طواف می‌کرد، به عرفات می‌رفت، میان صفا و مروه می‌دوید، لبیک می‌گفت و قربانی می‌کرد. آنچه اسلام کرد ویرایش بود.

«۞ إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ ۖ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا ۚ وَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ»

«در حقیقت، ‹صفا› و ‹مروه› از شعایر خداست [که یادآور اوست‌]؛ پس هر که خانه [خدا] را حج کند، یا عمره گزارد، بر او گناهی نیست که میان آن دو سعی به جای آورد. و هر که افزون بر فریضه، کار نیکی کند، خدا حق شناس و داناست.» (بقره، ۱۵۸؛ ترجمه فولادوند)

چرا آیه می‌گوید «بر او گناهی نیست»؟ کسی درباره کار نیک چنین حرف نمی‌زند. طبری توضیح می‌دهد: مسلمانان می‌دانستند دویدن میان این دو تپه در جاهلیت برای دو بتی بود که بر آنها بود، و می‌ترسیدند این کار شرک باشد. عایشه هم می‌گوید انصار پیش از اسلام برای بت منات احرام می‌بستند و سعی را ناروا می‌دانستند (صحیح بخاری، ۴۴۹۵). آیه دودلی را برطرف کرد: همان کار را بکنید، حالا «از شعایر خدا» است. آیین سر جایش ماند و برچسبش عوض شد.

لبیک هم همین‌طور. ابن عباس می‌گوید مشرکان هنگام طواف می‌گفتند: لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ، إِلَّا شَرِيكًا هُوَ لَكَ، تَمْلِكُهُ وَمَا مَلَكَ؛ لبیک، تو را شریکی نیست، جز شریکی که از آن توست و تو مالک او و دارایی اویی (صحیح مسلم، ۱۱۸۵). لبیک مسلمانان همین است بی نیمه دوم. این روایت چیز دیگری هم نشان می‌دهد: آن «مشرکان» الله را خدای برتر می‌دانستند و بت‌ها را دارایی او. جرالد هاوتینگ با تکیه بر خود قرآن می‌گوید تصویر «جاهلیت بت‌پرست» بیشتر ساخته جدل دینی است تا گزارش تاریخ (الله پیش از قرآن: تاریخ یک نام و مسئله تغییر یک خدا).

درباره کوچ از عرفات، عروه می‌گوید قریش خود را «حمس» می‌خواندند و با مردم به عرفات نمی‌رفتند؛ از مزدلفه بازمی‌گشتند. آیه آمد: «از همان جا که [انبوه] مردم روانه می‌شوند، شما نیز روانه شوید» (بقره، ۱۹۹؛ صحیح بخاری، ۱۶۶۵). امتیاز یک قبیله برداشته شد و خود آیین ماند. قرآن ماه‌های حرام عرب را هم نگه داشت و پیشینه‌شان را تا آغاز جهان عقب برد: شمار ماه‌ها نزد خدا «از روزی که آسمانها و زمین را آفریده» دوازده است و چهار ماهش حرام (توبه، ۳۶).

دو جمله از عمر بن خطاب نشان می‌دهد نزدیک‌ترین یاران پیامبر خودشان این آیین‌ها را چطور می‌دیدند. جلوی حجرالاسود ایستاد و گفت:

«إِنِّي أَعْلَمُ أَنَّكَ حَجَرٌ لَا تَضُرُّ وَلَا تَنْفَعُ، وَلَوْلَا أَنِّي رَأَيْتُ النَّبِيَّ يُقَبِّلُكَ مَا قَبَّلْتُكَ»

«می‌دانم که تو سنگی هستی، نه زیان می‌رسانی و نه سود. اگر ندیده بودم که پیامبر تو را می‌بوسد، نمی‌بوسیدمت.» (صحیح بخاری، ۱۵۹۷)

و درباره تند رفتن در طواف گفت: ما را با آن چه کار؟ این کار را برای نمایش به مشرکان می‌کردیم و خدا آنان را نابود کرد. بعد گفت: شَيْءٌ صَنَعَهُ النَّبِيُّ فَلَا نُحِبُّ أَنْ نَتْرُكَهُ؛ کاری است که پیامبر کرد و دوست نداریم رهایش کنیم (صحیح بخاری، ۱۶۰۵).

این لحظه‌ای است که می‌شود سنگ شدن یک رسم را دید. خلیفه می‌داند سنگ سنگ است. می‌داند دلیل آن حرکت از میان رفته است. و هر دو را نگه می‌دارد، فقط چون او چنین کرد.

خانواده: یکی از چهار نکاح

عایشه می‌گوید نکاح در جاهلیت چهار گونه بود. یکی همان بود که امروز هست: يَخْطُبُ الرَّجُلُ إِلَى الرَّجُلِ وَلِيَّتَهُ أَوِ ابْنَتَهُ، فَيُصْدِقُهَا ثُمَّ يَنْكِحُهَا؛ مرد از مردی دیگر دختر یا زنی را که زیر سرپرستی اوست خواستگاری می‌کند، مهرش را می‌دهد و با او ازدواج می‌کند. سه گونه دیگر هم بود. در یکی از آنها زن پس از زایمان مردان را فرا می‌خواند و خودش می‌گفت پدر بچه کدام است، و آن مرد نمی‌توانست سر باز زند. عایشه می‌گوید محمد که مبعوث شد هَدَمَ نِكَاحَ الْجَاهِلِيَّةِ كُلَّهُ، إِلَّا نِكَاحَ النَّاسِ الْيَوْمَ؛ همه نکاح‌های جاهلیت را برانداخت، جز نکاح امروز مردم (صحیح بخاری، ۵۱۲۷).

پس نکاح اسلامی نهاد تازه‌ای نبود. یکی از چهار رسم موجود بود. و ببینید کدام برگزیده شد: آن‌که در آن معامله میان دو مرد است، خواستگار و ولی، و زن موضوع معامله. رسمی که در آن زن پدر فرزندش را نام می‌برد رفت. معیار گزینش را همین روایت نشان می‌دهد: روشن بودن نسب پدری و ماندن زن زیر دست ولی.

طلاق هم همین است. طبری و قرطبی هر دو می‌گویند در جاهلیت و آغاز اسلام طلاق شمار نداشت. مرد زنش را طلاق می‌داد و پیش از پایان عده رجوع می‌کرد، هر چند بار که می‌خواست، تا زن نه همسر باشد و نه آزاد. آیه آمد: «طلاق [رجعی] دو بار است» (بقره، ۲۲۹). این اصلاح است و برای آن زن‌ها مهم بود. ولی اندازه‌اش را ببینید. حق یک‌سویه مرد سر جایش ماند و فقط سقف گرفت.

ظهار عجیب‌تر است. مرد عرب به زنش می‌گفت تو برای من مثل پشت مادرمی و زن بر او حرام می‌شد. قرآن این جمله را «سخنی زشت و باطل» می‌خواند (مجادله، ۲)، ولی باطلش نمی‌کند. می‌گوید مردی که چنین گفته، پیش از بازگشت به همسرش باید بنده‌ای آزاد کند (مجادله، ۳). یک دشنام جاهلی، با کفاره‌اش، برای همیشه وارد قانون خدا شد، و کتاب‌های فقه هنوز بابی به نام «ظهار» دارند. بقیه این احکام را در زن‌ستیزی در قرآن (بخش اول): برتری مرد، ارث، شهادت و قوامیت و خدا و ردپای جامعه مردسالار و برده‌دار بررسی کرده‌ایم.

آنچه عوض شد، و اندازه‌اش

انصاف می‌خواهد بگوییم همه چیز امضا نشد. قرآن زنده به گور کردن دختران را محکوم کرد (تکویر، ۸ و ۹). برای زنان سهمی از ارث گذاشت (نساء، ۷). جابه‌جا کردن ماه‌های حرام را «فزونی در کفر» خواند (توبه، ۳۷). فرزندخواندگی را برداشت (احزاب، ۴). طلاق را سقف داد.

این‌ها واقعی‌اند. ولی سه چیز را درباره‌شان باید دید. اول، شمارشان در برابر آنچه ماند اندک است. دوم، بعضی‌شان مناسبت شخصی دارند: فرزندخواندگی درست وقتی برداشته شد که ازدواج محمد با همسر پیشین پسرخوانده‌اش به آن بسته بود (وحی در خدمت مسائل روزمره پیامبر).

سوم، و مهم‌تر، اندازه هر اصلاح همان است که یک مصلح عرب سده هفتم می‌توانست تصور کند. می‌توانست طلاق را به سه بار برساند، نه این‌که حق یک‌سویه مرد را بردارد. می‌توانست به دختر نیم سهم پسر بدهد، نه سهم برابر. می‌توانست آزاد کردن بنده را ثواب و کفاره کند، نه این‌که برده‌داری را ببندد (برده‌داری در قرآن؛ همه آیات برده، کنیز و ملک یمین و آنچه واقعا می‌گویند).

اگر قانون‌گذار انسانی از همان جامعه باشد، این درست همان چیزی است که انتظار داریم: کسی که در بعضی چیزها یک گام از عرف زمانه‌اش جلوتر است، نه ده گام. اگر قانون‌گذار دانای همه زمان‌ها باشد، باید توضیح داد چرا افق اصلاحش با افق حجاز یکی است.

قوی‌ترین دفاع: «اسلام خوب‌های جاهلیت را نگه داشت»

مدافع دو چیز می‌گوید. یکی این‌که حق از هر جا باشد حق است، و اگر عرب رسم درستی داشت دلیلی نبود خدا آن را براندازد. دیگر این‌که این رسم‌ها بازمانده دین ابراهیم بودند که عرب تحریفشان کرده بود، و اسلام آنها را به اصلشان برگرداند.

پاسخ اول یک دوراهی است. اگر عرب مشرک بی وحی به قانون درست قتل و دزدی و نکاح رسیده بود، پس برای شناختن قانون درست به وحی نیازی نیست، و این ادعا که بی شریعت راه را نمی‌شود یافت فرو می‌ریزد. و اگر آن رسم‌ها درست نبودند، مثل بریدن دست یا سوگند پنجاه خویشاوند به جای شاهد، خدا رسم نادرست یک قوم را ابدی کرده است. مدافع باید یکی را برگزیند.

پاسخ دوم این است که «بازمانده دین ابراهیم» سندی مستقل از سنت اسلامی ندارد و با هیچ مشاهده‌ای هم رد نمی‌شود. هر رسمی که اسلام نگه داشت «ابراهیمی» بود و هر رسمی که برداشت «تحریف». منابع خودشان هم چنین نمی‌گویند. قرطبی نمی‌گوید ابراهیم دست دزد را می‌برید؛ می‌گوید ولید بن مغیره نخستین کسی بود که چنین حکم داد. ابن عباس نمی‌گوید قسامه سنت پیامبران بود؛ می‌گوید نخستین بار در بنی‌هاشم پیش آمد. تاریخی که این منابع برای این رسم‌ها می‌دهند انسانی و نزدیک است.

جمع‌بندی: ردپای تاریخ در فرمان‌های الهی

فرمان الهی در این موارد دو جزء دارد: عرف، و امضا. عرف را عرب ساخته بود: صد شتر، پنجاه سوگند، دست دزد، دویدن میان دو تپه، خواستگاری از ولی. امضا را قرآن و پیامبر پای آن گذاشتند.

امضا یک کار کرد که عرف به تنهایی نمی‌توانست: آن را از دسترس بازنگری بیرون برد. عرف عوض می‌شود. قبیله‌ای که امروز دست می‌برد، فردا که زندان ساخت دیگر نمی‌برد. ولی عرفی که حکم خدا شد، با ساختن زندان و دادگاه و پزشکی قانونی هم عوض نمی‌شود، چون عوض کردنش دیگر اصلاح قانون نیست؛ سرپیچی از خداست. سوگند پنجاه مرد برای همین در قانون ۱۳۹۲ هست.

ردپای تاریخ در فرمان‌های الهی یعنی همین: قانونی که جای پای یک قوم و یک قرن بر آن مانده و نام جاودان گرفته است.

پرسش‌های رایج درباره ردپای تاریخ در احکام اسلام

احکام امضایی یعنی چه؟

احکامی که پیش از اسلام میان مردم رایج بود و شریعت آنها را تأیید کرد، در برابر احکام تأسیسی که شریعت از نو آورد. قسامه، دیه و بسیاری از آیین‌های حج از این دسته‌اند.

آیا بریدن دست دزد پیش از اسلام هم بود؟

قرطبی در تفسیر مائده ۳۸ می‌نویسد دست دزد را در جاهلیت هم می‌بریدند و نخستین کسی که به آن حکم داد ولید بن مغیره بود.

قسامه چیست و از کجا آمده است؟

سوگند پنجاه مرد در پرونده قتل، وقتی شاهدی نیست. به روایت بخاری نخستین بار در جاهلیت و در بنی‌هاشم به کار رفت، و به روایت مسلم پیامبر آن را به همان صورت نگه داشت.

پس اسلام هیچ چیز را در جامعه عرب عوض نکرد؟

عوض کرد. زنده به گور کردن دختران را محکوم کرد، طلاق را سقف داد و برای زنان سهم ارث گذاشت. ولی اندازه این اصلاح‌ها از افق همان جامعه بیرون نمی‌زند.

منابع

  1. قرآن: اعراف ۱۲۴، طه ۷۱، شعراء ۴۹، مائده ۳۳، مائده ۳۸، مائده ۴۵، بقره ۱۵۸، بقره ۱۷۸، بقره ۱۹۹، بقره ۲۲۹، نساء ۷، توبه ۳۶ و ۳۷، احزاب ۴، مجادله ۲ و ۳ و تکویر ۸ و ۹؛ ترجمه محمدمهدی فولادوند.
  2. صحیح بخاری، حدیث‌های ۳۸۴۵ (نخستین قسامه)، ۱۶۶۵ (حمس و عرفات)، ۴۴۹۵ (صفا و مروه)، ۲۰۰۲ (عاشورا)، ۵۱۲۷ (چهار نکاح)، ۱۵۹۷ و ۱۶۰۵ (عمر و حجرالاسود).
  3. صحیح مسلم، حدیث‌های ۱۶۷۰ (قسامه) و ۱۱۸۵ (لبیک مشرکان).
  4. قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ذیل مائده ۳۸ و بقره ۲۲۹.
  5. طبری، جامع البیان، ذیل بقره ۱۵۸، بقره ۲۲۹ و مدثر ۱۱.
  6. سفر خروج ۲۱: ۲۳ تا ۲۵.
  7. ماده ۳۳۶ قانون مجازات اسلامی ایران، مصوب ۱۳۹۲.
  8. G. R. Hawting, The Idea of Idolatry and the Emergence of Islam: From Polemic to History، Cambridge University Press، ۱۹۹۹.

ادامه مجموعه نقد خدای اسلام

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *